یادداشت های کودکی من

صدای حیوانات1

به این دلیل که مسیر تهران اصفهان برای من طولانیه مامان صندلی عقب میشینه تا من و وسایلم اعم از کریر و خوراکی و کتابهام دم دستش باشیم. اما این دفعه انگار بهم سخت که نگذشته بود هیچی بلکه خیلی هم سرحال بودم .میپرسید چرا ؟  اول اینکه کتاب "من یک مرغ هستم "را دست گرفته بودم و در جواب مامان که پرسید مرغه چی میگه برای اولین بار گفتم قُ قُ {قدقد} دوم اینکه دم رستوران همه پیاده شدن اما من عجله ای برای پیاده شدن نداشتم . نشسته بودم و پلاستیک نخودچی کشمش توی دستم بود. تندتند از روی پلاستیک نخودچی هارو برمیداشتم و الکی میذاشتم دهنم انگارخاله بازیه. سوم هم اینکه مثل دخترک های 4-5 ساله با خودم حرف میزدم و مامان بازی میکردم. ...
29 شهريور 1392

بدون شرح

دیروز از صبح به مامان میگفتم بابا!!!!!! انقدر بابام رو صدا زدم تا بالاخره شب از تهران اومد و به مرادم رسیدم.   امروز محمد صادق از مشهد برگشت و یک راست اومدن خونه مادر. باهم توپ بازی کردیم . توپم رو میدادم بهش و البته زود میگرفتم. ...
28 شهريور 1392

زور نه،زیرکی آری

آشپزخونه مادر اینا پالازه . لبه اش یک کم جمع شده . برای روروک من درنقش سرعت گیر عمل میکنه. دارم واسه خودم تندتند میرم برخورد میکنم به این مانع ، به جای اینکه گیر کنم و گریه زاری راه بندازم،یا هُل بدم و بافشار از روش رد بشم ،خیلی خانمانه و قشنگ دوتادستمو میندازم زیر سپرجلوی روروک و میارمش بالا {عین پرنسسها که دامنشون رو میگیرن بالا} و اون طرف مانع دوباره سر روروک رو میذارم زمین و به راهم ادامه میدم .  خدایی کارم حرف نداره . همه شیفته این رانندگیم شدن . ...
24 شهريور 1392

واکنون دایی

دایی سومین اسمیه که یاد گرفتم صدا بزنم. خونه مادر هستیم ومن... همش دنبال دایی مهدی هستم و یکسره میگم دایی.     ...
23 شهريور 1392

نه نه

وقتی هنوز خیلی نینی بودم {حدود 4 ماهگیم} وقتی میرفتم طرف گل یا... و مامان میگفت نه نه، دست نمیزدم و مفهوم نه را در ک میکردم . اما امشب دیگه کاملا به مفهوم نه پی بردم . آخر شب بود و وقت خواب گذشته بود . اما مامان تازه ثمین را از بیمارستان آورده بود اخه مریض شده بود و بهش سرم زده بودن. منم پیش مادر و پدر بودم و هنوز اماده خواب نشده بودم . یک قطره بینی پیدا کرده بودم و داشتم میبردم طرف دهنم که مادر و پدر گفتن نه و انگشت اشاره شون رو تکون دادن . من حرفشون رو گوش کردم اما دوباره بعد چند لحظه خواستم قطره رو بکنم دهنم که اونا انگشتشون رو تکون تکون دادن و من فهمیدم که بازم میگن نه و تو دهنم نبردم . کم کم تبدیل به یک بازی شد و مادر و پدر ازین ک...
22 شهريور 1392

اتل متل

اتل متل توتوله  گاو حسن چه جوره  این شعر همراه یک بازیه که همه اونو میشناسن و لا اقل یکبار بازی کردن . منم تونستم این بازی را یاد بگیرم و همراه مامانم که شعرشو میخونه بزنم روی پاهای خودم و خودش که در این سن و در نوع خودش پیشرفت خیلی خوبی محسوب میشه .
21 شهريور 1392

ارتباط تلفنی

عشق سومم را یادتون هست؟ همون مثلث عشقی * هفت ماهگیم رو میگم . تلفن بود که دیگه کاملا بهش واردم و میدونم برای صحبت کردن اختراع شده نه برای عاشقش شدن . دیگه قشنگ گوشی رو برمیدارم چند تا شماره میگیرم و بعد الو الو میکنم و میگم : اَ اَ   چند روز پیش دایی مهدی اومد دنبالمون و  مارو آورد اصفهان . همه دور هم نشسته بودیم که یک مرتبه من گریه کردم . اولش معلوم نبود از چیه تا مامانم یهو دید انگشت شست دستم رو از بس روی تلفن فشار دادم از بند اول خم شده و گیر کرده با بسم الله و صلوات اونو صاف کرد و گریه ام بند اومد . عجیب و دردناک بود .       *پست راه و رسم عاشقی مورخ 19 اردیبهشت ...
20 شهريور 1392

حرکتهای یازده ماهگی

از اول این ماه تا الان این کارها رو میکنم:   گوشی تلفن را بر میدارم و میگذارم در گوشم     بازی داکی موشه را بلد شدم و کلمه داکی را میگم     با دستم میزنم به لبهام و صدا در میارم   آ آ آ آ     ...
19 شهريور 1392

با زبان اشاره

قبلا گفته بودم که یک زبون اختراعی دارم مخصوص خودم که بیشتر حرفهامو به دیگران حالی میکنم . حالا غیر از اون زبان اشاره و به عبارتی زبان بدنم هم قوی شده .  تو بغل مامان بودم و داشت آروم میزد پشتم . بعد فکر کرد شاید خسته ام کنه ،دیگه نزد و با انگشت پشتمو ماساژ داد . اما من هنوز دلم همون اولی رو میخواست . برای همین آروم آروم زدم سر شونه اش یعنی ادامه بده .
8 شهريور 1392

گزارش سفر به شمال

عصر چهارشنبه من ، ثمین و مامانم به همراه مادر و پدر و خاله به همراه دایی و زن دایی به راه افتادیم . مقصد ما بندر انزلی بود. هرچند قرار بود صبح حرکت کنیم اما چون وضعیت مرخصی بابا مسعود معلوم نبود تا عصر صبر کردیم بلکه بتواند همراهیمان کند.اما نشد و نتوانست و برای اولین بار مامانم با دختر هاش و بدون همسرش به مسافرت رفت. برای نماز و شام در قزوین توقف کردیم و بالاخره نیمه های شب در حالی که باران می بارید به انزلی رسیدیم.قرار بود در ویلای دوست دایی اقامت داشته باشیم . صبح من و محمدصادق پسر داییم اولین کسانی بودیک که بیدار شدیم و مامانم به خاطر من و پدر به خاطر محمد صادق مجبور شدند همان صبح زود بیدار شوند. بعد از اینکه صبحانه ما را...
3 شهريور 1392