یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

فعالیت های فرهنگی1

من در دوازده ماه و نیمگی تونستم تا عدد 3 را بشمارم. این یادگیری رو مرهون مادر هستم . چون منو توی تاب مخصوص که میذارن تا بهم غذا بدن هی میشمارن 1-2-3 و من الان که یک کم زبونم باز شده تونستم اونچه که یاد گرفتم رو پس بدم . ...
22 مهر 1392

خواب هم صدا داره؟؟؟؟

مامان بغلم کرده میگه بریم بخوابیم . من میگم خُ خُ خُ خُ میرم توی اتاق میبینم بابا خوابیده ، میگم خُ خُ خُ خُ اسم خوابیدن و رختخواب میاد ، باز من میگم خُ خُ خُ  این  علامت که میشنوید صدای خوابیدنه  اسمش خواب صداش خُ خُ خُ خُ     پی نوشت: در تکمیل مراحل مقدماتی راه رفتن ، امروز تونستم بعد از اینکه ایستادم بنشینم
21 مهر 1392

طوطی

مادر و پدر سر زده اومدن تهران. عکسها و فیلمهای دیروز {تولد زنبوریم} رو دیدن و خیلی خوششون اومد.سر یک چیزی مادر تعجب کردن و اصطلاح اصفهانی "اووووووو  وَه" رو گفتن . پشت سرشون منم مثل یک طوطی گفتم : اوووووووو  وَه                                   از بین نوشیدنیها آب را خوب میشناسم . نوشابه را هم همینطور. همش میگم آب آب نوشابه هم که میخوام بازم میگم آب. ...
13 مهر 1392

جشن تولد دسته جمعی

1-2-3 1-2-3 ازمایش میکنیم ازمایش میکنیم صدا میاد؟ زنبورهای کوچولو ...بیاین جلو جلوتر ...دستا بالا ....آها.... تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیاشمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی لبت شاد و دلت خوش چو گل پرخنده باشی                               با اجرای این اهنگ توسط مجری برنامه جشن تولد دسته جمعی مون شروع شد . تولد یک سالگی نینی های ابان 91 که با تم زنبور برگزار شد. نینی های ابان 91 همون دوستای اینترنتیم هستن که قبلا باهاشون رفته بودم پارک بانوان.بعد از میتینگ پارک قرار این تولد گذاشت...
12 مهر 1392

تثبیت دانسته ها

مبل را گرفتم و بدون کمک، بلند شدم ایستادم. رفته بودیم برای مدرسه ثمین کفش بخریم . یک جایی بابا از جلو چشمم دورشد بلند صدا زدم: بابا  بابایی بابا تلفن زد خونه ، من جواب دادم . ازم پرسید عطرین مرغه چی میگه ؟با اینکه مکالمه تلفنی هنوز برام زوده اما جواب درست رو دادم گفتم قدقد مامان بغلم میکنه میریم جلوی آیفون ، دکمه در باز کن را فشار میدم و میگم الو بابایی... ...
3 مهر 1392

گزارش

این یک گزارش از مراحل روروک سواری منه مرحله اول :نشستن در روروک برای اولین بار در ایام عید مرحله دوم :عقب عقب رفتن با روروک در تاریخ 25 فروردین مرحله سوم :راه رفتن به سمت جلو از روی سرامیکها در تاریخ 2 اردیبهشت مرحله اخر:جلو و عقب رفتن با روروک به طور کامل از روی فرش و سرامیک و ...در تاریخ 4 اردیبهشت   خدا به داد مامانم برسه
4 ارديبهشت 1392

من باهوشم

امروز بیمارستان بهمن بودیم نه نترسید برای چکاب رفته بودم پیش دکتر ممیشی . مامان میخواست مطمئن بشه سرما خوردگی عیدم کاملا خوب شده یا نه . قبل از ویزیت شدن توی سالن  انتظار مامانم منو برد جلوی اکواریوم ، ماهی ها را ببینم .من هم باهووووووووووش ، نه تنها ماهی ها را که ریز بودن و در حرکت ،دیدم و تشخیص دادم بلکه میخواستم از پشت شیشه بگیرمشون. مامانم هم که از اون طرف کلی به من افتخار کرد و غرور برش داشت و با سر و گردن افراشته راه رفت تا نوبتمون بشه ازین افه های مادرانه دیگه   بعد هم رفتیم شهر کتاب تا برای من کتاب بخرن . در حال خرید مامانم یک خانمی را دید و به بابا گفت اگه گفتی این خانمه کیه؟تا بابا اومد من من کنه مامان گفت نا...
28 فروردين 1392