یادداشت های کودکی من

من تا یک ماهگی این شکلی بودم

  اولین عکسم در بیمارستان       درخانه     من و محمد صادق(پسر دائیم)     قدرت نمایی دایی مهدی     بازم دست من و داییم         بالاخره چشمامو باز کردم     من با دستکشهای معروفم     موهام...     سر شونه مامان خواب میچسبه     بعد حمام به شکل مصری ها     با فرشته ها در خواب میخندم     بیدار شدم       سفرم طولانی بوده ومن ...
24 ارديبهشت 1392

در اصفهان

از کشفیات خاله ام راجع به من اینه که من  با این سنم (4هفتگی) حرکت چشم دارم جل الخالق ! این کشف به این معنا و مفهوم است که هر جنبنده ای اعم از انسان یااشیا از مقابل چشمم یا تیررس نگاهم رد شود من با حرکت چشمم ان را دنبال میکنم وهیچ چیزی ازین قاعده مستثنا نیست یعنی کوچکترین حرکتی را از دست نمیدهم و هوشیارانه متوجه اطرافم هستم. خاله از روزی که این کشف مهم را کرده دیگه دست از سر من بر نمیداره و رد هم یا دستشو جلوی چشمم تکون میده یا شیئی رو، منم هوشیار ، هی چشمم با حرکت دستش اینور اونور میشه از چپ به راست از بالا به پایین .   یک ادا اطوار دیگه ای هم در میارم واون اینکه مثل خانوم بزرگها غر غر میکنم که چرا میری منو تنها میذا...
26 آذر 1391

اولین باری که خندیدم

5 اذر:امروزصبح کنارمامان خوابیده بودم و بروبربه مامان نگاه میکردم.درست عین مامان ندیده ها! تا اینکه بالاخره مامان برگشت ونگام کرد منم زودی بهش یک لبخند زدم .مامان روشو برگردوند ویکمی بعد دوباره برگشت نگام کرد منم دوباره لبخند زدم. خلاصه بازی شروع شد . بازیمون اینطوری بود که مامان باید صورتشو میکرد اون طرف بعد یکهو بر گرده نگام کنه منم باید تا صورت مامانو میدیدم بخندم. ما پنج ،شش بار بازی کردیم وخیلی بهمون خوش گذشت . بیشتر از من به مامان،از اینکه برای اولین بار خنده منو میدید خیلی خوشحال بود .اما چون هنوز مطمئن نبود خنده های من واقعیه یا الکی به هیچکی نگفت اما سه روز بعد یعنی 8 اذر که اولین ماهگرد تولدم هم بود،در اصفهان، وقتی باهام حرف میزد...
24 آذر 1391

بامن بیشتر اشنا شوید به خدا دیگه فسمت اخر

                                                                 ماجرای حمام این مامان خانم ما معلوم نیست چرا از حموم بردن نی نی ها اینقدر وحشت داره .نه که الان اینطوری باشه ها ،سر ثمین هم همینقدر میترسیده ،مثلا حالا با تجربه هم شده .اسم حموم کردن نی نی که میاد تن وبدنش میلرزه حتما با خودش فکر میکنه این نی نی رو که مثل یک ماهی کوچولو ،لیزه ومثل یک تنگ بلور، شکستنی چطوری ببرمش بشورمش ... خلاصه هرچی که هست تنهایی دل و جرات اینکارو نداره حداقل اوایلش برای همین هم تو این م...
23 آذر 1391

بامن بیشتر اشنا شوید4

                                                         بدون شرح وقتی قراره تمیز بشم به به بشم از اونجایی میفهمم که سر جای مخصوص همیشگی میخوابم و مامان اول جورابهامو از پام در میاره منم زودی میفهمم موضوع از چه قراره و اروم وخندون منتظر میشم .مامان هم تا اخرین مراحل کلی باهام حرف میزنه وقربون صدقه ام میره . اما یوقتایی هم نه دیگه ،مثل اون شبی که  تا نزدیک صبح  چند باری پوش...
23 آذر 1391

با من بیشتر اشنا شوید3

                                                             لباس خریدن   وحالا رسیدیم به بخش لباس که یک بخش بین المللیه:از همون وقتی که من هنوز تو بهشت بودم وتودل مامانی هم نیومده بودم از ترکیه برام یکسری وسایل سیسمونی اوردن.وقتی هم که به سفر حج رفتن خواهر جونم توی هر فروشگاهی، میرفت قسمت لباس نوزادی ویک عالم لباس و سرهمی و پتو وپیش...
23 آذر 1391

با من بیشتر اشنا شوید2

                                                      اندر حکایت شیر خوردن   شیر خوردن من مثل یک پروژه تجقیقاتی گسترده برای مامان اهمیت داره وحاوی یک سری سواله که مدام از خودش ،از بابا،از مادر،ازدوست واشنا،از با تجربه ها ،بی تجربه ها،تازه مادرها...........میپرسه نمونه سوالات: 1)چرا من کم شیر میخورم؟ الف)چون معده ام کوچیکه ب)چون چونه ام ضعیفه ج)ما دوتا خواهر کلا همینطوریم د)همه موارد   2)چرا تا میخوام شروع کنم میپره به گلوم؟ الف)چون هنوز بلد نیستم ...
22 آذر 1391

بامن بیشتر اشنا شوید1

دیگه نوبتی هم که باشه نوبت مامانمه که از خودش واتفاقاتی که براش افتاد حرف بزنه .اما قبلش میخوام یک کم از عادتهام وکارایی که میکنم بگم تا بیشتر با من اشنا بشید                                                                                                                                            ...
22 آذر 1391

خانواده،بستگان ودوستانم راشناختم

ده روز اول زندگیم پر از ادمای مختلف و پراز هیجان بود در بیمارستان من بودم و مامان وخاله اعظم که خاله مامانم هستن (البته بخت باهامون یار بود چون من جند روزی زودتر بدنیا اومدم وخواست خدا بود که خاله اونشب تهران باشن)داشتم میگفتم خاله جون به من لباس پوشاندن،شیر خشک دادن که زردی نگیرم ،منو خوابوندن وکارای بووووووووووووووووووووق تازه کلی هم به مامانم کمک کردن از شیردادن به من تا نشستن و برخاستن و ابمیوه و غذا خوردن بعد از ظهرش هم خواهرم به همراه بابا مسعود به دیدنم اومدن اسم خواهرم ثمین هستش همونطور که میبینین اسمامون هم وزن هستش وخیلی به هم میاد .خیلی هم منو دوست داره وفتی تو دل مامانی بودم همش می اومد منو میبوسید وباهام حرف میزد اوا...
21 آذر 1391