یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

شب جمعه گذشته مهمان پدربزرگ و مادر بزرگ عروس جدید بودیم بعنوان پاگشا .  عطرین مثل همیشه به شیطنت و بازی کودکانه مشغول  و مادر عروس همچنان در تحسین او  پیش من آمدند وبا لحن مخصوص و مهربان خودشان که ماشالله هزار ماشالله من همیشه گفتم چقدر این عطرین رویاییه  ومن مست ازین تعبیر بی نظیر "رویایی"                           ...
19 آذر 1395

مینیون

مامان داشت از بابا در مورد تم تولدم مشورت و نظر خواهی میکرد منم طبق معمول شروع کردم به نظر دادن گفتم من این تمها رو نمیخام من تم مینیون میخام مامان گفت نه عزیزم نمیشه که مینیون یک تم پسرونه اس که من رگباری شروع کردم به جواب دادن کی گفته پسرونه اس من خودم نقاب مینیون و ساعت مینیون و دمپایی مینیون دارم پس کیکم هم باید مینیون باشه تا لحظاتی تو ماشین سکوت مطلق برقرار بود بلکه مامان هضم کنه و افکارشو جمع کنه 🤔که استدلال منو خنثی کنه آخرم فقط گفت نمیشه مینیون پسرونه اس                       ...
1 آبان 1395

توصیف عجیب

چون دلم درد میکرد و حالم خوش نبود ماستی که خریده بودن پروبیوتیک بود و "سون " همیشگی نبود . به محض اینکه یک قاشق خوردم گفتم : دوست ندارم ، ماستش کسل  کننده اس     ...
29 مهر 1395

در خیابان

دیشب رفته بودیم خرید . یک پسر 12 ساله روی یکی ازین واکرها از روبروی ما رد شد . یک دختر 8 ساله به مامانش گفته بود برا منم ازینا بخر . ما صدای دختره رو نشنیدیم اما صدای مامانش اومد که گفت نه دخترم اینا برا تو مناسب نیس کج میشی ،میفتی. من رو کردم به مامان و گفتم :" مامان اینا برا من مناسبه ها من اصلا کج نمیشم از روش بیفتم." در همون حال خانمه در حالی که از کنار ما رد میشد صدای منو شنید و با تعجب زاید الوصفی به من پشت سرش نگا کرد . مامانمو دید که یک لبخند پهنی به صورت داشت . و نمیدونست چی بگه . خانمه گفت همتون مثل همید . دخترش پرسید چی؟ جواب داد هیچی این فسقلی وقتی من داشتم به تو میگفتم ....... و دیگه صداشونو نشنیدیم چون دور شدن ازمون ...
25 مهر 1395

بنازم حافظه

دوست مامان ، فاطمه جون ، که باهاشون رفتیم خالد آباد ؛ زنگ زد خونمون و من گوشی رو برداشتم . گفتم : "شمارو میشناسم که با هم رفته بودیم . "وقتی مامانم گوشی رو گرفت فاطمه پرسید این عطرین بود ؟ مامانم فکر کرد دوستش شوخی میکنه گفت بله پس کی بود ؟ دوست مامان گفت ماشالله به جونش باورم نشد منو شناخت . مامانم که بسی تعجب کرده بود گفت وا اینکه چیزی نیس . چند روز پیش با هم بودیم میخواهی نشناسه . پس صبر کن تا یک جریانی رو برات تعریف کنم :  ماه رمضون یکی از اقوام دور { زری خانم } زنگ زدن خونمون و عطرین تلفن رو جواب داد . ازش پرسیده بودن منو میشناسی ؟ گفته بود بله شما تو عروسی سپیده بودین . حالا سپیده کیه ؟ دختر عمه اش . عروسی سپیده کی...
24 مهر 1395