یادداشت های کودکی من

یک خانه دارعالی

دایی مهدی از مامانم که تو آشپزخونه بود پرسید: خواهر جلوی عطرین میز تلوزیون پاک کردی؟ مامانم گفت آره چطور مگه ؟ گفت بیا خودت ببین . و مامانم منو دید که با لنگه جورابم میکشیدم روی میز ال ای دی و بعد هم دولا شدم و به طبقه پایینش هم کشیدم .    با دایی مهدی م عمو زنجیر باف بازی کردیم و این دفعه اونی که از خنده مرد دایی بود.   نظر دایی راجع به من اینه : میگه با لحنش{همون لحن مخصوص خودم} همه حرفها و مقصودشو میرسونه . ...
26 آبان 1392

عموزنجیرباف

این خانواده ما یک خبطی کردن برای اولین بار با ما عمو زنجیر باف بازی کردن . دیگه ول کن نشدیم . هی گفتیم بازی کنین . خسته شدن ، سرشون گیج و ویج رفت ، می نشستن زمین ، بازگفتم یالا بازی کنین. وقتی مینشستن زمین هی جلوشون تندتند را میرفتم یعنی پاشید نشینید. وقتی دستاشون ول شد گرفتم دستاشونو دادم به هم که بازی عقب نیفته . به من که خیلی خوش گذشت چقدر ذوق کردم و خندیدم بماند ولی بین خودمون باشه کاریشون کردم دیگه جرات نکنن اسم عمو زنجیر باف بیارن.
24 آبان 1392

گیرایی قوی

کلا هرکاری رو زود یاد میگیرم . خیلی زود . یعنی فقط با یک بار دیدن، تکرارش میکنم . مثلا ثمین جون یک النگو چند رج داره که مامان اونو دستم کرد بعد که دراورد خودم گرفتم و با اینکه فنری بود اما خودم راحت کردم دستم .    یک فیل اسباب بازی دارم که راه میره و طبل میزنه . مامان آوردش و با عصاش راهش برد . بلافاصله یاد گرفتم و خیلی حرفه ای عصاشو گرفتم و دور اتاق راهش بردم .
19 آبان 1392

غوره یا مویز

اگه بشنوین بچه ای که هنوز دو سه روز بیشتر نیست راه افتاده میدوه دنبال توپ باپاش شوت میکنه میخواد فوتبال بازی کنه چه حالی میشین ؟ حتما یاد این ضرب المثل قدیمی می افتین که میگن هنوز غوره نشده مویز شده. این درست حکایت منه اونم به روایت مامانم که با چشمهای خودش شاهد این صحنه بوده!!!!!!!!
18 آبان 1392

تکمیلی

قبلا گفتم که شب تولدم راه افتادم . اما به صورت کامل و غیر منتظره دیشب از هال تا آشپزخونه رو تنهایی اونم به حالت دو رفتم . امروز هم که ،خودم تونستم پاشم، سرپا بایستم و راه برم .
13 آبان 1392

راه افتادم

دیشب ، شب دستیابی به یکی از مهمترین و زیباترین مراحل زندگیم بود . شبی که گل وجودم با تشعشع تمام شکوفا شد و 12 گلبرگ زندگیم در اوج زیبایی و غرور به خودنمایی پرداختن . دیشب قدمهای کوچولوم به زمین افتخار دادن و پاهام که بدون کمک دستهای دیگران روی خودشون ایستادن زمین رو مزین کردن. دیشب  مامان و مادر و پدر ، یک دایره تشکیل دادن و من شدم مرکزش و هرکدومشون سعی میکرد با تشویق منو به سمت خودش بکشونه . و من با دهن باز از هیجان و خنده و دستهایی که مثل بال باز کرده بودم چند قدم به طرفشون میرفتم . با بزرگتر شدن دایره به تعدادقدمهای من هم اضافه شد و اینطوری راه افتادم . صدای خنده های سرخوشانه و مادرانه همه خونه مادراینارو پر کرده بود و من از ا...
8 آبان 1392

تولد یک سالگی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود.    اون قدیم ندیما من نبودم . بعد یک نقطه شدم. بعد شدم یک لوبیا و بعد اندازه هلو. کم کم شدم یک توپ بزرگ که انگار مامانم قورتم داده بود. قِل میخوردم و قِل میخوردم . ازینطرف به اونطرف. توی اب شنا میکردم . خسته هم که میشدم خودمو کش میدادم . یک شب اونقدر کش و قوس اومدم که لونه ام سوراخ شد . بعد وقت رفتن شد. مثل سرسره ابی بود . روش لغزیدم و پایین اومدم . از تونل گذشتم و یهو نور چشمامو زد . همه چی انقدر تند و سریع و عجیب بود که گریه ام گرفت . اما وقتی دستای مهربونش منو نوازش کردو روی سینه گرمش خوابیدم ارومتر شدم . صدای مهربونش بهم گفت خوش اومدی عزیز دلم و من گریه ام بند اومد. اون روز کارسخت و مه...
8 آبان 1392

مقدمات تولد

مهمترین  و بزرگترین جشن زندگیم در راهه . اولین جشن تولد عمرم "تولد یک سالگیم " خانواده ام یعنی بابا و مامان و خواهرم از دو ماه قبل برای این جشن زحمت کشیدن و هزینه کردن تا منو خوشحال و سربلند کنن .  آماده سازی و انجام مقدماتش از دو ماه قبل تولدم شروع شد . اولین کار انتخاب تم تولد بود . بین همه تمهای موجود از کارتونی و عروسکی و رنگین کمان و پروانه و پرنسس و...مامانم تم کفشدوزک را انتخاب کرد چراااا؟   برای دیدن عکسها و خوندن بقیه ماجرا به ادامه مطلب برید چون عقیده داشت تولدها اصولا با تزئینات رنگی و شاد در ذهن همه تداعی میشه ولی انتخاب تمی که فقط دو رنگ داره اونم متفاوت{قرمز و مشکی}جلب توجه میکنه و تازه...
7 آبان 1392

بدون شرح

 تازگی به مامانم میگم مامی . مادر با ذوق میگن بچم از مغز اروپا اومده .  گاهی هم میگم مایما ، مامایی ، مامی . پدر میگن اروپا نه ! به چند زبون مختلف حرف میزنه !!!!!!!!!!!!!
4 آبان 1392

یک روز سخت

اگه گفتین امروز چه روزیه؟ 12 اردیبهشت، روز معلم درسته اما چه ربطی به من داره؟هیچی بگین امروز برای من چه روزیه؟ اهان بله امروز رفتم و واکسن 6 ماهگیمو زدم  اخ اخ چه روز سختی بود اولش که خب اونجا شلوغ بود و نینی زیاد بود و...اما بعد که اون سوزن لاکردار رفت تو پام هرچی خوشی بود پرید و من شروع کردم به گریه حالا مگه گریه ام بند می اومد. نینیهای 6 ماهه باید یک ربع صبر میکردن بعد میرفتن ، دیگه بعد از اینکه از اتاق می اومدن بیرون ساکت میشدن اما من چی ؟هی یادم می افتاد و میزدم زیر گریه. کار به جایی رسید که مامانهای دیگه بهم دلداری میدادن . یک خانمی هم بود خوشگل و خوش تیپ و با کلاس نینیش دو ماهش بود و خواب بود تا منو بغل...
12 ارديبهشت 1392
1