یادداشت های کودکی من

یک آرزوی کوچک

امروز برای اولین بار ثمین منو حمام کرد . این آرزوی ثمین بود از وقتی که من به دنیا اومدم و منم از وقتی حموم را شناختم همین آرزو را داشتم . خب البته ناشی که بود و یکی دو باری لیز خوردم  اما برای بار اول بد نبود .شاید بازم با هم بریم حمام البته شاید.
11 تير 1393

من و دیگران2

نمیدونم ، واقعا نمیدونم این چه سِریه . شاید کسی باشه که باور نکنه اما این عین حقیقته و بارها اتفاق افتاده . جوری که تبدیل به یک عادت شده .  دارم توجه و علاقه غریبه ها به خودم رو میگم . صادقانه و بدون هیچ اغراقی . اون قدر که گاهی منو میترسونه و به مامان میچسبونه .  مثلا امروز صبح رفته بودیم خرید . روز کنکور بود ، بچه ها امتحانشون تموم شده بود و دسته دسته از دانشگاه علامه می امدن بیرون . خستگی از صورتهاشون پیدا بود . اما به من که میرسیدن همون صورت خسته با یک لبخند پت و پهن باز میشد . انگار واقعا منتظر دیدن من بودن تا بخندن و برای چند لحظه هم که شده کنکور و از یاد ببرن. فاصله ماشین تا فروشگاه زیاد نبود اما تا برسیم به اونجا...
5 تير 1393

مادرم پدرم

این بار با اضافه کردن یک "م" ناقابل به آخر اسم مادر و پدر دلشون رو بردم . این ابتکار که روز گذشته و در قم به صورت کاملا اتفاقی و بدون یادگیری قبلی اجرا شد ، تاثیر زیادی روی پدر و بخصوص مادر گذاشت . چون هر بار که میخواستم مادر و صدا بزنم میگفتم :مادر مادر مادرم ... و مادر هم هربار جواب میدادن جان مادرم و برام یک کاری میکردن تو مایه های غش و ضعف . و بعد هم پدر و همینطوری صدا کردم و اسباب خوشحالی بی حدشون شدم . و با این مدل صدا زدن دیگه هرکاری میخواستم برام میکردن    توضیح نوشت:شب جمعه رفتیم خونه خاله . مادر و پدر و دایی مهدی هم اونجا بودن . برای شام هم رفتیم ارگ قم که خیلی بزرگ و باصفا بود و من طوطی و خرگوش اونجا...
30 خرداد 1393

ارتقاء

حرف زدنم رو ارتقاء دادم . وقتی امروز برای مامانم اس ام اس اومد دیگه نگفتم چیه گفتم مامان گوشی
24 خرداد 1393

ساعت 4،اینجا تهران است ..

کلا خودمو موظف میدونم به هر سوالی که از هر کی میشه من پاسخ بدم . مثلا مامان از بابا میپرسه میخوای بری؟من جواب میدم : آده(آره)  یا از ثمین میپرسه میخوری؟ من جواب میدم نه  اما یک نکته ای داره اونم اینکه من به هر سوال پاسخ صحیح میدم . نمونه اش این:   ثمین حمام بود . مامان گفت برو بهش بگو بیاد بیرون میخواهیم ناهار بخوریم . من رفتم در زدم و گفتم ثمین بیا  . ثمین از همون جا با صدای بلند از مامان پرسید مگه ساعت چنده ؟ که من پیشدستی کردم و جواب دادم 4    تحلیل ماجرا:این اولین باری بود که به چنین سوالی جواب میدادم . اما از کجا میدونستم باید در جواب سوال ِساعت چنده یک عدد را بگم خودش جای سواله . ه...
21 خرداد 1393

پروانه

صبح اول صبحی رفتم تو آشپزخونه تو دست و پای مامانم . از توی کشو یک بسته دستکش آشپزخونه برداشتم هی به مامان میگم پرمانه  مامانم هم میگه آره عزیزم . دوباره من میگم پرمانه اونم حواسش نیست و الکی آره آره میکنه . از بس اصرار میکنم نگاهی به من میکنه و وقتی پرمانه را نشونش میدم تازه دوزاریش میفته . منو بغل میکنه محکم میبوسه و با ذوق میگه بله عزیزم پروانه اس . بعد میپرسه تو ازکجا فهمیدی ؟ و فکر که میکنه یادش میاد که عکس پروانه رو توی کتابم دیدم و الان روی بسته دستکش تشخیص دادم.    آخر شبی مامانم داره یک چیزی مینویسه .وسطش به فکر میره و ته خودکارو میبره دهنش . منم دعواش میکنم که:  نخور     ...
19 خرداد 1393

فعالیت های فرهنگی2

در نوزده ماهگی تونستم یک کتاب رو کامل بخونم اسم کتابم توپولو  هست و اشکال مختلفی داره مامان اسم هرشکلی که میگفت را بلافاصله تکرار میکردم اینم گزارش تصویریش   از همه واژه ها قشنگ تر خرگوشه که میگم ارگوش و مامانم برام غش میکنه ...
27 ارديبهشت 1393
1