یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

اولین تئاتر

برای اولین بار در زندگیم رفتم تئاتر. مامان و بابا نگران بودن که شاید من خوشم نیاد و نَشینم و مجبور بشن نصفه کاره بیان خونه . یکی از دلایلی که توی این دو سال هم با وجود علاقه زیاد به تئاتر نرفتن همین بود .  اما انصافا همکاری کردم و تا آخرش نشستم . با اینکه چیزی متوجه نمیشدم اما خوشحال میشدم که مردم میخندن و به مامانم نگاه میکردم و لبخند میزدم . موقع آهنگ  هم ، منم مثل بقیه دست میزدم . هیچی دیگه قرار شده این هفته هم برن.         مامان نوشت: قبل رفتن برای اینکه امادت کنیم گفتیم میخواهیم بریم تولد . آخه تولدو خیلی دوست داری و تئاتر هم کمدی موزیکال بود . بعد که تموم شد و سوار ماشین شدیم گفتی پس...
26 دی 1393

باز هم

بعد از لب تاپ این بار نوبت دوربین بود که به دست با کفایتمان نیست و نابود شود . یک جوری هم میزنیم ناقصشان میکینیم که هیچکس تا حالا ننموده .    عجالتا تا یک ماهی عکس با کیفیت خبری نیست . شاید هم خیری بوده که پای عکسهای موبایلی هم به وبلاگمان باز شود.
26 دی 1393

عصای موسی

صدای در که می اید ، به دو میروی سمت درو فریادخوشحالی که" بابا اومد ". در را که می گشایی میپرسی " میخوای کفشاتو من بیارم تو؟" و انوقت اولین حباب در قلبم میترکد.                                                             شب به نیمه رسیده ، ثمین خواب است و تو هنوز به دنبال موضوع جدیدی برای بیدار ماندن میگردی.  حواسم نیست که ناگهان میبینم رفته ای سراغ ثمین . هجوم می آورم سمتتان ، مبادا بیدارش کنی .....که مبینم داری صورتش را میبوسی و در گوشش نجوا میکنی &...
25 دی 1393

تکرارتاریخ

اعصاب منو خورد نکن عه !   این دیالوگ حدود 12 سال پیش توسط ثمین هم ادا شده بود و دقیقا هم با همین کلمات و ترتیب ،و من هم دیشب با گفتنش نشون دادم راهَش ادامه دارد...........   مامان نوشت: ثمین وقتی میخواستم پوشکش کنم اینو گفت و عطرین وقتی میخواستم بهش دارو بدم واقعا که!!!!!!!!!!!
21 دی 1393

مولودی

عصر پنجشنبه رفتیم قم ، مادر و دایی هم اونجا بودن. ظهر جمعه من با مادر و مامان و بابا رفتیم حرم ؛ خیلی بیشتر از قبل مفهوم حرم رو فهمیدم . داخل رواق که نشستیم دخترخانم جوانی کمی در مورد من با مادرش حرف زد که مامانم با اینکه فهمید موضوع صحبت منم اما روش نمیشد نگاه کنه ببینه چی میگن . تا اینکه خود دختر خانم به مامانم گفت ماشالا خیلی با دقته به محض اینکه نشست اول یک دور همه جارو به دقت نگاه کرده ! از همه بیشتر سقف بسیار بلند گنبد مورد توجهم قرار گرفت . همش به مامانم میگفتم چقدر اینجا بزرگه !   ناهار رفتیم ارگ، و یک کمی اب بازی کردم . طوطی خوش اب و رنگی توی قفس بود که اولش خوشم اومد و رفتم نزدیکش اما یهویی که جیغ زد ترسیدم و اومدم عق...
20 دی 1393

اولین سلفی من

همیشه دوربین برام جذابیت داشت . ازهمون دو ماهگی وقتی دوربینو می دیدم آغون گفتنم قطع میشد و برای دوربین ذوق می کردم . هیچ وقت خدا نذاشتم مامانم راحت ازم عکس بگیره . موقع عکاسی من و مامانم و دوربین در هم میپیچیدیم !!! و حالا میرم دوربینو بر میدارم کیفشو باز میکنم ، روشنش میکنم ، حافظه اش رو میزنم ، یکی یکی عکسهارو میبینم ؛ بعد که خسته میشم میزنم رو حالت عکاسیش ، از همه جا و همه چیز عکس میگیرم و از همه مهمتر توی سن دو سال و دو ماهگی عکس سلفی میگیرم                ...
12 دی 1393

گل و بلبل

قصه گل و بلبل قصه یک دختر و پسره که همه جا به دنبال هم بودن . می دویدن و بازی می کردن و به همه جا سرک میکشیدن .    پسرک قصه ما که از کنجکاوی روی پا بند نبود و هیچ جا از دستش در امان نبود رفت سر کمد اتاقی که مادرش و عمه اش توی همون اتاق بودن . دخترک هم اومد و کنارش نشست. پسرک از ته کمد جعبه ای رو بیرون کشید و از توش یک بسته رو درآورد و درشو باز کرد. از محتویات اون بسته یکیشو داد به دخترک ،و یکیشو خودش برداشت .    اما اون نمی دونست که این بار شیطنتش خیلی خطرناکه . تا اینکه ناگهان دستش به سوزش افتاد . گریه کنون مادرشو صدا کرد  . مادرش رو برگردوند و دید دست پسرکوچولو داره خون میاد . اونم نه یک جا که سه ج...
12 دی 1393

ماستمالیسیون

یک مدتی نبودیم علتش هم چیز خاصی نبود فقط با اجازتون ما کیبورد لبتاپ رو ماست مالی کرده بودیم در حد کاهگل مالی . یک لایه ماست غلیظ رو جوری به کل صفحه کلید کشیدیم که هیچ دکمه ای پیدا نباشه . و بدین ترتیب کلا از حیزِ انتفاع  ساقطش کردیم . الان با یک کیبورد بی سیم در خدمتون هستیم و کلی حرف ناگفته جامونده...........
10 دی 1393
1