یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

شکرپاره

من : مامان سی دی باب اسفنجیر رو  میخوام ببینم .  _ مامان جان باب اسفنجیر نه باب اسفنجی من : باشه سی دی باب اسفنجیر ! _ من : مامان، خانم فولاد چین برای چی اینارو داده به تو؟ _ عزیزم خانم فولادچی نه خانم فولاچین  من : باشه ، نگفتی خانم فولادچین برای چی اینا رو داد بهت؟ _ من : مامان گرمم بندم رو بنداز گردنم  _ چی؟ چیت رو؟ من : گردن بندم رو _  ...
7 خرداد 1395

آئینه عبرت

بگذارید داستان رو از اینجا شروع کنم که من خیلی به خودم و دور اندیشی و احتیاط کردنم مطمئنم . قضاوت من در مورد خودم اینه که ،آدمها رو نسبتا میشناسم و میتونم افکارشون رو تا حدودی بخونم و از روی حالاتشون پی به روحیاتشون یا علل رفتارهاشون پی ببرم . در اکثریت قریب به 90 درصدی هم درست بوده .    از طرفی یک داستان قدیمی خیلی خوب تو ذهنم موندگار شده که انسانها یا از روی طمعشون فریب میخورن یا غرورشون .   به این معجون باید چاشنی وکیل دادگستری بودن و ریزبینی و نکته سنجی خاص این شغل رو هم اضافه کرد و اندکی بدبینی به پیش آمدهای ناشناخته .    و در آخر کانال تلگرامی که بتازگی عضوش شدم و اسمش هست صحنه جرم و دا...
3 خرداد 1395