یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

دل نوشته

همینطور که کابینتا رو ریختم بیرون و دارم تمیز میکنم و وسایلشونو میذارم سرجاهاشون یادم میفته به حرفی که صبح عطرین زده و باخودم فک میکنم اگه الان ننویسم حتما یادم میره اینه که تو وقت استراحت کوتاهی که به خودم میدم میام سراغ ربات تلگرامی نینی وبلاگ تا بنویسم مینویسمش اما وقتی برا چک کردنش وارد وب میشم کلی دلم میگیره ازین قالب جدید اجباری تحمیل شده ازینهمه تبلیغ در ۴ جهت اصلی و فرعی صفحه که نمیدونم اگه غیر اعضا وارد بشن میتونن اصلا مطلب و از تبلیغ تفکیک کنن یا نه ازین بی فکری یا بی سلیقگی در طرحای جدید وبلاگ ... با خودم فک میکنم یعنی اینهمه امکان برای ثبت خاطرات و عکسا مث اینستا مث یک  کانال تلگرام ایا نباید مسئولای سایت و به ای...
16 اسفند 1396

بگید من چی گفتم

زیرپوش سفید رکابی رو مامان با عجله داشت بهم می پوشوند که یکی از بنداش رد شد و افتاد زیر بغلم گفتم : منم عربستانی شدم مامان اولش اینطوری🤔 و ناگهان اینطوری شد و بعد هم اینطوری شد       پی نوشت : منظور منو ازین حرف گرفتین؟؟؟ اگه گرفتین برام نظر بذارید و بگید منظورم چی بوده؟؟ ...
16 اسفند 1396

عشق من مامان

جدیدا روزی چند بار از مامانم خو استگاری میکنم . یعنی هروقت بخوام شدت عشق و علاقم رو به مامانم نشون بدم حلقه ازدواجشو ازش میگیرم میذارم کف دستم و دو دستمو به شکل جعبه طلا روش قرار میدم و جلوی مامان زانو میزنم و میگم با من ازدواج میکنی و بعد که مامان بله رو داد انگشتر دستش میکنم گاهی وسط لباس پوشوندن موقع رفتن به مهد، گاهی موقع دارو دادن ....و کلا بیشتر وقتایی از مامانم تقاضای ازدواج میکنم که خیلی اذیتش کردم و باهام صبوری کرده بله دیگه ابراز عشق منم اینجوریاس ...
9 اسفند 1396

تیلور

صدا میزنم از اتاق، ثمین جان مامان ، یک کاغذ و خودکار برای من از کشوی آشپزخونه بیار عطرین از هال میگه چی گفتی به ثمین؟ میگم: گفتم کاغذ و خودکار بیاره میپرسه نه اولش چی گفتی؟ میگم : اولش گفتم از توی کشوی آشپزخونه کاغذ و خودکار بیار میگه: نه اولش گفتی ثمین جون برای عطرین تلوزیون رو روشن کن کارتون ببینه بعدم یک کاغذ و خودکار بیار 🤪🤩 ...
17 بهمن 1396