یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

گزارش سفر به شمال

عصر چهارشنبه من ، ثمین و مامانم به همراه مادر و پدر و خاله به همراه دایی و زن دایی به راه افتادیم . مقصد ما بندر انزلی بود. هرچند قرار بود صبح حرکت کنیم اما چون وضعیت مرخصی بابا مسعود معلوم نبود تا عصر صبر کردیم بلکه بتواند همراهیمان کند.اما نشد و نتوانست و برای اولین بار مامانم با دختر هاش و بدون همسرش به مسافرت رفت. برای نماز و شام در قزوین توقف کردیم و بالاخره نیمه های شب در حالی که باران می بارید به انزلی رسیدیم.قرار بود در ویلای دوست دایی اقامت داشته باشیم . صبح من و محمدصادق پسر داییم اولین کسانی بودیک که بیدار شدیم و مامانم به خاطر من و پدر به خاطر محمد صادق مجبور شدند همان صبح زود بیدار شوند. بعد از اینکه صبحانه ما را...
3 شهريور 1392

بازی کلاغ پر

تازه از شمال برگشته بودیم و هنوز خسته راه بودیم ، برای اینکه سرگرم بشم و نق نزنم مامان باهام کلاغ پر بازی کرد و منم به محض اینکه دیدم یاد گرفتم و با انگشتای کوچیکم تکرارش کردم .  این شد که بیشتر از اینکه من بازی کنم تا سرم گرم بشه مامان به این بازی علاقمند شد. ...
3 شهريور 1392

اش دندونی

بالاخره پنجشنبه 92/5/24  اولین مروارید ما هم پوسته صدف را شکافت و خودنمایی کرد.به مناسبت این اتفاق فرخنده امشب{سه شنبه} مجلس جشنی با حضور مادر،پدر،خاله،دایی و زن دایی برگزار شد و از مهمانان با اش دندونی پذیرایی شد. در حاشیه این مراسم چندین ظرف اش هم بین همسایگان مجتمع توزیع و پخش گردید. ضمنا ما فردا برای چند روز به شمال سفر خواهیم کرد.     ...
29 مرداد 1392

ق مثل قاشق،بشقاب

بهم میگن: آخه جقله آخه نخودچی آخه فنقل تو قاشق و بشقاب میخوای چکار؟ بفرما این قاشق اینم بشقاب ، حالا میتونی خودت با قاشقت از تو بشقابت غذا برداری ؟ نه آخه تو قد این حرفایی؟ ولی چکار میشه کرد؟من هم قاشق و بشقاب میخوام، هم با پررویی تمام سعی میکنم این شکلی غذا بخورم .  بماند که من اهل غذا خوردن نیستم .  اصل همون قاشق بشقابه. ...
25 مرداد 1392

درشتی و نرمی

امروز صبح مامانم رو نازی کردم و چقدر این نوازش با این دستای کوچکم شیرین بود .  عصرش اما ثمین را زدم . با همین دستای کوچک شیرینم .  هیچکدومش رو بهم یاد ندادن . خودم بروز دادم . وچقدر هم متفاوت . یکی جاذبه و یکی دافعه  به این میگن یک اعتدال رفتاری مناسب . 
23 مرداد 1392

شب به یاد ماندنی

امروز عیده. عید فطر. این عید بر همه روزه داران بخصوص بابا مسعود عزیزم مبارک باشه  که این یک ماه رو با وجود گرمای طاقت فرسای مردادماه و کار زیاد روزه گرفت و تازه عصرها هم که خسته و گرسنه و تشنه از سرکار بر میگشت خونه ، من و ثمین و مامان و میبرد پارک تا دلمون وا بشه . توی پارک هم همش منو با کالسکه میچرخوند و گاهی میبرد تو زمین بازی تا بچه هارو ببینم . شبهایی شده بود که اذان را گفته بودن و ما هنوز تو پارک بودیم و بابا با آب یا چیز مختصری روزه اش را افطار میکرد تا ما حسابی بازی کنیم و بعد برگردیم خونه . و همه اینها یک معنی بیشتر نداره :اینکه بابام یکی از بنده های خوب خداست یکی از همونایی که اطاعت از پروردگارشون و رضایت خانواده شون رو بر اس...
17 مرداد 1392

برگیسویت ای جان کمترزن شانه ..

اگه دیدید یک نینی که نُه ماه و سه روز بیشتر سن نداره ، شونه و برسشو برداشته گذاشته به سرش فیگور شونه کردن موهاشو گرفته ، شک نکنین که یک دختره، از حالا داره تمرین میکنه خوشگل کنه .         ...
11 مرداد 1392
1