یادداشت های کودکی من

سفرتابستانه

صبح یکشنبه ، به  همراه مادر و پدر و دایی و زن دایی به طرف شمال راه افتادیم . اولین مقصدمون رحیم آباد بود و میزبانمون آقای محمودزاده دانشجوی 18 سال پیش پدر . بعد از استراحتی کوتاه به سمت ییلاق ، جایی که میزبانمون در نظر گرفته بود حرکت کردیم.      به رسم قصه ها،از کوهها بالا رفتیم و رفتیم و رفتیم تا جاده اسفالته تمام شد و جاده خاکی شد . اما بازم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا اونجا که بهمون گفت اگه این کوهها رابریم پایین میرسیم به قزوین ! یعنی همه راهی که صبح اومده بودیم و از یک مسیر دیگه برگشته بودیم .      جایی که بهش میگفتن ییلاق، روستایی بود که هم پاسگاه داشت هم مسجد هم سوپ...
6 شهريور 1393

از کدامین؟

 ـــــــ عطرین ، عطرین، تو از کدامین محله بهشت آمده ای؟ چقدر عطرت آشناست . چقدر مهرت جان افزاست .  معصومیتت مرا شرمنده میکند دخترک نجیبم ،و شکیبائیت درعین گوارایی ذوبم میکند .  وقتی میبینم با این دل بستگی عجیبت به محبوبترین نوشیدنی زندگیت ، باز هم اینچنین صبورانه غم هجرانش را تحمل میکنی جایی در کنج دلم شروع میکند به سوختن و قطرات دل آب شده ام، از چشمهایم بیرون میزند .     ــــــــ عطرین تو در کدامین محله بهشت خانه داشتی که اهالیش اینقدر مهربان و لطیفند ؟ وقتی نگاه پرسشگرت میرود در نگاهم و زمزمه میکنی "شیر بَد شده " که هم سوال دارد و هم خبر ، روی سینه ام درست همان جا که قبلا...
28 مرداد 1393

شیرین زبونی جدید قسمت آخر

توجه                                    توجه                                                        توجه   این یک اعلام عمومی و رسمیه  از همین جا و همین تریبون میخوام اعلام کنم که سخن گفتن و به عبارتی حرف زدنم تقریبا تکمیل شده و جملات و کلمات را به محض شنیدن یا خودبه خود ادا میکنم و توی ادای حروف هم هیچ مشکلی ندارم مگر حرف {ر} که ادا نمیکنم که تازه به قول خاله خیلی هم قشنگتره مثلا ...
16 مرداد 1393

دوست من ارسلان

مدتیه که من یک دوست خوب پیدا کردم . البته اول اون منو پیدا کرد. آخه من اسمشو که سخته فقط بعد از چند بار تلفظ کردم . و همین شروع دوستیمون بود. اوایل فقط با خودش میونه ام جور بود . از باباش و داداشش و گاهی هم از مامانش غریبی میکردم . اما چند باری که رفتم خونشون کم کم عادت کردم . من اصولا غذا نمیخورم مگه اینکه پیش ارسلان باشم . یعنی مامانش هم خیلی مهربونه و سعی میکنه بهم غذا بده . وقتایی که چند وعده پشت سر هم غذا نمیخورم مامانم دست به دامن ارسلان میشه . اونجا که میرم هم بازی میکنم و هم غذامو میخورم . این کار انقدر تکرار شده که الان دیگه با همه خانوادشون صمیمی شدم .مامانش خیلی مواظب منه و باباش هم اقای مهربونیه . همیشه تا چشمم به بابا...
14 مرداد 1393
1