یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

پست " جشن تولد 4 سالگی" با توضیحات مربوطه به روز رسانی شد 

[ شنبه 6 آذر 1395 ] [ ] [ ]
[موضوع : ]

[ ]

جشن تولد 4 سالگی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ] [ ]
[موضوع : چهار تا پنج سالگی من ]

[ ]

هالوین2016


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ 9 آبان 1395 ] [ ] [ ]
[موضوع : سه تاچهارسالگی من]

[ ]

من هم مهد کودکی شدم

ماجرای مهد کودکی شدن من در نوع خودش جالبه . پارسال زمستون و امسال اوال تابستون مامان و بابا کلی دنبال مهد گشتن و اینور اونور و دیدن و آخرشم به نتیجه نرسیدن . از شهریه های گرون ماهی یک میلیون به بالا که بگذریم{ که معلوم نیس چرا اینقدر گرونه و هزینه مهد از هزینه دانشگاه آزاد بیشتر در میاد } شرایطشون هم خوب نبود .

ناهار اجباری ، خوب شاید یکی مثل مامان من دلش نخواد بچش غذای نامعلوم بخوره . مامان که خودش گوشت گوسفند پاک میکنه و میشوره و چرخ میکنه . و بعدم موقع پخت بهداشت و بشدت رعایت میکنه و موقع خوردن قاشق قاشق دهن من میذاره خوب معلومه نمیتونه اعتماد کنه ر.ک پی نوشت 1

 

نیمه وقت ندارن . یعنی اجبارا باید هزینه یک صبح تا عصر و بدی حتی اگه بخوای تا ظهر بمونی یا هزینه هر روز رو حتی اگه 3 روز در هفته بخواهی بری

 

بعضیشون بازدید نداشتن . این یکی دیگه خیلی عجیب و قابل تامل بود . مردم جگرگوشه هاشونو بذارن جایی که نمیدنن حتی چه شکلیه . هرچند از ظواهر میشد حدس زد ر.ک پی نوشت 2

 

ساختمان اکثرشون چند طبقه بود و بچه ها باید از پله رفت و آمد بکنن که بشدت خطرناکه 

 

و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

 

سرای محله هارو هم چند تایی سر زده بود . اونجاها قیمت مناسب تری داشتن اما ایرادهای دیگه مثلا 

 

یک فضای نسبتا بزرگ برای همه رنجهای سنی از 3 تا 6 سال 

 

یکیشون حتی دبستانی هارو بعد تعطیلی مدرسه پذیرش میکرد 

 

سرویس بهداشتی یکیشون خارج از محوطه کلاس بود . بچه باید دمپایی شو دستش میگرفت میرفت ، بعد دستش میگرفت برمیگشت ؛ کاملا غیر بهداشتی

 

یکیشون کمک مربی نداشت و اگه یک بچه میخواست بره سرویس مربی بقیه بچه هارو تنها میذاشت . 

 

برای همین بنظر میرسید که مهد گذاشتن من تقریبا غیر ممکن باشه تا اینکه........

 

روز اول مهر بعد از اینکه بابا ثمین جون رو برد مدرسه اومد دنبال من و مامان و رفتیم یکی از همین سرای محله ها . این یکی رو هم قبلا رفته بودیم اما فضاش رو دوست نداشتیم کوچک و کم نور بود اما مدیرش گفت که قراره جابجا بشن و برن ساختمان نوساز . این مال اوایل تابستون بود . و حالا رفتیم ببینیم جابجا شدن یا نه ؟ وقتی رسیدیم دیدیم چه خبره رفت و آمدیه . مدیر خانه کودک که اسمش فرشته جونه درست گفته بود و این ساختمان جدید نوساز و پرنور و در همکف واقع شده بود . بچه ها در رنجهای سنی مختلف کلاسهاشون جدا بود . اتاق بازیشون ، آشپزخونه ، اتاق استراحت و سرویس بهداشتی در یک سوئیت جدا قرار داشت که با موکت پوشیده و گرم بود . نیمه وقت قبول میکردن . بدون ناهار قبول میکردن و از همه مهمتر مسیرش پیاده تا خونه ما 10 دقیقه راه بود . اون روز هم بخاط آغاز سال تحصیلی جدید ساعت 1 جشن داشتن .

 

مامان و بابا هی به هم نگاه کردن و گفتن چکار کنیم ؟ثبت نامش کنیم ؟ نکنیم؟ یعنی باورشون نمیشد که همه شرایطش با معیارهاشون جور باشه . در نهایت تصمیم مهم رو گرفتن و ثبت نامم کردن .

 

من رفتم سر کلاس. خاله از بچه ها میخواست بیان شعرهاشونو بخونن . اولی اومد شعرشو خوند . دومی اومد سوزنش روی "توپ سفیدم قشنگی و نازی " گیر کرده بود و فقط همین جمله رو میخوند تا اینکه خاله کمکش کرد و بقیش یادش اومد. سومی اول اومد جلوی کلاس بعد خجالت کشید رفت نشست و از خودش چرت وپرت خوند و یا بقول خاله از سروده های خودش ! چون من تنها بچه اون کلاس بودم که جدید بودم مامان هم باهام اومده بود سر کلاس . مامانم به خاله اشاره کرد که منم شعر بخونم . چون خوب میدونست اگه الان که خودش حاضره و من اعتماد بنفس بیشتری دارم بخونم مطمئنا بعدا هم روم میشه اینکارو کنم . خاله منو برد جلوی کلاس و من با صدای رسا شعر " یادم میاد کوچولو بودم " رو خوندم . خاله خیلی کیف کرد و حسابی تشویقم کرد . بعد از 10 دقیقه ای مامان از کلاس رفت بیرون تا عکس العمل منو ببینه .

 

بعد قرار شد برن خونه و برای جشن برام لباس بیارن . مامان در کلاس رو باز کرد و پرسید عطرین جون من دارم میرم خونه برات لباس بیارم با من بیا دوباره برمی گردیم و من گفتم نه می مونم . مامان چند بار پرسید مطمئنی ؟ یکمی طول میکشه ها ! گفتم باشه می مونم . و این اتفاق برای عطرینی که یوقتی انقدر به مامانش میچسبید کانه میخواد ازش رد بشه در حد معجزه بود . 

 

ظهراول عکاس اومد و عکس آتلیه ای گرفت . بعد  هم در سالن بالا عمو موسیقی اومد و جشن برگزار شد . مسابقه صندلی بازی و قطار بازی هم کردیم . کیک هم بریدیم و کادو هم گرفتیم و جشن تمام شد و برخلاف میل من برگشتیم خونه . و اینطوری بود که منم بالاخره مهد کودکی شدم

 

 

 

 

 

پی نوشت 1 یکی ازین مهد هایی که رفتیم دقیقا آدمو یاد فیلم الیور توئیست مینداخت . یک سالن تاریک و بچه هایی که دور میز توی کاسه های استیل داشتن عدس پلوی بی رنگ و بی ملاط میخوردن . 

گوشتی که اینجاها استفاده میشه اصولا گوساله و سرده . چرخ کردشون هم خدا عالمه چی باشه .

 

پی نوشت 2 واقعا بعضی ها مهد و مدرسه رو محل مناسبی برای بیزینس میدونن . چرا؟ چون طرف حسابشون بچه های معصوم و بی زبونی هستن که توانایی دفاع از حقشونو ندارن . بنظر من اینهایی که از حق بچه ها میخورن کارشون یک جور خیانت و جنایته . و تاسف بیشتر از اینه که مسئولین امر بی توجهند و به بعضی ازین مهدها ستاره هم دادن . بقول خودشون :" ما سه ستاره ای ها ..... " و در زیر عنوان این ستاره ها بیشترین اجحاف روا داده میشه .

[ پنجشنبه 6 آبان 1395 ] [ ] [ ]
[موضوع : سه تاچهارسالگی من]

[ ]

جشن عقد دایی مهدی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ ] [ ]
[موضوع : سه تاچهارسالگی من]

[ ]

توصیف عجیب

چون دلم درد میکرد و حالم خوش نبود ماستی که خریده بودن پروبیوتیک بود و "سون " همیشگی نبود . به محض اینکه یک قاشق خوردم گفتم : دوست ندارم ، ماستش کسل  کننده استعجب

 

 

[ پنجشنبه 29 مهر 1395 ] [ ] [ ]
[موضوع : سه تاچهارسالگی من]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 63 صفحه بعد