یادداشت های کودکی من

یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

این دهه نودی ها

یکی از دوستان میگفت چون پسرم دیر به دیر دستشویی میره و میترسم کلیه هاش خراب بشه بهش گفتم اگه دیر بری جیشت بجای اونجا از دهنت میاد بیرون و این ترفند جواب داده
منم چون عطرین صبح که بیدار میشه تا نزدیک ظهر نمیره و ناراحتشم تصمیم گرفتم از همین ترفند استفاده کنم
صبح که از خواب بیدار شد گفتم بدو مامان برو دستشویی وگرنه اگه دیر بری جیشت از دهنت بیرون میاد
خواننده عزیز فکر میکنی عطرین چه عکس العملی نشون داد و یا چه جوابی داد یکم فکر کنید بعد ادامشو بخونید





















همونطور بیخیال که داشت میرفت سمت تلوزیون که روشنش کنه کنار چشمشو چینی انداخت و گفت آآآآخی خواب بد دیدی ؟ چیزی نمیشه  نترس

یعنی نه تنها که موثر نیفتاد بلکه منو محکوم به خواب آلودگی و پرت و پلا گویی هم کرد

[ 22 مرداد 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی من , مامان نوشت] [ ]
نینی کوچولو

چند وقتیه فکر و ذکرم شده نینی کوچولوها و دلم یکی ازونا میخاد . بیشترم از اون وقتی شروع شد که کارتون لک لک ها رو دیدم . یوقتایی نق میزنم که منم یک بچه کوچولو میخام . یک خواهر یا برادر . هروقتم مامان میگه تو خواهر داری میگم باشه ما دوتاییم میخام ۳ تا باشیم....
یک روز انقدر گیر دادم و دادم تا آخرش یکبار ثمین گفت اصلا یک چیزی بذار دایی مهدی اینا بچه دار بشن ماهم از بچه اونا استفاده میکنیم . نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم " مگه کرم دسته که ماهم استفاده کنیم"

 

 


 

[ 8 مرداد 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : ] [ ]
روزت مبارک

روزی که مادر بیمارستان بستری بود

و پدری که روز دختر رو فراموش نکرد

 


 

 

 

 

 

[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی من ] [ ]
تفریحات من


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 28 تير 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی من ] [ ]
آشپزخونه

 

 


تزئین شوید پلو و ماهی تن

 

[ شنبه 24 تير 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی من , آشپزخونه مامان] [ ]
بازم لیلیپوت


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 24 تير 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : ] [ ]
صبحانه

اینم صبونه من

 

 

[ پنجشنبه 22 تير 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : چهار تا پنج سالگی من ] [ ]
عمل جراحی

شنبه هفته گذشته روز سخت و طاقت فرسایی برای همه ما بود . عبور ازیکی از گردنه های دلهره آور زندگی که شکر خدا به سلامتی گذر کردیم . 

 

 

صبح شنبه گذشته عمل لوزه دخترم عطرین بود . عملی که دوسالی به تعویق انداختیم بلکه لازم نباشه اما بالاخره مجبور شدیم این جام زهرو بنوشیم که امیدواریم به لطف خدا اثرش شفا باشه همچون عسل . 

 

 

6 ماه زمستون گذشته رو انواع دارو و قرص بهش دادیم تا خوب بشه  اما بمحض قطع شدن داروها علائم هم برگشت . تنفس دهانی در موقع خواب شدیدترین و بارزترینش بود . اما احساس کردم روی رشد قدیش هم داره تاثیر میذاره . وانگهی تغییر فک و نیاز به ارتدونسی و فشار خون بالا در میانسالی هم نتایج لوزه سوم هستن که مارو تهدید میکردن . 

 

 

این شد که بعد از تعطیلات عید افتادیم دنبال دکتر و بیمارستان و نوع جراحی . مصیبتهای این قسمتو روضه مکشوف نمیخونم منتها بلای کمی نبود تو نوبت دکترها موندن و رقمهای میلیونی شنیدن و پیشنهاد عمل شدن توسط رزیدنت ها و سرچ های مداوم در نت و اینکه لیزربهتره یا جراحی و .......................

 

 

بلاخره قرار روز عمل گذاشته شد . بیمارستان بقیه الله و دکتر اخوان و به روش سنتی جراحی . وقتی گفت چون لوزه سوم هستش فقط جراحی میکنیم ناخودآگاه بغض خفه ام کرد . و تا اشکهامو به بهونه آب خوردن رها نکردم دستشو از رو گلوم برنداشت . اما چاره ای نبود آخرین تیر ترکش بود . باید خودمون ومیسپردیم دست خدا .

 

 

هرچقدر با خودم فکر کردم به خودش بگم راجع به عمل و ... نتونستم . آخه دروغگو میشدم و شرمنده . چون هروقت نمیخواست دارو بخوره میگفتم داروهاتو بخور تا عملت نکنیم و حالا.............................................

این شد که سکوت کردم تا ببینم چی پیش میاد . صبح زود رفتیم بیمارستان و تو ماشین خواب بود تا 9 که کارهای پذیرش تموم شد و بیدار شد . رفتیم بالا . خوشحال و سرحال بود . گفتم دکتر میخاد معاینه ات کنه . باباش از پرستار خواست تا زودتر کارها انجام بشه آخه ناشتا بود از دیشب . پرستار صدا کرد و رفتیم داخل . به محض اینکه چشمش افتاد به دو سه تا خانمی که با گان نشسته بودن روی تخت چسبید به پای من و آروم زمزمه کرد من نمیخام عمل کنم اخه یکم درد دارهخطا

 

 

من حسابی جا خوردم . آخه از کجا فهمید اینجا اتاق عمله . نه سواد داره که بخونه نه کسی چیزی گفته . احتمالا از فیلمی چیزی اما بازم از کجا فهمید میخان خودشم عمل کنن ؟؟؟؟؟؟

 

 

قانعش کردم که فقط یک معاینه اس . بعد پرستار گان صورتی کوچولو آورد و گفت دمپایی نداریم باباش بره بخره . نمیخاست لباسارو بپوشه . بعد راضی شد امتحان کنه فقط. لباساشو بردم تحویل باباش دادم و گفتم بره دمپایی بخره . وقتی برگشتم گفت خوب دیگه امتحان کردم درش بیار . گفتم نمیشه که . لباساتو خانمه سرراه ازم گرفت . شروع کرد به نق زدن که نمیخام اینا زشتن درشون بیار . گفتم ببین چه خوشگله . شکل مانتو مدرسه ثمینه . مگه همیشه دوس نداشتی بری مدرسه ؟ گفت چرا ولی هروقت رفتم درسه دوس دارم بپوشم نه الان . خلاصه از رختکن نیومد بیرون که نیومد . تااینکه یک خانمی اومد که لباس عوض کنه زورکی اوردمش بیرون . هرچی باقی مریضها از خودش و رنگ لباسش تعریف کردن ؛ اهمیت نداد و با خجالت و ناراحتی سرشو روی صندلی گذاشته بود . خانمه که اومد بیرون دوباره دوید تو رختکن . دیدم اینطوری نمیشه از پرستار اجازه گرفتم بیاد رو تخت بشینه و پرده های دورشو بکشم تا کسی نبینتش . بانو پرده نشین شد تا خیالش راحت شد . و شروع کردم باهاش بازی با موشک کاغذی . چون حاضر نشدن خودکارشونو بدن تا نقاشی کنه . پرستار دیگه ای اومد و فریاد زد کی این پرده هارو کشیده ؟ خواهش کردم ازش کاری نداشته باشه تا استرس وارد نشه بهش . با اکراه قبول کرد . و درضمن کلاهشو اصلا سرش نذالشت . که ایکاش موهالشو بافته بودم .

 

 

لحظات سخت فرارسید و صداش کردن . پرستاره گفت عروس خانم پاشو بیا که عکاس اومده خندونک و با عطرین مسابقه گذاشت و شروع به دویدن کردن تا از من جدا بشه و بچه معصوم بی شیله پیله که فکر نمیکرد دنبال این شادی چه دردی نهفته اس بنای مسابقه رو گذاشت . و از در اتاق عمل عبور کرد . خودم بهتم زد . واقعا فکر نمیکردم همون لحظه موعوده . وگرنه میبوسیدمش . شاید هم بهتر چون اینطوری کمتر ناراحت میشد . گفتن بمونم تا دکتر بیهوشی باهام صحبت کنه . دکتر فقط از وزنش پرسید و رفت . بهم گفتن توی اتاق بمونم مبادا اگه در باز بشه منو ببینه . کاش ازشون خواسته بودم اجازه می دادن همراهش بمونم تا لحظه بیهوشی . چقدر بی فکرم منخسته

 

 

شروع کردم به خوندن حدیث کسا . با مامان قرار گذاشتیم 5 تا براش بخونیم . 3 تا مامان و دو تا من . یکیشو توی ماشین خوندم و به مامان زنگ زدم بردنش اتاق عمل شروع کنید بخونید . مسعود هم به مامانش زنگ زد تا سوره انعامی که گفته بودن براش شروع کنن . اما اشک که امان نمیداد بی مروت که . یک کلمه می خوندم و یک سیلاب از پشت پلکهام میریخت پایین . خاله هم دراین اثنا زنگ زدن . سعی کردم صدام عادی و بی تفاوت باشه . گفتن این هفته باقی مونده تا عمل بیشتر از عطرین برای تو دعا کردم که خدا صبرت بده . میدونم چقدر حساسی و نگران . و اشکها بود که باز میریخت .

 

 

بقیه ماجرا رو در ادامه مطلب بخونید

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 30 ارديبهشت 1396 ] [ ] [ ] [موضوع : مامان نوشت, چهار تا پنج سالگی من ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 43 صفحه بعد