یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

من هم مهد کودکی شدم

ماجرای مهد کودکی شدن من در نوع خودش جالبه . پارسال زمستون و امسال اوال تابستون مامان و بابا کلی دنبال مهد گشتن و اینور اونور و دیدن و آخرشم به نتیجه نرسیدن . از شهریه های گرون ماهی یک میلیون به بالا که بگذریم{ که معلوم نیس چرا اینقدر گرونه و هزینه مهد از هزینه دانشگاه آزاد بیشتر در میاد } شرایطشون هم خوب نبود . ناهار اجباری ، خوب شاید یکی مثل مامان من دلش نخواد بچش غذای نامعلوم بخوره . مامان که خودش گوشت گوسفند پاک میکنه و میشوره و چرخ میکنه . و بعدم موقع پخت بهداشت و بشدت رعایت میکنه و موقع خوردن قاشق قاشق دهن من میذاره خوب معلومه نمیتونه اعتماد کنه ر.ک پی نوشت 1   نیمه وقت ندارن . یعنی اجبارا باید هزینه یک صبح تا عصر...
4 مهر 1395

قربون حواس جمع

کارت ورود بابا به محل کارش ، رو از ماشین ، با خودم آوردم بالا.    خیلی سعی کردم کلیپسشو بزنم به لباسم که نشد. مامان کمک کرد و برام زد به یقه لباسم . اما من فورا گفتم نه! ازونش بزن . مامان که خودش میدونست چکار کرده گفت یعنی از نوشته اش ؟ گفتم آره . چون روی سفید کارت بطرف بیرون بود .    مامان که ازین دقت من حال کرده بود گفت خوب بیا درستش کنم . وقتی درستش کرد سرم رو با حالت خاصی بالا گرفتم و گفتم حالا دیگه دکتر شدم و اینجا مامان دیگه غش کرد ...
29 مرداد 1395