یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

فعالیتهای فرهنگی3

اول از همه باید بگم هیچی نشده خیلی هم از دست مامان خانم خوشحالم اصلا هم ناراحت نیستم اصلا هم دیر نشده .یک ماه که چیزی نیست آدم یادش بره یک مطلبی را بگذاره اونم یک موضوع به این مهمی و قشنگی رو!!   فدای سرش که یادش رفته شعر خوندن وصلوات فرستادن نینی به این کوچولویی رو سروقتش ثبت کنه . اصلا مگه مهم هم هست؟ چه نینی تویک سال و هفت هشت ماهگی اینهمه چیز بلد باشه چه تو سه سالگی یا چهار سالگی یا بروبالاتر .... چه اهمیتی داره؟   نه که خودش تویک سالگی دعای فرج بلد بوده و مداحی حضرت زهرا و شعر امام زمان میخونده، دیگه این چیزهابه چشمش نمیاد که !!!!!!!!!!! طفلی اهل فخرفروشی و مقایسه اینام نیست آخه . لااقل بگه بچم جلوتر از بچ...
4 مرداد 1393

برچسبها

صبح از خواب پا میشم ، ببعی و پتوم به بغلم میام جلوی تی وی میشینم و میگم  هادونی   مامان میگه چی؟ باز میگم هادونی ، مامان بازم میپرسه ومن بازم میگم . یک دفعه میگیره و میگه شادونه ؟ خاله شادونه میخوای ببینی؟ با خوشحالی که حرفمو فهمیده میگم  اره شادونی   برچسبها:حافظه قوی ، شیرین زبون   موقع صبحانه با خودم حرف میزنم تولدت مبارک .مامان مگه تولد کی؟ میگم عطرین تولد مبارک لب تابه  {با اینکه تا حالا تولد نرفتم معلوم نیست از کجا تولد میدونم چیه ؟ مامان دلش سوخته و عکسای تولد خودمو نشونم داده} برچسبها: عاشق جشن و مهمونی ، باهوش    پاهامو دراز میکنم ، بالش رو میذارم روش ، ارو...
3 مرداد 1393

جشنواره رمضان

بعد افطار رفتیم برج میلاد جشن رمضان.از دو سال پیش خیلی مفصل تربوداما همه چی پولی     از پارکینگ گرفته تا .... بابا جلوی در پارک کرد 3 تا پارک بان اومدن و گفتن جریمه میشی اما مامان گفت الکیه کو افسر این وقت شب؟اینجا رو نگه داشتن برای نورچشمی ها . به یکیشون هم گفت 3000 تومن گرفتین که بریم تو بیابون پارک کنیم. خلاصه تو پاشنه در پارک کردیم.   همون اول کار یک سیلورمن بود . مامانم خیلی خوشش اومد بخصوص که بیوتن خونده بود. اماتو عکس هم  رو برگردوندم.   .   بزن و برقصش بـــــــــــد نبود . بغل بابا هم بودم و راحت نگا میکردم هرچند هنوز جوگیر شلوغیش بودم.   توفض...
13 تير 1393

اولین آمپول

همه چیز یهو اتفاق افتاد . مامان و ثمین داشتن سریال نگاه میکردن و من روبروشون ایستاده بودم که شروع کردم به بالا آوردن و چقدر هم زیاد . انگار هرچی توی این دو روز خورده بودم بالا آوردم . بعد لباسهامو در آوردن اما من نذاشتم چیزی بپوشونن و همونطوری شیر خوردم و خوابم برد. یک ساعت بعد مامان و صدا زدم و وقتی اومد بالای سرم چشمهاش از وحشت گرد شد . توی خواب بالا آورده بودم و تمام سینه و گردن و موهام پرشده بود. مامان بغلم کرد و یک راست رفتیم حمام و من که اصلا نا نداشتم از اول تا آخر بغلش موندم و به سختی منو شست . بعد از حمام گفتم آب میخوام و ثمین برام یک استکان آب آورد اما همون رو هم بالا اوردم . در حالی که یک ربع به اذان بیشتر نمونده بود مامان و...
12 تير 1393
1