یادداشت های کودکی من

مولودی

به مناسبت این ماه فرخنده{ربیع الاول} مادر جشن مولودی مفصلی با حدود 200 نفر مهمون خانم برگزار کردن. ما هم چند روز قبلش به اصفهان رفتیم . مراسم خیلی خوبی بود. خانم جلسه شون خیلی قشنگ و متفاوت برنامه اش رو اجرا کرد. پذیرایی هم عالی بود . از میوه و شیرینی و شکلات گرفته تا تخمه و ساندویچ کوکو سبزی .  در طول مراسم منم چکمه هامو گرفته بودم بغلم و پیش مامان نشسته بودم . محبوبه جون به مامان گفت کاش لباس تولدشو بهش می پوشوندین اما بعد خودش گفت نه چشمش میزدن همینطوری هم کلی نگاه بهش هست . از تولدم هم باز تعریف کرد و گفت خیلی تولد تکی بود خیلی بهمون خوش گذشت. ...
4 بهمن 1392

بدون شرح

با مامان داشتیم بازی می کردیم . مامان منو می انداخت بالا و میگرفت . می گفت کجا بندازمت ؟ بالا و بعد می انداخت بالا. بعد که خسته شد و منو گذاشت زمین گفتم مامان بالا.   با مامان و بابا رفتیم مدرسه ثمین سر بزنیم. معلمها و کادر دفتری که عاشقم شدن . دانش اموزها هم هرکدوم می اومدن دفتر و چشمشون بهم می افتاد کلی ذوق می کردن . بعدش از جلوی اتاق مدیر رد شدیم بریم طرف کلاسشون که صدامون کردن . خانم مدیر از پشت میزش اومد بیرون و با ما سلام و احوالپرسی کرد و گفت میخواستم دخترتونو ببینم . بله دیگه حالمو پرسید و اسممو پرسید و باهامون کلی گپ زد و از من تعریف کرد . ...
23 دی 1392

شیرین زبونی های جدید2

وقتی چیزی را به دست مامانم میدم یا براش میبرم میگه مرسی منم تا بهم اب میده یا چیزهایی که میخوام و مامانم میده بهم سرمو تکون میدم میگم میسی مامان جواب میده خواهش میکنم عزیزم دیروز تا حالا یاد گرفتم بگم میسی در جواب خودم هم بگم خواش (مخفف خواهش میکنم)
20 دی 1392

شیرین زبونی های جدید1

حوصله ام که سر میره دست مامان یا بابا را میگیرم و میگم تا تا که منو ببرن تاب سوار کنن بازی کنم یک جوری هم التماس میکنم مگه دلشون میاد حرفمو گوش ندن؟     سرم تو کتابام باشه یا مشغول اسباب بازی هام یا تلوزیون نگاه کنم تو هرحالتی که هیچکس دیگه حواسش نیست تا صدای اس ام اس بیاد میپرسم چیه؟ هردفعه هم مامان جواب میده موبایل باباس براش اس ام اس اومده یا میگه موبایل منه ...     زنگ خونه را که میزنن یا تلفن زنگ میزنه میپرسم کیه؟ بعد خودم جواب میدم بابا     وقتی خواهرم یا مامانم با گل سر موهامو میبندن خودم ذوق میکنم و میگم واااااااای نه که اونها همش میگن وااای چه خوشگل شدی منم به...
18 دی 1392

دقت در حد بندسلیگا

یک کتابی خریدم به اسم بچه های جینگیلی . عکس نینیهاس در لباس پرنده ها .امشب مامان برای اولین بار برام خوندش . همه صفحاتش یک جور بود مثل این الا یک صفحه که اونم راجع به خفاش بود . عکس خفاش و مثل خودش انداختن یعنی اویزون .به محض اینکه رسیدیم به این صفحه کتابو از دست مامانم گرفتم و چرخوندم تا عکس خفاشو درست ببینم .  دیگه خودتون میتونین حدس بزنین که مامانم با دیدن این کار من چقدر هیجان زده شد و منو چلوند ...
17 دی 1392

در حاشیه سفر بابا

بابا مسعود برای چند روزی به اصفهان رفت تا کارهای اداریشو پیگیری کنه . منم دختر باباییییییییییییییی! دلم خیلی براش تنگ شد چه جوری ؟اینجوری: شب اولی که نبود ،ثمین داشت در خونه را قفل میکرد که من با شنیدن صدای کلید از جا پریدم و صدا زدم بابا ، بابا که بابایی در کار نبود و مامان به ثمین گفت فوری شماره بابا را بگیره تا من باهاش صحبت کنم. اینم بگم خیلی خوشحال نشدم صداشو شنیدم اخه من خود خودشو میخواستم نه صداشو که ! پدر که فهمیدن ما تنهاییم و از طرفی دلشون برای نوه هاشون تنگ شده بود (و برای مامانم خیلی تنگ نشده بود ) یک صبح تا عصر اومدن تهران مارو ببینن . ثمین که با بوسهای پدر از خواب بیدارشد حسابی سورپرایز شد و من که با بوسهای پدر از خو...
17 دی 1392
1