یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

ازین دست مکالمات

 بعضی مکالمات معمولی هستن . بعضیهاشون خنده دارن . بعضی دیگه شاخ آدمو رشد و نمو میدن و بعضیهاشون آدمو به فکر میبرن:   مامانم داره آرایش میکنه . میگم به منم بده میگه نه این مال مامانهاس. منم دستمو میذارم رو چشمم ادای گریه کردن در میارم و میگم اووهو اوهو من چش ندارم {منظور خط چشمه}   صبح میرم تو اتاق خاله و بهش سلام میکنم . خواب الود جوابمو میده . باز من میگم سلام خاله و هنوز شُل جواب میگیرم بازم سلام میکنم و خاله مجبور میشه بگه سلام خاله جون عزیزم خوبی ؟ بعد من میگم خاله بیدار شدی؟ میگه بلــــــه . میگم پس بلند شو   خاله اتاقش سوییته یعنی سرویس جداگانه داره . میرم دم دستشویی ازش میپرسم...
31 شهريور 1393

از دوشنبه تادوشنبه

دوشنبه گذشته عصری رفتیم پارک. شبش هم مریض شدم به همین راحتی! سرماخوردگی ویروسی و به قول دکترم بیماری شایع شهر. اینم عکساش     چهارشنبه شب ، از مهمونهای آلمانیمون{دایی جون ،همسر آلمانیش و بچه ها} در یکی از باغهای درکه پذیرایی کردیم. بخصوص من که نمی شناختمشون و مریض هم بودم ازشون پذیرایی گرمی به عمل آوردم!!!!!!!!!!!!   باز خدا پدر اون کسی رو بیامرزه که با دادن یک بادکنک به من باعث وبانی خیر شد .با مهمونا بادکنک بازی کردم و باهاشون دوست شدم.   صبح جمعه اش ما دعوت شدیم به صرف صبحانه در رستوران هتل محل اقامتشون و این بار با تمهیدات مامانم دیگه غریبی نکردم و دوستانه...
17 شهريور 1393

سفرتابستانه

صبح یکشنبه ، به  همراه مادر و پدر و دایی و زن دایی به طرف شمال راه افتادیم . اولین مقصدمون رحیم آباد بود و میزبانمون آقای محمودزاده دانشجوی 18 سال پیش پدر . بعد از استراحتی کوتاه به سمت ییلاق ، جایی که میزبانمون در نظر گرفته بود حرکت کردیم.      به رسم قصه ها،از کوهها بالا رفتیم و رفتیم و رفتیم تا جاده اسفالته تمام شد و جاده خاکی شد . اما بازم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا اونجا که بهمون گفت اگه این کوهها رابریم پایین میرسیم به قزوین ! یعنی همه راهی که صبح اومده بودیم و از یک مسیر دیگه برگشته بودیم .      جایی که بهش میگفتن ییلاق، روستایی بود که هم پاسگاه داشت هم مسجد هم سوپ...
6 شهريور 1393
1