یادداشت های کودکی من

حافظه

يكباري يك دفعه اي دو ماه بيش تو جاده اصفهان تهران رفتيم هماي سعادت شام بخوريم. تو سالن فست فودش تاب و سرسره بود که من بازی کردم. ایندفعه که رفتیم درست در جهت خلاف اون سالن وارد رستورانش شدیم . یکی دو قدم که برداشتم یهو ایستادم و با نگاهی پراز هیجان به مامان گفتم بریم تاب و سرسره . مامان اولش منو پیچوند اما بعد که دید نه من از حرفی که میزنم مطمینم منو برد بازی کنم که البته بور شدم چون تاب و سرسره رو جمع کرده بودن. ولی خدایی عجب حافظه ای دارما
15 تير 1394
1