یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

بفرمایید نظر

خدایی آدم چندروزی مطلب جدید نذاشته باشه بعد آماربازدیدش 107 نفر باشه اونوقت یکیشون نظر نذاشته باشه {حالا لایک پیش کش} چه حالی میشه ؟   بابا نظری ،حرفی؛ تعریفی ؛ تمجیدی؛ پیشنهادی ؛ اصلا انتقادی ؛ ایرادی؛ اِهنی؛ اوهونی؛ یک چیز بگید دیگه این 107 نفر ادم    کمتون که نمیاد ! خوب ما هم خبر داشته باشیم کی میاد کی میره  ای بابا
6 مهر 1393

اولین شعرکامل

شعر رسیدیم و رسیدیم که معرف حضور هست ، ویژه مواقعیه که توی ماشین حوصله ام سر رفته و برای پرت شدن حواسم میخونن ، امروزصبح تو ماشین{وقتی مامان داشت میرفت ارایشگاه}  خود خودم بدون کمک مامان از اول تا اخرش خوندم . در سن یکسال و ده ماه و سه هفتگی اولین شعر کاملمو خوندم . هوررررررررررررررررا رسیدیم و رسیدیم  کاشکی نمیرسیدیم  توراه بودیم خوش بودیم سوارلاک پشت بودیم  این آقای راننده هی میزنه تو دنده دنده خراب میشه چلوکباب میشه    پی نوشت:هرچی میرسم به قسمت "اقای راننده" میپرسم آقای راننده کجاس ؟ و مامان باید بابا رو نشون بده و بگه ایناهاش! ...
2 مهر 1393

ازین دست مکالمات

 بعضی مکالمات معمولی هستن . بعضیهاشون خنده دارن . بعضی دیگه شاخ آدمو رشد و نمو میدن و بعضیهاشون آدمو به فکر میبرن:   مامانم داره آرایش میکنه . میگم به منم بده میگه نه این مال مامانهاس. منم دستمو میذارم رو چشمم ادای گریه کردن در میارم و میگم اووهو اوهو من چش ندارم {منظور خط چشمه}   صبح میرم تو اتاق خاله و بهش سلام میکنم . خواب الود جوابمو میده . باز من میگم سلام خاله و هنوز شُل جواب میگیرم بازم سلام میکنم و خاله مجبور میشه بگه سلام خاله جون عزیزم خوبی ؟ بعد من میگم خاله بیدار شدی؟ میگه بلــــــه . میگم پس بلند شو   خاله اتاقش سوییته یعنی سرویس جداگانه داره . میرم دم دستشویی ازش میپرسم...
31 شهريور 1393

از دوشنبه تادوشنبه

دوشنبه گذشته عصری رفتیم پارک. شبش هم مریض شدم به همین راحتی! سرماخوردگی ویروسی و به قول دکترم بیماری شایع شهر. اینم عکساش     چهارشنبه شب ، از مهمونهای آلمانیمون{دایی جون ،همسر آلمانیش و بچه ها} در یکی از باغهای درکه پذیرایی کردیم. بخصوص من که نمی شناختمشون و مریض هم بودم ازشون پذیرایی گرمی به عمل آوردم!!!!!!!!!!!!   باز خدا پدر اون کسی رو بیامرزه که با دادن یک بادکنک به من باعث وبانی خیر شد .با مهمونا بادکنک بازی کردم و باهاشون دوست شدم.   صبح جمعه اش ما دعوت شدیم به صرف صبحانه در رستوران هتل محل اقامتشون و این بار با تمهیدات مامانم دیگه غریبی نکردم و دوستانه...
17 شهريور 1393
1