یادداشت های کودکی من

شیرین عسل من

دور میز شامیم. یهویی یک کار جالب از محمد صادق یادم میاد که برای ثمین و مسعود تعریف کنم . میگم :"بچه ها یک چیز جالب ،محمد صادق رقص سماع میکنه . اونم دقیقا عین خود صوفیها . "و با جزئیات نمایشی براشون تعریف میکنم. ثمین که خیلی ذوق کرده ، کلی به محمد صادق ابراز علاقه میکنه . و بعد همه متوجه سریال تلوزیون میشیم  . که ناگهان تو زیر لبی میگی :" اگه تو با محمد صادق ازدباج { ازدواج} کنی میکشمت . اون دوست منه . و موجی از انفجار تعجب و خنده همزمان رخ میده .    تو بازاریم . هوا سرده و تو خسته ای . گرفتمت تو بغلم به حالت خوابیده و تند رد میشیم . یهو میگی : مامان برام ازینا بخر که توش نوشابه میخورن و دستت رو به شک...
17 آذر 1394
1