یادداشت های کودکی من

از کدامین؟

 ـــــــ عطرین ، عطرین، تو از کدامین محله بهشت آمده ای؟ چقدر عطرت آشناست . چقدر مهرت جان افزاست .  معصومیتت مرا شرمنده میکند دخترک نجیبم ،و شکیبائیت درعین گوارایی ذوبم میکند .  وقتی میبینم با این دل بستگی عجیبت به محبوبترین نوشیدنی زندگیت ، باز هم اینچنین صبورانه غم هجرانش را تحمل میکنی جایی در کنج دلم شروع میکند به سوختن و قطرات دل آب شده ام، از چشمهایم بیرون میزند .     ــــــــ عطرین تو در کدامین محله بهشت خانه داشتی که اهالیش اینقدر مهربان و لطیفند ؟ وقتی نگاه پرسشگرت میرود در نگاهم و زمزمه میکنی "شیر بَد شده " که هم سوال دارد و هم خبر ، روی سینه ام درست همان جا که قبلا...
28 مرداد 1393

شیرین زبونی جدید قسمت آخر

توجه                                    توجه                                                        توجه   این یک اعلام عمومی و رسمیه  از همین جا و همین تریبون میخوام اعلام کنم که سخن گفتن و به عبارتی حرف زدنم تقریبا تکمیل شده و جملات و کلمات را به محض شنیدن یا خودبه خود ادا میکنم و توی ادای حروف هم هیچ مشکلی ندارم مگر حرف {ر} که ادا نمیکنم که تازه به قول خاله خیلی هم قشنگتره مثلا ...
16 مرداد 1393

دوست من ارسلان

مدتیه که من یک دوست خوب پیدا کردم . البته اول اون منو پیدا کرد. آخه من اسمشو که سخته فقط بعد از چند بار تلفظ کردم . و همین شروع دوستیمون بود. اوایل فقط با خودش میونه ام جور بود . از باباش و داداشش و گاهی هم از مامانش غریبی میکردم . اما چند باری که رفتم خونشون کم کم عادت کردم . من اصولا غذا نمیخورم مگه اینکه پیش ارسلان باشم . یعنی مامانش هم خیلی مهربونه و سعی میکنه بهم غذا بده . وقتایی که چند وعده پشت سر هم غذا نمیخورم مامانم دست به دامن ارسلان میشه . اونجا که میرم هم بازی میکنم و هم غذامو میخورم . این کار انقدر تکرار شده که الان دیگه با همه خانوادشون صمیمی شدم .مامانش خیلی مواظب منه و باباش هم اقای مهربونیه . همیشه تا چشمم به بابا...
14 مرداد 1393

فعالیتهای فرهنگی3

اول از همه باید بگم هیچی نشده خیلی هم از دست مامان خانم خوشحالم اصلا هم ناراحت نیستم اصلا هم دیر نشده .یک ماه که چیزی نیست آدم یادش بره یک مطلبی را بگذاره اونم یک موضوع به این مهمی و قشنگی رو!!   فدای سرش که یادش رفته شعر خوندن وصلوات فرستادن نینی به این کوچولویی رو سروقتش ثبت کنه . اصلا مگه مهم هم هست؟ چه نینی تویک سال و هفت هشت ماهگی اینهمه چیز بلد باشه چه تو سه سالگی یا چهار سالگی یا بروبالاتر .... چه اهمیتی داره؟   نه که خودش تویک سالگی دعای فرج بلد بوده و مداحی حضرت زهرا و شعر امام زمان میخونده، دیگه این چیزهابه چشمش نمیاد که !!!!!!!!!!! طفلی اهل فخرفروشی و مقایسه اینام نیست آخه . لااقل بگه بچم جلوتر از بچ...
4 مرداد 1393

برچسبها

صبح از خواب پا میشم ، ببعی و پتوم به بغلم میام جلوی تی وی میشینم و میگم  هادونی   مامان میگه چی؟ باز میگم هادونی ، مامان بازم میپرسه ومن بازم میگم . یک دفعه میگیره و میگه شادونه ؟ خاله شادونه میخوای ببینی؟ با خوشحالی که حرفمو فهمیده میگم  اره شادونی   برچسبها:حافظه قوی ، شیرین زبون   موقع صبحانه با خودم حرف میزنم تولدت مبارک .مامان مگه تولد کی؟ میگم عطرین تولد مبارک لب تابه  {با اینکه تا حالا تولد نرفتم معلوم نیست از کجا تولد میدونم چیه ؟ مامان دلش سوخته و عکسای تولد خودمو نشونم داده} برچسبها: عاشق جشن و مهمونی ، باهوش    پاهامو دراز میکنم ، بالش رو میذارم روش ، ارو...
3 مرداد 1393
1