یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

ن و القلم

بسلامتی من هم رسما با مداد و کاغذ اشنا شدم و اولین خط خطی های مبارکم  در سن یک سال و یک ماهگی بر صفحه کاغذ کشیده شد. عصر امروز پنجشنبه مامان به بهونه اینک حوصله ام سر رفته جعبه مدادرنگی 24 تایی خواهرمو با یک کتاب نقاشی گذاشت جلوم و بهم خط کشیدن و یاد داد . چون قبلا هم با روان نویس و خودکار کار کرده بودم اصلا سخت نبود اما تنوع رنگش برام جالب بود و تند تند مدادهارو عوض میکردم و رنگ جدید بر میداشتم . زود هم از اون ورق خسته میشدم و میزدم یک ورق دیگه . خیلی تجربه خوبی بود می دیدم که دست من داره روی کتاب خطهای رنگی میندازه و این سر ذوقم می اورد. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که عینا یک دانش اموز حرفه ای روی زمین دراز کشیدم و به نوشتن م...
7 آذر 1392

بدون مامان

عصری با خواهرم دوتایی رفتیم مهمونی .صبح با مامانم که با خانم همسایه کار داشت رفتم اونجا و با پسر کوچکشون ارسلان (8 ساله)حسابی بازی کردم انقدر که عاشقم شد . وقتی برادرش 13 سالش از مدرسه اومده بود انقدر تعریف منو کرده بود که برادرش هم یک دل نه صد دل عاشقم شده بود که من و شیرین کاریهامو ببینه و این شد که مامانشون زنگ زد و رسما از من و ثمین دعوت کرد بریم خونشون . منم سنگ تموم گذاشتم . انقدر تو بازی خندیدم و قهقهه زدم که همش ازم فیلم گرفتن تا به فک فامیلهاشون نشون بدن. دم به دقیقه هم سری به اشپزخونه میزدم تا از حضور خانم همسایه در محل کار مطمئن بشم (عین خونه خودمون). قسمت بدش اینجا بود که هرچی بهم دادن نخوردم ولی لواشک و رد نکردم و خوردم ...
6 آذر 1392

کفش

امشب چه شب خوبی بود یک شب خاطره انگیز یک شروع نو.   امشب برای خوردن شام رفتیم بیرون . مامان پیشنهاد داد کفشهای منو بیارن تو ماشین تا اموزش پوشیدن کفش را کم کم شروع کنن . من تو خونه اصلا کفش نمی پوشم و برای اینکه عادتم بدن چند بار مامان یا ثمین کفشهامو بهم پوشوندن و لی از ترس گریه زاری من خودشون زود در اوردن. دیگه این اخریها گاهی وقتا میرم سر کشو کفشهامو در میارم باهاشون بازی میکنم ولی هرگز پا نمیکنم. القصه توی ماشین کفشامو پوشیدم و رفتیم پایین . اولش هنوز عادت نداشتم و خیلی ازین موقعیت استفاده نکردم اما موقعی که از پیتزا فروشی بیرون اومدیم شدم مثل یک پرنده از قفس رها شده . تندتند روی اسفالتها می دویدم و به مامان و ثمین که اسکور...
1 آذر 1392

یک خانه دارعالی

دایی مهدی از مامانم که تو آشپزخونه بود پرسید: خواهر جلوی عطرین میز تلوزیون پاک کردی؟ مامانم گفت آره چطور مگه ؟ گفت بیا خودت ببین . و مامانم منو دید که با لنگه جورابم میکشیدم روی میز ال ای دی و بعد هم دولا شدم و به طبقه پایینش هم کشیدم .    با دایی مهدی م عمو زنجیر باف بازی کردیم و این دفعه اونی که از خنده مرد دایی بود.   نظر دایی راجع به من اینه : میگه با لحنش{همون لحن مخصوص خودم} همه حرفها و مقصودشو میرسونه . ...
26 آبان 1392

عموزنجیرباف

این خانواده ما یک خبطی کردن برای اولین بار با ما عمو زنجیر باف بازی کردن . دیگه ول کن نشدیم . هی گفتیم بازی کنین . خسته شدن ، سرشون گیج و ویج رفت ، می نشستن زمین ، بازگفتم یالا بازی کنین. وقتی مینشستن زمین هی جلوشون تندتند را میرفتم یعنی پاشید نشینید. وقتی دستاشون ول شد گرفتم دستاشونو دادم به هم که بازی عقب نیفته . به من که خیلی خوش گذشت چقدر ذوق کردم و خندیدم بماند ولی بین خودمون باشه کاریشون کردم دیگه جرات نکنن اسم عمو زنجیر باف بیارن.
24 آبان 1392

گیرایی قوی

کلا هرکاری رو زود یاد میگیرم . خیلی زود . یعنی فقط با یک بار دیدن، تکرارش میکنم . مثلا ثمین جون یک النگو چند رج داره که مامان اونو دستم کرد بعد که دراورد خودم گرفتم و با اینکه فنری بود اما خودم راحت کردم دستم .    یک فیل اسباب بازی دارم که راه میره و طبل میزنه . مامان آوردش و با عصاش راهش برد . بلافاصله یاد گرفتم و خیلی حرفه ای عصاشو گرفتم و دور اتاق راهش بردم .
19 آبان 1392

غوره یا مویز

اگه بشنوین بچه ای که هنوز دو سه روز بیشتر نیست راه افتاده میدوه دنبال توپ باپاش شوت میکنه میخواد فوتبال بازی کنه چه حالی میشین ؟ حتما یاد این ضرب المثل قدیمی می افتین که میگن هنوز غوره نشده مویز شده. این درست حکایت منه اونم به روایت مامانم که با چشمهای خودش شاهد این صحنه بوده!!!!!!!!
18 آبان 1392

تکمیلی

قبلا گفتم که شب تولدم راه افتادم . اما به صورت کامل و غیر منتظره دیشب از هال تا آشپزخونه رو تنهایی اونم به حالت دو رفتم . امروز هم که ،خودم تونستم پاشم، سرپا بایستم و راه برم .
13 آبان 1392
1