یادداشت های کودکی من

ازین دست معاشرتها

عطرین : میخام با بابا برم دفتر مامان : چرا؟ عطرین :چون میخام برم سر کار پول در بیارم مامان : عطرین کف حموم ندو لیز میخوری عطرین : میخام بازی کنم مامان : اینجا که جای بازی نیس صب کن هوا گرمتر بشه بریم اصفهان بریم باغ اونجا اب بازی کن تو استخر عطرین: چه حرفای خوبی میزنی منو یاد پدربزرگم میندازی مامان : پدربزرگ ؟ کدوم پدربزرگ؟ عطرین : پدر شاینا دیگه عطرین : مامان تیله ام افتاده پشت تخت مامان غرغر کنان ، تخت را کشیده جلو و زیرش را وارسی میکند عطرین (دست به کمر و منتظر ) حالا میخای یک مشکلی و حل کنیا عطرین بعد از شنیدن کلی نصیحت های مادرانه : حرفات به دلم ننشست   ...
6 ارديبهشت 1396

آغاز سال یک هزارو سیصد و نود وشش هجری شمسی

هفت سین را می گسترم به نام هزارو سیصد و نود و ششمین بهار معظم و به کام عشق دلبرک چهار ساله شیرین معطر   ماهی نمیگذارم چون ماهی دارم درخشان در پهنه سیاه جاری شبهایم    سبزه به چه کار می اید در برابر سبزی روزگارانم   سیب چه جلوه ای دارد با وجود سرخی گونه هایش   و سمنو که سبد سبد شیرینی و برکت با حضورش مهیاست   سکه میخواهم چکار که سیم و زر و دارائیم اوست   سنجد هرگز؛چراکه سرخوشی و سعادت را درکف اقبال دارم   سیر نمی اورم که سلامت روح و روانم اینجاست   و سرکه را دور می ریزم که سبوی آب حیات در بغل...
1 فروردين 1396

دلیل بی بدیل

دیروز موقع برگشتن از مهد اشک مامانو در آوردم از بس نق زدم که من نمیخوام پیاده بیام و منو با ماشین ببر خونه  دیگه هرچی ترفند و بازی بلد بوده بکار زده برای آوردن من تا مقصد . از بریم تو برفا راه برو تا بدویم دنبال پیشی و بازی کردن تو وسیله ورزشی ها و ....... که بمحض تموم شدن همه اینا دوباره یادم افتاده که نمیخاستم پیاده بیام و بهونه که ای وای پام درد میکنه و کمرم درد میکنه و .......یکمی هم بغل شدم و خلاصه اخراشم با مسابقه بدوییم ببینیم کی برنده میشه بالاخره رسیدیم خونه .    اما همه اینا یک طرف قولی که مامان داد مبنی بر اینکه فردا با ماشین میاد دنبالم یک طرف ؛ و خودشم میدونست که اگه به قولش عمل نکنه محشر کبری به پا ...
19 بهمن 1395