یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

در سوگ نازنین

فردا مراسم سالگرد خانم جون عزیزه که یکسال پیش رفتن پیش خدا و همه مارو خیلی خیلی غصه دار کردن.ما امروز اومدیم اصفهان برای مراسم فردا . تقریبا یک ماهی میشد که مادر اینارو ندیده بودیم یعنی اینکه من هنوز از شیرین کاریهام رونمایی نکرده بودم . دیگ تصورش راحته که وقتی نانای نای و رقص و دس دسیم و دیدن، ازین همه هنر رنگ و وارنگ چیزی نمونده بود غش کنن مخصوصا مادر وخاله . شاید هم بین اینهمه غصه و غم یک چیزی یا کسی لازم بود که دل همه رو شاد کنه.           مادرنوشت:خانم جون ،مادر مادر بودن . یک مادربزرگ جوون که سی و سه سال بیشتر با هم فاصله سنی نداشتیم و خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و در حالی ازپیش ما رفتن...
23 خرداد 1392

سر به سرم نذار

هی من امروز اعصاب مصاب درست حسابی ندارم ها حوصله ام سر رفته اساسی خو منم ادمم  الانم از یک چیزی شاکی شدم اساسی که خودمم نمیدونم چیه دعوا میکنم جیغ و داد میزنم بد و بیراه هم میگم پس چی فکر کردی بلد نیستم باشه خودت خواستی دَ      دَدَ        دَ        دَدَدَدَدَدَدَدَ          دَدَ     مامان نوشت: این حرص خوردنش و دَدَ کردنش 10 دقیقه ای بی وقفه ادامه داشت ول کن هم نبود ...
22 خرداد 1392

من و دیگران1

یک مدت بود زیر بغل چپم درد میکرد . تا دیشب که مامان دید اندازه یک فندق اومده بالا . زنگ زد به مادر. خانم دکتر مادر ،که همیشه تشخیصشون حرف نداره گفتن نگران نباش از واکسنشه . و مامان همه شب و غصه خورد که نکنه تا حالا درد میکرده و نفهمیده و من اذیت شده باشم؟؟؟؟ عصری برای اطمینان بیشتر رفتیم دکتر. اونم همون تشخیص و داد و خیال مامانم راحت شد   اما در اتاق انتظار من معرکه گرفته بودم هم قبل ویزیت هم بعدش . قبل ویزیت ، یک بچه نوپا بود هی دماغشو میکشید بالا و دور مطب راه میرفت .تا رسید به من جلوم ایستاد . منم دست و پا زنون! و خوشحالی کنون! صورتشو گرفتم و میخواستم ببوسمش که بیشتر شبیه خوردن بود تا بوسیدن . و مامان خود نینی دوید اومد و ...
19 خرداد 1392

اولین باری که دست زدم

عیدتون مبارک . عید مبعث مبارک . منم امروز به خانواده ام یک عیدی تپپپپپپل دادم و برای اولین بار دَس دسی کردم .بعد خوردن صبحانه بود و تلوزیون داشت اهنگ شاد پخش میکرد . منم شروع کردم دستهای کوچکمو به هم زدن و خوشحالی کردن . اما چرا دست زدنم صدا نداشت؟ اخه ناشی ام و به جای کف دست انگشتامو میزنم به هم . بعدش هم شوق و ذوقم زیادی قلمبه کرد و سَرسَری هم بهش اضافه شد و کم کم قاطی پاتی شد و دیگه معلوم نبود چیه؟دس دسه ،سَرسَره ،دس سره ،سر دسه چیه؟ راستی امروز هشت ماه و نه روزمه.     این عکسم هم مربوط به لحظات اولیه دست زدنه که به صورت دوربین مخفی گرفته شده   پی نوشت: یکی از ترفندهای من برای غذا نخوردن همی...
17 خرداد 1392

اولین بای بای

امروز که هشت ماه و هشت روزم هست ، بدون اینکه ازم بخواهن یا دستمو بلند کنن ، برای اولین بار، خودم ، خود خودم ، دستمو بردم بالا و بای بای کردم  هورااااااا       ...
16 خرداد 1392

راهنمای عملی برای نینی ها 2

امروز میخوام یکی دیگه از تجربه های خودم و در اختیار نینی های عزیز بذارم و اون اموزش ممانعت از شونه کردن و بستن موی سرتون با انواع کش و کلیپس و گل سر هستش   دوستان این اموزش بسیار ساده هست و لوازم چندانی نمیخواد پس همتون میتونین اونو حداقل بک بار امتحان کنین .برای شروع وقتی دیدین مامان دیگه خیلی داره با موهاتون ور میره و زمان از حد یک شونه زدن همیشگی گذشت متوجه بشید که وقتش رسیده . به محض اینکه اینو فهمیدین شروع کنین به تکون تکون دادن و چرخوندن سرتون به اینور اونور . مامانتون هرچی هم مقاوم و زرنگ باشه موفق به بستن و خوشگل کردن موهای شما نمیشه چون لازمه اینکار تمرکز و اروم نشستن ما نینی هاست. به همین دلیل هم اول کمی سعی میکنن حواسم...
15 خرداد 1392

اغاز ماه هشتم با...

قبلا  هاکه شیر میخوردم انگار از قحطی دراومدم. اولش تند تند میخورم و باصدا ،صدایی مثل اعتراض و ازین چیزها الان عادتم تکامل یافته شده و دیگه فهمیدم شیر همیشه هست و لازم نیست تشکر یا اعتراضی بکنم با خیال راحت تری میخورم اما به محض در دهان گرفتن شیر ار اون طرف هم یک پام میاد تو دستم ،یک دست دیگه ام میره لای موهام و تو گوشم ... (مامانم هم بعضی وقتا با موهاش بازی میکنه و دور انگشتش میپیچونه خودش میگه یادگارزمان کودکیه)                                  وقتی 2 ماهم اینا بود هروقت ...
13 خرداد 1392
1