یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

صندوقخانه اسرار

وقتی در بحبوحه یک روز سخت ، در به هم ریختگی کامل اوضاع و فشارروانی ، درست وقتی که مامان و بابا دارن ازتو تعریف میکنن که: ببین چه فرشته ایه و اصلا مارو اذیت نمیکنه و باعث دردسر بیشتر نمیشه ، یهو با باز شدن در دستشویی برای چند ثانیه از غفلتها استفاده کنی و انگار در باغ بهشت!! باز شده باشه به سمتش پرواز کنی و داخل کاسه توالت بایستی و تازه بعد از کشف شدنت، با اصرار هنوز بخواهی اونجا بمونی و شلنگ اب رو دستت بگیری ....   باید چه  قضاوتی راجع بهت کرد و چه برخوردی؟   اما هیچ اتفاقی نیفتاد . همه چیز خوب پیش رفت . عجیب بود . فقط صدای مامان کمی بلند شد که اون هم به لطف کمک ثمین درآب کشی و بیرون آوردن به زورِ من از دستشوی...
31 تير 1393

این درسهاروکجاخوندی؟این مشقهارو...

عمده خرابکاری من ظرف برنجه که روزانه سرش ایستادم و دارم با برنجها بازی میکنم و پخش میکنم . امروزدیگه عملم رفت بالا و چند مشتش رو ریختم کف آشپزخونه . مامان تا دید با لحن ناراحتی رو به من پرسید وای این برنجهاروکی ریخته؟منم ریلکس جواب دادم ثمین!!!!!!!! ثمین این شکلی شد  منم که برای خودم تو افق سیر میکردم این شکلی   عصری بابا همه مارو برد خرید . اما تنها کسی که یک خرید حسابی کرد من بودم. برای افطار رفتیم رستوران و بعدش هم رفتیم پارک آبشار. موقع برگشت به خونه سر خیابون فرعی که رسیدیم ذوق زده گفتم اِسیدیم{رسیدیم}  مامان با تعجب گفت چی ؟یکبار دیگه بگو؟ دوباره گفتم رسیدیم و به سمت کوچه مون اشاره کردم که یعنی بابا باید بپیچ...
27 تير 1393

جشنواره رمضان

بعد افطار رفتیم برج میلاد جشن رمضان.از دو سال پیش خیلی مفصل تربوداما همه چی پولی     از پارکینگ گرفته تا .... بابا جلوی در پارک کرد 3 تا پارک بان اومدن و گفتن جریمه میشی اما مامان گفت الکیه کو افسر این وقت شب؟اینجا رو نگه داشتن برای نورچشمی ها . به یکیشون هم گفت 3000 تومن گرفتین که بریم تو بیابون پارک کنیم. خلاصه تو پاشنه در پارک کردیم.   همون اول کار یک سیلورمن بود . مامانم خیلی خوشش اومد بخصوص که بیوتن خونده بود. اماتو عکس هم  رو برگردوندم.   .   بزن و برقصش بـــــــــــد نبود . بغل بابا هم بودم و راحت نگا میکردم هرچند هنوز جوگیر شلوغیش بودم.   توفض...
13 تير 1393

اولین آمپول

همه چیز یهو اتفاق افتاد . مامان و ثمین داشتن سریال نگاه میکردن و من روبروشون ایستاده بودم که شروع کردم به بالا آوردن و چقدر هم زیاد . انگار هرچی توی این دو روز خورده بودم بالا آوردم . بعد لباسهامو در آوردن اما من نذاشتم چیزی بپوشونن و همونطوری شیر خوردم و خوابم برد. یک ساعت بعد مامان و صدا زدم و وقتی اومد بالای سرم چشمهاش از وحشت گرد شد . توی خواب بالا آورده بودم و تمام سینه و گردن و موهام پرشده بود. مامان بغلم کرد و یک راست رفتیم حمام و من که اصلا نا نداشتم از اول تا آخر بغلش موندم و به سختی منو شست . بعد از حمام گفتم آب میخوام و ثمین برام یک استکان آب آورد اما همون رو هم بالا اوردم . در حالی که یک ربع به اذان بیشتر نمونده بود مامان و...
12 تير 1393

یک آرزوی کوچک

امروز برای اولین بار ثمین منو حمام کرد . این آرزوی ثمین بود از وقتی که من به دنیا اومدم و منم از وقتی حموم را شناختم همین آرزو را داشتم . خب البته ناشی که بود و یکی دو باری لیز خوردم  اما برای بار اول بد نبود .شاید بازم با هم بریم حمام البته شاید.
11 تير 1393

شیرین زبونی های جدید7

بادَک =بادکنک پَیچم =پرچم لُمه  =لقمه ببَشین  =ببخشین عشقم  خوشله  =خوشگله صب به خیر شب به خیر کوشولو  =کوچولو پتو بیارم  مامان بغل ، شیر میخوام اصن نمیخوام آله ببینم، لب تاب  =خاله رو تو لب تاب ببینم {منظورش یاهو مسنجره} نمیترسم  مامان نترس  شولوکولا  =شکلات غسا  =غذا دوبین عَس ببینم  =عکسای دوربین و ببینم مویه دست نمیزنم  =موی سره دست نمیزنم{دیالوگ توی حمام}     ...
7 تير 1393

من و دیگران2

نمیدونم ، واقعا نمیدونم این چه سِریه . شاید کسی باشه که باور نکنه اما این عین حقیقته و بارها اتفاق افتاده . جوری که تبدیل به یک عادت شده .  دارم توجه و علاقه غریبه ها به خودم رو میگم . صادقانه و بدون هیچ اغراقی . اون قدر که گاهی منو میترسونه و به مامان میچسبونه .  مثلا امروز صبح رفته بودیم خرید . روز کنکور بود ، بچه ها امتحانشون تموم شده بود و دسته دسته از دانشگاه علامه می امدن بیرون . خستگی از صورتهاشون پیدا بود . اما به من که میرسیدن همون صورت خسته با یک لبخند پت و پهن باز میشد . انگار واقعا منتظر دیدن من بودن تا بخندن و برای چند لحظه هم که شده کنکور و از یاد ببرن. فاصله ماشین تا فروشگاه زیاد نبود اما تا برسیم به اونجا...
5 تير 1393
1