یادداشت های کودکی من

مادرم پدرم

این بار با اضافه کردن یک "م" ناقابل به آخر اسم مادر و پدر دلشون رو بردم . این ابتکار که روز گذشته و در قم به صورت کاملا اتفاقی و بدون یادگیری قبلی اجرا شد ، تاثیر زیادی روی پدر و بخصوص مادر گذاشت . چون هر بار که میخواستم مادر و صدا بزنم میگفتم :مادر مادر مادرم ... و مادر هم هربار جواب میدادن جان مادرم و برام یک کاری میکردن تو مایه های غش و ضعف . و بعد هم پدر و همینطوری صدا کردم و اسباب خوشحالی بی حدشون شدم . و با این مدل صدا زدن دیگه هرکاری میخواستم برام میکردن    توضیح نوشت:شب جمعه رفتیم خونه خاله . مادر و پدر و دایی مهدی هم اونجا بودن . برای شام هم رفتیم ارگ قم که خیلی بزرگ و باصفا بود و من طوطی و خرگوش اونجا...
30 خرداد 1393

ارتقاء

حرف زدنم رو ارتقاء دادم . وقتی امروز برای مامانم اس ام اس اومد دیگه نگفتم چیه گفتم مامان گوشی
24 خرداد 1393

ساعت 4،اینجا تهران است ..

کلا خودمو موظف میدونم به هر سوالی که از هر کی میشه من پاسخ بدم . مثلا مامان از بابا میپرسه میخوای بری؟من جواب میدم : آده(آره)  یا از ثمین میپرسه میخوری؟ من جواب میدم نه  اما یک نکته ای داره اونم اینکه من به هر سوال پاسخ صحیح میدم . نمونه اش این:   ثمین حمام بود . مامان گفت برو بهش بگو بیاد بیرون میخواهیم ناهار بخوریم . من رفتم در زدم و گفتم ثمین بیا  . ثمین از همون جا با صدای بلند از مامان پرسید مگه ساعت چنده ؟ که من پیشدستی کردم و جواب دادم 4    تحلیل ماجرا:این اولین باری بود که به چنین سوالی جواب میدادم . اما از کجا میدونستم باید در جواب سوال ِساعت چنده یک عدد را بگم خودش جای سواله . ه...
21 خرداد 1393

پروانه

صبح اول صبحی رفتم تو آشپزخونه تو دست و پای مامانم . از توی کشو یک بسته دستکش آشپزخونه برداشتم هی به مامان میگم پرمانه  مامانم هم میگه آره عزیزم . دوباره من میگم پرمانه اونم حواسش نیست و الکی آره آره میکنه . از بس اصرار میکنم نگاهی به من میکنه و وقتی پرمانه را نشونش میدم تازه دوزاریش میفته . منو بغل میکنه محکم میبوسه و با ذوق میگه بله عزیزم پروانه اس . بعد میپرسه تو ازکجا فهمیدی ؟ و فکر که میکنه یادش میاد که عکس پروانه رو توی کتابم دیدم و الان روی بسته دستکش تشخیص دادم.    آخر شبی مامانم داره یک چیزی مینویسه .وسطش به فکر میره و ته خودکارو میبره دهنش . منم دعواش میکنم که:  نخور     ...
19 خرداد 1393

بدون شرح

دو هفته پیش که مادر و دایی اومدن خونمون برام یک خرگوش اسباب بازی آوردن . امروز تا از توی صندوق درش آوردم به مامانم نشون دادم و گفتم : مادر  . یادم مونده بود که مادر برام آوردنش.   یک گل دستم بود . به مامانم نشون دادم و گفتم :گل من  . مامان گفت خوب این گل تو ، ما هم یک گل داریم اسمش چیه؟ جواب دادم عطرین. ...
4 خرداد 1393

تاریخ تکرارشد

اولین خاطره ای که مامانم از زندگیش داره مربوط به یک سالگیشه . البته تا چند سال پیش نمیدونست اون یک خاطره اس و فکر میکرد یک خوابه و بعد فهمید که خاطره اس . دومین خاطره مامانم مربوط به دو سالگیشه که این یکی رو خیلی خوب و به وضوح به یاد میاره و برای همه تعریف میکنه . وقتی حدود 2 سالش بوده یک روز داییشو میبینه که رفت طرف زیرزمین. نعیمه کوچولو هم که دایی جون رو خیلی دوست داشته دنبالش راه میفته . اما روی دومین پله زیرزمین کفشهای پاشنه 10 سانتی مادربزرگشو میبینه که همیشه آرزوی پوشیدنشو داشته . و چون کسی اون دوروبر نبوده کفشهارو هم میپوشه و میره از پله ها پایین . تا در زیرزمین بسلامت میرسه اما دم زیرزمین پاش گیر میکنه به چارچوب فلزی و با صورت ...
4 خرداد 1393

گل قالی

من گلهارو میشناسم و دوست دارم . مینشینم کنار باغچه و بهشون نگاه میکنم . دست میکشم روشون و میگم ناسی و نازشون میکنم . اما مامانم همه گلهارو نمیشناسه .چون ازش پرسیدم چیه؟ و انگشتمو گذاشتم روی زمین. مامانم گفت فرشه . باز پرسیدم چیه و مامانم هنوز میگفت فرشه . اما من بهش یاد دادم فرش نیست . گفتم نه گله  . گل فرش هم اگه باشه بازم یک جور گله . اینو خودم فهمیدم اما نمیدونم از کجا؟     ...
21 ارديبهشت 1393
1