یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

دلیل بی بدیل

دیروز موقع برگشتن از مهد اشک مامانو در آوردم از بس نق زدم که من نمیخوام پیاده بیام و منو با ماشین ببر خونه  دیگه هرچی ترفند و بازی بلد بوده بکار زده برای آوردن من تا مقصد . از بریم تو برفا راه برو تا بدویم دنبال پیشی و بازی کردن تو وسیله ورزشی ها و ....... که بمحض تموم شدن همه اینا دوباره یادم افتاده که نمیخاستم پیاده بیام و بهونه که ای وای پام درد میکنه و کمرم درد میکنه و .......یکمی هم بغل شدم و خلاصه اخراشم با مسابقه بدوییم ببینیم کی برنده میشه بالاخره رسیدیم خونه .    اما همه اینا یک طرف قولی که مامان داد مبنی بر اینکه فردا با ماشین میاد دنبالم یک طرف ؛ و خودشم میدونست که اگه به قولش عمل نکنه محشر کبری به پا ...
19 بهمن 1395
1