یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

ماه سوم و حرکتهای نو3

به سلامتی من ،این چراغ اتاق خواب مامان از وقتی به دنیا اومدم دیگه شبا خاموش نشده.هم میخواد در طول شب اگه احیانا خدای نکرده من گذاشتم خوابش ببره ،خوابش خیلی عمیق نشه وحواسش بیشتر جمع باشه هم میخواد یوقت من نترسم .اما طفلی خودشم عادت نداره تو محیط روشن بخوابه ها ولی میسازه دیگه.حالا قسمت جالبش اینجاست که منم خوشم نمیاد نور صاف تو چشمم باشه و بخوابم ولی چطوری حالیشون کنم ،موندم. اخرش دیشب دیدم اینطوری نمیشه،منم قشنگ دستامو با دستکش گذاشتم روی چشمام وخوابیدم .یک شیر سیر هم خوردم و از 1 تا 6 خوابیدم . مامان حساب کیفور شد اما چه فایده !بازم شبا چراغو روشن میگذاره. ماهم دیگه عادت کردیم شبای دیگه هم دستمونو میگذاریم رو چشممون تا خوابمون ببره. ...
15 مهر 1392

ماه سوم وحرکتهای نو2

حدود ده روز پیش منو بردن شهر کتاب و برام دوتا کتاب مقوایی خریدن .سروده های ناصر کشاورز به اسم بابا تو بهترینی و مامان تو بهترینی که رنگا و عکسای قشنگی دارن.تو این چند روزهم مامان چند بار برام اونا رو خونده.وحالا من عاشقشون شدم وهربار کتابارو میبینم ذوق از خودم در وکنم.                          ...
15 مهر 1392

ماه سوم و حرکتهای نو1

گفته بودم که چقدر خوش رو وخوش خنده ام ،جدیدا وسعت خنده هاوخوش خلقیم بیشتر شده و غیر از جانداران (منظورم ادمهاس) به اشیا هم تسری پیدا کرده ! مثل چی ؟ اهان ،مثلا یکی ازین اویزای ورودی داریم ازین فانتزیها زنگوله داره وگوی و ازین جینگول پینگول ها، عاقا من صبحا تا بیدار میشم چشمم که بیفته یک خنده ای میکنم از ته دل به روی این زنگوله ارجمند که مامان همچنان تو کف مونده،جالبه وقتایی که خوابم بیاد یا بی حوصله باشم جناب زنگوله خان را اصلا تحویل نمی گیرم اصلا انگار نمی بینمش و مامان همچنان در گیر ودار حل این معمای پیچیده اس                                  ...
15 مهر 1392

شکوائیه

ریاست محترم دادگاه اطفال شاکی:عطرین اختریان به ادرس تهران ،شهرک غرب، اپارتمان مسکونی مشتکی عنه:مامان،بابا ؛خواهر همگی به ادرس فوق الذکر موضوع شکایت :تهدید شرح ماوقع: احتراما به استحضار میرساند اینحانب که نوزادی بیش نبوده مراتب شکایت خود را از مشتکی عنهم بدین شرح اعلام می نمایم.مشتکی عنه ردیف اول ،مامان، مرتبامرا تهدید به کشتن و خوردن مینماید مشارالیها روزانه در چند نوبت متوالی دلش برای من غش رفته سپس مرا در اغوش گرفته سرش را نزدیک گوشم اورده و در حالیکه صورتش را در گردنم فرو میکند ،مکررا وموزوناً میگوید می خورم ترا می کشم ترا،همچنین خواهرم وبابا هم به عنوان متهمین ردیف دوم وسوم گاهابا واژه های میخورمتا یا بخورمت یا کلمات وجم...
15 دی 1391

حسن ختام دوماهگی

قرار نبود از مسائل غمگین کننده بنویسم ولی چاره ای نیست چون زندگی همینه یک پیانوه با ترکیب کلیدهای سیاه وسفید. دونه های صورتم بدتر شد وحسابی هم میخارید. دکتر ممیشی یک داروی ساختنی دادکه سر دو سه روز خیلی بهتر شد اما گفت که به پروتئین گاوی حساسیت دارم ومامانم نباید شیر بخوره تا من خوب شم. واما پایان دوماهگی همراه بود با یک واکسن درست وحسابی که پاهامو از کار انداخت بی انصافا به هر دوتا رون پام هم زدند .خدارا شکر تب نکردم چون مامانم قبل رفتن بهم قطره استامینوفن داد . ...
10 دی 1391

از نوک مژگان میزنی تیرم چند...

کسی از قضیه مژگان خبر داره؟ نمیدونم مژگانه،مژه هاس،مژه اس چیه؟تو خونه ما که خیلی راجع بهش حرف میزنن.بخصوص خانمای خونه ؛مامان وثمین هی به هم میگن نگا کن مژه هاش روز به روز داره بلند تر میشه چقدر خوشگله ،چه نازه، وقتی چشماش بازه نوکشون میخوره زیر ابروش،اون یدونه رو نگا بجای اینکه فر بخوره سمت بالا صاف اومده پایین.............من که سر در نیاوردم ولی هرچی که هست پدیده زیباییه که اینا این همه ذوقشو میکنن                                     ...
7 دی 1391

عطرین چه بلایی تو؟

صبحی ست دل انگیز ،باغیست پر از گل،در بین همه گلها عطرین چه بلایی تو؟ سازیست پر از نغمه عالم همه پر عشوه ،ای نادره دوران عطرین چه بلایی تو؟ مستم زگل رویت ،از عطر بر و مویت ،ای رایحه جان بخش عطرین چه بلایی تو؟     این شعریه که دوستمون اقای علوی برام سرودن ومامان خوش سلیقه وبا ذوقم صبحا که از خواب بیدار میشم برام میخونه و من کلی شارژ میشم .این رسم اززمان ثمین پایه ریزی شده . مامانم حتی تا زمانی که مدرسه میرفت بیشتر صبحا اونو با شعر واواز از خواب بیدار میکرد تا صبح خوبی را شروع کنه. غیر از شعرای خودم ،مامان اهنگها وشعرها و لالایی های دیگه هم برام میخونه ؛مثل گنجشک لالا ، عروسک قشنگ من قرمز پوشیده ، گل من (از گروه ا...
5 دی 1391

شیرین کاری های این ماهم 3

یک شانسی که مامان بابام اوردن (غیر از اینکه یک دختر گلی مثل من دارن) اینه که اصولا من خیلی خوش اخلاق و خوش خنده ام .اصلا نحسی وبهانه جویی ندارم.هر چقدر کم خوابیده باشم به محض اینکه چشمم باز میشه به صورت اولین کسی که می بینم لبخند میزنم. گاهی هم وقتی مامانم داره خوابم میکنه با چشمای نیمه بسته نگاش میکنم و بعد لبخند میزنم که اساسا دیوونم میشه (به قول خودش) .چرا راه دور بریم تا صدا بزنن عطرین نیشم تا بناگوش باز شده اصن یه وضعی .عوضش اونام هی باهام حرف میزنن و منو میخندونن و خلاصه سر هممون گرمه....بهر حال اینی که درتوان داریم دیگه،قابل دوستانو نداره                &nbs...
2 دی 1391

من را اینگونه توصیف میکنند

از اصفهان که برگشتیم اقوام دورتر اومدن دیدنم سری اول برادران بصیری بودن که فامیل بابا مسعودن.اقا مهدی ،شکوفه خانم وپسر نه ماهشون صدراو اقا حامد ،سمیرا خانم وپسر هفت ماهشون الیاس. یک رقابتی هم بین پسر عموها در گرفته بود که نگو.از در که اومدن الیاس تا مامانمو دید اومد بغلش خوب فهمیده بود که برای بدست اوردن من اول باید دل کی را بدست بیاره .سرشام هم صدرا مامانمو ول نمیکرد وهی لباسشو میکشید چون نمیخواست از رقیبش عقب بمونه. مامان باباهاشون هم اینطوری منو توصیف کردن: شکوفه خانم:چقدر خوشگل وسفیده مثل عروسکه اقا مهدی:(رو به مامانم )خوش به حالت (مامانم:چرا؟) چون تو این فامیل دختر زیاده اما دختر تو نمی مونه زود میبرنش سمیرا خ...
1 دی 1391