یادداشت های کودکی من

استادلغت

بابا و ثمین میخواستن کارت بازی کنن منم کارتا رو برداشتم و الفرار بسمت مامان تو اتاق . مامان میگه خب چرا کارتاشونو برداشتی میخان بازی کنن منم گفتم حقشونه برای اینکه منو "نادیده " میگیرن ...
6 خرداد 1397

بدون عنوان

دیروز ؛ صبح جمعه، تصمیم گرفتیم بریم تا کرج بریم روزه مونو باز کنیم . همگی سوار شدیم و سبد خوراکی رو هم برداشتیم و رفتیم تو برگشت نزدیکای خونه بودیم که یهو عطرین با لحن عصبانی و معترض سکوت ماشین و شکست و گفت الان اصلا اومدیم چکار کنیم ؟؟؟؟ فقط چیزای خودمونو بخوریم و برگردیم؟؟؟   اینم عطرین خانم گل با کلاه ایمنی بابا ...
5 خرداد 1397

چشمهایت😍

عطرین : چشمات منو یاد یکی میندازه مامان: کی عطرین: خودت میشناسیش مامان : خب کی عطرین : اسمشو زیاد شنیدی مامان: محمد صادق؟؟؟؟ عطرین :بله😍😍😍
5 خرداد 1397

درخشان!!!!

بعد از ظهر بود و مامان استراحت میکرد . تلفن زنگ زد . خاله بودن که خبر دادن دارن برای دیدنمون میان اینجا . خونه که مرتب بود اما من دویدم مامان و بیدار کردم گفتم :" پاشو پاشو خاله اینا دارن میان . برای درخشان کردن خونه بتو نیاز داریم." ...
27 فروردين 1397

آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و هفت هجری خورشیدی

بهارانه امسال در قالب کارت پستال تبریک عید تقدیم عطرین جان و بقیه عزیزان شد به ترتیب خاله، دایی بزرگه ، دایی کوچیکه ، دختر بزرگه ، دختر کوچیکه و همسر بمناسبت روز پدر؛ که به فراخور حال هریک و اتفاقات خجسته زندگی هرکدامشان نگارش شد. باشد که یادگاری در این گنبد دوار بمانددددد...
27 فروردين 1397

✍️ تایید و ثبت مطلب

تابستون در راهه یک پیشنهاد خنک و خوشمزه : اسموتی توت فرنگی کاری هم نداره و ساده اس توت فرنگی ، موز ، شیر ، بستنی ، شکر به دلخواه و یخ همه رو داخل مخلوط کن ریخته و بعد از آماده شدن نوش جان کنید ...
23 فروردين 1397