یادداشت های کودکی من

از فنچ بودن تا قناری شدن

یادش به خیر ان روزها ،روزهای نخستین ،روزهایی که تازه امده بودم ،انسانی کامل بودم اما در ابعاد مینیاتوری وهرروز نشانه ای تازه داشتم از بالیدن ،یادش به خیر 5 اذر اولین لبخندم را و فرخنده ماهروز 8 اذر اولین خندیدنم را .بسان فنچ سفید کوچکی که اواز کوتاهش فقط یک سیلاب دارد بی صدا فقط خندیدم .و چه خوبست این روزها ، 26 بهمن ،که اولین قهقهه شاد زندگیم را سر دادم از شادی پدر و از بازی عجیبش که برایم نااشنا و تازه بود و چیزی در دلم فرو می ریخت که نمیدانستم چیست اما وادارم کرد بخندم از عمق جان وصدایم را رها کنم و با صدای بلند قهقهه بزنم همجون قناری که چهچهه میزند ،که چهچهه قناری دلها را شاد میکند اما قهقهه من دلها را اب میکند .و هر کدام عالمی دارد ف...
26 بهمن 1391

چه خبر از چهار ماهگی 3

روزا که مامانم منو میذاره تو کریر و میره دنبال کاراش من حوصلم خیلی سر میره قبلا هم یک حرکتایی نشون دادم بلکه منو اصلا زمین نذاره و همش بغلش باشم (رجوع کنید دوتا پست قبل) اما خیلی فایده نداشته هر جا از دستش بر بیاد کوتاهی نمیکنه منو گذاشته و دویده طرف اشپزخونه منم دیدم هر چی خانمی میکنم وصدام در نمیاد بدتره انگار . یک روز که همینطور واسه خودش رفته بود و خیلی طولش داد و نیومد دیگه دست از دلم برداشتم و صداش کردم .اولش نفهمید با اون دارم حرف میزنم فکر کرد همین اغون واغون همیشگیمه. اومد پیشم و یک سر زد و رفت تا رفت دوباره شروع کردم اومد یک نگا کرد بهم زودی ساکت شدم .باز رفت باز من صداش کردم.اومد ساکت شدم .اونجا بود که فهمید بله من دارم صداش ...
23 بهمن 1391

چه خبر از چهار ماهگی 2

                                                 قصه نی نی و اسباب بازی یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود . یک مامانی بود که یک نی نی داشت به اسم عطرین، یک روز از روزای خدا (که اتفاقا ایام الله هم بود) مامان قصه ما که رفته بود برای عطرین  تی تیش بیاره ، چشمش به اسباب بازی موزیکال افتاد . مامانش تصمیم گرفت که اونو برای دخترش بیاره ببینه چیکار میکنه . نی نی کوچولوی قصه ما که تا اون روز چینن چیزی ندیده بود اولش فقط تعجب کر...
22 بهمن 1391

چه خبر از چهار ماهگی 1

من همچنان با کریر درگیرم . یک روز صبح مامانمو با یک صحنه جالب بشدت غافلگیر کردم . انقدر وول خوردم تا کم کم از کریر اومدم بیرون و فقط گردنم روی لبه پائینی کریر باقی مونده بود بقیه تنم افتاده بود پائین .فکر میکنین عکس العمل مامانم چی بود ؟ تشویقم کرد که خودم تنهایی اینهمه کار کردم؟نه اشتباهه . عکس العملش یک چیزایی بود تو مایه غش و ضعف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                  خوب از برنامه صبحم که اجرا کردم که خوششون نیومد . شب جور دیگه ای غافلگیرشون کردم . بابا همینطور...
17 بهمن 1391

مبارک مبارک........

  11 بهمن تولد خواهر عزیزم ثمین جون هستش. خواهرم هم مثل خودم رکورددار تاریخ تولده . اون هم ساعت 11 صبح روز 11 بهمن ماه یازدهمین ماه سال با شماره پرونده 11 و شماره تخت 11 به دنیا اومده. روز تولدش بابا براش کیک خرید و اورد تا یک جشن خودمونی بگیریم. اخه هرچی مامانم اصرار کرد بهش قبول نکرد جشن مفصل بگیره و دوستاشو دعوت کنه . اما تولدش خیلی هم خوش گذشت 4 نفری اهنگ گذاشتیم و زدیم و رقصیدیم . بعدش هم بابا مسعود با یک پیشنهاد سورپرایزش کرد و گفت میخواد برای شام همه را ببره پدیده شاندیز مثل همون شب تولد مامان که 5 روز بعدش هم من به دنیا اومدم.اما ثمین باز هم قبول نکرد و گفت میخواد یک وقتی بره که دایی مهدی هم باشه    ...
15 بهمن 1391

خداحافظ یاران همراه

در واپسین ساعات اخرین روز از ماه سوم زندگیم ،در حالی که به دکتر ممیشی مراجعه کرده بودیم تا قد و وزنم را بررسی کند و اثرات الرژی ام را تخفیف دهد دکتر دستورات مسرت بخش زیر را هم صادر کرد :   1-کولیک ایز ممنوع مامان : چشم 2-کلاه ممنوع مامان : چشم 3-جوراب ممنوع مامان (با اعتراض): اگه هوا خوب باشه دکتر (با دعوا):مگه خودتون شبا با جوراب میخوابید؟ 4-دستکش ممنوع مامان (تو دلش):فکر کردی اینو دیگه کوتاه نمیام 5-رانیتیدین اری   وبه این ترتیب من وارد مرحله نوینی از زندگی شدم . یک زندگی رویایی بدون کلاه و جوراب و دستکش در اینجای قصه مامان که بشدت احساساتی شده در حالی که داره با دستمال اشک چشمش...
7 بهمن 1391

یک حس عجیب!

این روزا یک حسی دارم . یک حس عجیب !احساس میکنم باید از جام بلند شم باید بشینم باید همه جارو خوب وارسی کنم . یک حس دیگه هم دارم انگار روز بروز این کریرم داره کوچیک تر میشه انگار اب میره .هرچند نظر بقیه بر خلافه اینه . اونا فکر میکنن من دارم بزرگ میشم. خلاصه همه این حسای عجیب دست به دست هم دادن که من دیگه نخوام تو کریر بخوابم ، گاهی وقتا حتی رو زمین صاف هم . اما یک چیزی هم هست که منو اروم و حس کنجکاویمو ارضا میکنه . تا میگذارنم تو کریر فوری سرمو بلند میکنم .به گردنم فشار وارد میکنم و به سختی برای چند لحظه سرمو نگه میدارم .خیلی جالبه خودم به تنهایی اینکارو میکنم ولی به خودم وهمه نشون میدم که دیگه دارم بزرگ میشم و این یکی،حس خیلی عجیب و خیل...
2 بهمن 1391

استعدادهام شکوفا میشه

اخرین هفته ماه چهارمه و من روز به روز که بزرگتر میشم خلاق تر هم میشم . خیلی هم تنوع طلب تشریف دارم و از اونجایی که این یک درد مشترک بین من و مامانمه منو خیلی خوب درک میکنه .   ماجرا ازین قراره که اولش چند روزی با عروسک موزیکاله بازی کردم . مامان شست و من خوردمش ،هی خوردمش .مامان روشنش کرد و من پاشو گرفتم تا تو دستم ویبره بره ،هی ویبره بره . دست تو چشمش کردم ،شاخکشو خوردم .فشارش دادم رو زمین تا درجا نرمش کنه و.....    .اما بعد از همه این کارها خسته شدم و یک مدل جدید اختراع کردم . وقتی تو بغل مامان نشسته بودم و عروسکه داشت جلوم رژه میرفت پامو گذاشتم روش و محکم نگهش داشتم .خیلی باحال بود.همش میخواست راه بره اما نمی...
1 بهمن 1391

ملاقاتی دوباره

بعد از بیشتر از یک ماه مادر وپدر از اصفهان اومدن ومن اونهارو دوباره دیدم .یک عاشق دل خسته هم پیدا کردم و .......حدس بزنین .....................................................................بله کسی نبود جز پدر. پدر که هنوز تو تصورشون منو یک نی نی پف الود دون دون میدونستن ، با دیدن من حسابی جا خوردن و اول از همه عاشق خنده هام شدن . نگفته عطرین می خندیدم براشون . بعد هم تعریف از خود نباشه عاشق خوشگلی ، سفیدی ، خوش تیپی و زبلی ام شدن . اما مادر ،مثل همه مادرها بچه هارو فقط دوست دارن همین بی هیچ قید و شرطی . از وقتی که رسیدن تا یکی دو ساعت بعد اصلا مامانمو ندیدن .فقط من بودم و ثمین . خوب که ماهارو بوسیدن و منو بالا پائین انداختن و" فو...
30 دی 1391