یادداشت های کودکی من

استادلغت

بابا و ثمین میخواستن کارت بازی کنن منم کارتا رو برداشتم و الفرار بسمت مامان تو اتاق . مامان میگه خب چرا کارتاشونو برداشتی میخان بازی کنن منم گفتم حقشونه برای اینکه منو "نادیده " میگیرن ...
6 خرداد 1397

بدون عنوان

دیروز ؛ صبح جمعه، تصمیم گرفتیم بریم تا کرج بریم روزه مونو باز کنیم . همگی سوار شدیم و سبد خوراکی رو هم برداشتیم و رفتیم تو برگشت نزدیکای خونه بودیم که یهو عطرین با لحن عصبانی و معترض سکوت ماشین و شکست و گفت الان اصلا اومدیم چکار کنیم ؟؟؟؟ فقط چیزای خودمونو بخوریم و برگردیم؟؟؟   اینم عطرین خانم گل با کلاه ایمنی بابا ...
5 خرداد 1397

چشمهایت😍

عطرین : چشمات منو یاد یکی میندازه مامان: کی عطرین: خودت میشناسیش مامان : خب کی عطرین : اسمشو زیاد شنیدی مامان: محمد صادق؟؟؟؟ عطرین :بله😍😍😍
5 خرداد 1397
1