یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

عکسهای تولد دوسالگیم

با تشکر از همه دوستای عزیزم که در تولد وبلاگیم شرکت کردن و تشکر ویژه از کسایی که با نظراتشون مارو سرافراز کردن ، عکسای تولد دوسالگیم که در خانه کودک تماشا به همراه دوستان آبانیم و با تم ملوانی ، برگزار شد به حضورتون تقدیم میشه                               ...
19 آبان 1393

تقدیر و تشکر

ممنونیم از همه دوستانی که دیروز با حضورشون در جشن تولد وبلاگی عطرین جون مارو سرافراز کردن و به ما دلگرمی  و به جشنمون روشنایی بخشیدن.   ممنونیم از همه اعضای نینی وبلاگ که زحمت کشیدن و به خونه مجازی ما تشریف آوردن و در جشن ما شرکت کردن.   ممنونیم از خاله جون، دایی جون و عمه جون که اومدنشون مارو بی نهایت خوشحال  کرد.    و تشکر ویژه از همه کسانی که منت گذاشتن و نظرات پر مهرشون رو به عطرین جون هدیه کردن .    بوس برای همتون   اگه میخواهید بدونید دیروز خونه مجازی ما چه خبر بود گزارش تصویری زیر رو ببینید:     عکس عطرین جان در ص...
9 آبان 1393

جشن تولد وبلاگی

عطر عطرین چو بپاشید به پاییز دلم همه تن جان شدم و شوق بهاری دارم ای خدا شکر که از لطف و عنایات تو من بهترین  هدیه  ایام  به  بالین  دارم            در خیالم دختری را دیدم آبی رنگ سقف آسمان زیبا و چه بس رخشان بود پیچکی سبز و بلند قد بس افراشته بود تامگر پنجره را چشم رسد و ببیند نظری،گل روی دختر راستی قصه امروز دلم  که کمی بارانیست گل روی عسلین عطرین است   به جشن تولد وبلاگی عطرین جون خوش آمدین.  قدمتون به چشم . بفرمایید.   حالا به افتخار عطرین جان...
8 آبان 1393

دعوتنامه

  8/8 روزیه که خدا عطرین جون را به ما هدیه کرد . فردا که بشه دوسال ازون روز به یادموندنی میگذره . و فردا قراره که توی وبلاگش یک جشن کوچولو داشته باشیم . شما دوست نینی وبلاگی عزیز تو این جشن دعوتین    ...
7 آبان 1393

بازم بزرگتر

تلوزیون رو خودم روشن کردم و نشستم پای برنامه و مامانو که تو اتاق بود باشنیدنِ یهویی صدای تلوزیون غافلگیر کردم .  در تراس هم که دیگه خودم میتونم باز کنم یعنی میتونم دستگیره اش رو بچرخونم . و این یعنی من خیلی بزرگتر شدم .....  
28 مهر 1393

باحیا

ازحمام اومده بودم و طبق معمول بابا منو گرفت تا لباس بپوشونه . اما بهش اعتراض کردم و گفتم "من لختم .بابا نگا نکن" و اینقدر پافشاری کردم تا رفت بیرون و ثمین اومد . بعد که لباس پوشیدم داد زد "بابا لختیم تموم شد ،بیا" ...
26 مهر 1393

این روزهام

به  هر اتفاقی که بیفته واکنش نشون میدم . مثلا  موقع خواب میپرسم چرا چراغها رو خاموش کردی؟ سر میز میپرسم چرا رو صندلی نشستی؟ موقع جمع کردن خونه میپرسم چرا لحاف منو بردی؟ و.....                                                      از مامان میپرسم داری میری تو تراس؟ میگه بله میرم لباسهارو پهن کنم . میگم باریکلّا                                                &nbs...
23 مهر 1393

عکس

اینجا میدان امام علی اصفهانه ، شب عید قربان . کالسکه من تهران بود . من و محمد صادق دوتایی نشستیم تو کالسکه اون . هوا انقدر سرد شد که کلاهش هم سرم کردن.     امروزجمعه بود.هوا افتابی بود و عالی .ما هم زدیم به دشت و دمن . طرف اوشون و فشم   ...
18 مهر 1393

طلع البدر علینا

از جمله تنوعهایی که مامانم برای خوابوندنم به کار میبره ، خوندن شعرهایی غیر از لالاییه . از شعرهای کودکانه گرفته تا اوازهای پاپ و تصنیف های سنتی و حتی اشعار عربی که معروفترینش "طلع البدر علینا"س که به مناسبت ورود پیامبر به شهر مدینه سروده شده . منم خیلی خوشم میاد . دیشب موقع خواب طبق معمول خودم انتخاب کردم که مامان چه لالایی رو بخونه . اما چیزی که میگفتم اصلا مفهوم نبود . هی مامان اسم شعرها و لالایی هارو میگفت من میگفتم نه . آخرش گفتم نمازو بخون . مامان هم با ذکاوت دریافت منظورم چیه.پرسید طلع االبدر علینارو بخونم ؟ با خوشحالی ازینکه منظورمو فهمیده گفتم بله .   حالا من از کجا فهمیدم که اون شعر عربیه و نماز هم عربیه و را...
17 مهر 1393