یادداشت های کودکی من

اولین شهربازی من

                                                من عاشق شهربازی شدم  اونهمه نور و رنگ و صدا و آدم تا حالا یک جا ندیده بودم 5 تا بازی سوارشدم رالی کودکان اسب هلی کوپتر بالن استخر توپ استخر توپ و با ثمین رفتیم  کمرش شکست از بس منو انداخت توی توپها و دراورد تموم شد اما من انقدر جیغ زدم تا دوباره بلیط گرفتن و رفتم بازی از شهربازی هم نمیخواستم بیام بیرون  ...
27 ارديبهشت 1394

اصفهان نامه

سه روز تعطیل در پیش بود و چونکه عید ، اصفهان اصلا بهمون نچسبید و همه مریض بودیم تصمیم گرفتیم بریم و تلافی عیدو دربیاریم.  صبح چهارشنبه مامان خبر مهم رو به من داد و گفت که میخواهیم بریم اصفهان . البته بیشتر مد نظر داشت تا ازین موضوع به عنوان اهرم فشار استفاده کنه تا منو باهاش تشویق یا تهدید کنه که مثلا فلان کارو انجام بده تا بریم اصفهان یا برعکس اگه اینکارو کنی اصلا نمیریم اصفهان. ولی نتیجه عکس داد چون اونی که طرف مقابل و تحت فشار گذاشت من بودم . به محض اینکه خبرو شنیدم کوله ام انداختم و نینیم رو بغل کردم و گفتم خوب بریم اصفهان . حالا هرچی مامان میگه اخه الان که نهع صبر کن بابا بیاد ثمین بیاد بعد میریم اما من اماده برای رفتم ده دقیق...
13 ارديبهشت 1394

این روزهاچه خبر

بازی این روزهای من اینه : صبح اولین کاری که میکنم کوله ام رو میندازم پشتم بعد " نی نیَمو " بر میدارم و میذارمش تو کالسکه اش و بعد روزم شروع میشه . این کوله تا شب به پشتمه تو مهمونی همراهمه مهمون میاد اول میرم اونو میندازم . پارک میرم با اون خلاصه طفلی شونه های من . تازه هرچی تو خونه نباشه به تازگی باید سراغشو از کیف من بگیرن اعم از گوشی موبایل تا بقیه چیزها    تبلت و گوشی تو خونه ما معضلی شده واسه خودش. همه رو مال خودم میدونم . اینجوری: گوشیَمو میخوام (منظور گوشی باباس) تبلتمو بده (منظور تبلت مامانه) . به محض اینکه کسی دست به هرکدوم ازین اقلام بزنه خودمو میرسونم و ازش میگیرم . خوب بعضی وقتا کار واجبه نمیدن...
5 ارديبهشت 1394
1