یادداشت های کودکی من

این دهه نودی ها

یکی از دوستان میگفت چون پسرم دیر به دیر دستشویی میره و میترسم کلیه هاش خراب بشه بهش گفتم اگه دیر بری جیشت بجای اونجا از دهنت میاد بیرون و این ترفند جواب داده منم چون عطرین صبح که بیدار میشه تا نزدیک ظهر نمیره و ناراحتشم تصمیم گرفتم از همین ترفند استفاده کنم صبح که از خواب بیدار شد گفتم بدو مامان برو دستشویی وگرنه اگه دیر بری جیشت از دهنت بیرون میاد خواننده عزیز فکر میکنی عطرین چه عکس العملی نشون داد و یا چه جوابی داد یکم فکر کنید بعد ادامشو بخونید همونطور بیخیال که داشت میرفت سمت تلوزیون که روشنش کنه کنار چشمشو چینی انداخت و گفت آآآآخی خواب بد دیدی ؟ چیزی نمیشه  نترس یعنی نه تن...
22 مرداد 1396

عمل جراحی

شنبه هفته گذشته روز سخت و طاقت فرسایی برای همه ما بود . عبور ازیکی از گردنه های دلهره آور زندگی که شکر خدا به سلامتی گذر کردیم .      صبح شنبه گذشته عمل لوزه دخترم عطرین بود . عملی که دوسالی به تعویق انداختیم بلکه لازم نباشه اما بالاخره مجبور شدیم این جام زهرو بنوشیم که امیدواریم به لطف خدا اثرش شفا باشه همچون عسل .      6 ماه زمستون گذشته رو انواع دارو و قرص بهش دادیم تا خوب بشه  اما بمحض قطع شدن داروها علائم هم برگشت . تنفس دهانی در موقع خواب شدیدترین و بارزترینش بود . اما احساس کردم روی رشد قدیش هم داره تاثیر میذاره . وانگهی تغییر فک و نیاز به ارتدونسی و فشار خون بالا در میانسالی ه...
30 ارديبهشت 1396

که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی

شب جمعه گذشته مهمان پدربزرگ و مادر بزرگ عروس جدید بودیم بعنوان پاگشا .  عطرین مثل همیشه به شیطنت و بازی کودکانه مشغول  و مادر عروس همچنان در تحسین او  پیش من آمدند وبا لحن مخصوص و مهربان خودشان که ماشالله هزار ماشالله من همیشه گفتم چقدر این عطرین رویاییه  ومن مست ازین تعبیر بی نظیر "رویایی"                           ...
19 آذر 1395

آئینه عبرت

بگذارید داستان رو از اینجا شروع کنم که من خیلی به خودم و دور اندیشی و احتیاط کردنم مطمئنم . قضاوت من در مورد خودم اینه که ،آدمها رو نسبتا میشناسم و میتونم افکارشون رو تا حدودی بخونم و از روی حالاتشون پی به روحیاتشون یا علل رفتارهاشون پی ببرم . در اکثریت قریب به 90 درصدی هم درست بوده .    از طرفی یک داستان قدیمی خیلی خوب تو ذهنم موندگار شده که انسانها یا از روی طمعشون فریب میخورن یا غرورشون .   به این معجون باید چاشنی وکیل دادگستری بودن و ریزبینی و نکته سنجی خاص این شغل رو هم اضافه کرد و اندکی بدبینی به پیش آمدهای ناشناخته .    و در آخر کانال تلگرامی که بتازگی عضوش شدم و اسمش هست صحنه جرم و دا...
3 خرداد 1395

کارشخصی

وسط خونه تکونی هستیم همه چیز درهم برهم شده بابا ، بالای نردبوم داره دیوار تمیز میکنه من بین شلوغی وسایل بیرون ریخته شده از کمد گم شدم  یهو میای میگی : برید کنار یک کار شخصی دارم  نگاه متعجب من و بابا تو رو دنبال میکنه  چکش سنگین رو بر میداری و شروع میکنی به کوبیدن روی گیره پرده که باز شده  وبا قیافه ای جدی : به کارتون برسین دیگه منم کار شخصی دارم ...
7 اسفند 1394

درس عربی

نمیدونم چرا امشب یهو یاد یک خاطره از زمان دبیرستانم افتادم . شاید خاطره ام خنده دار نباشه اما برای خودم خیلی شیرین و ارزشمنده .  سال آخر دبیرستانم بود و تازه به اون مدرسه رفته بودم . دبیر عربی که اومد سر کلاسمون با بد اخلاقی بسیار که مخصوص پیر دخترهای مجرد شاغل هستش( اهل دلاش میفهمن چی میگم) از لحظه اول همه رو تهدید کرد و تحقیر و گفت توی 17،18 سالی که تدریس میکرده تا بحال کسی ازش نمره 20 نیاورده. و حسابی همه رو ترسوند و به اصطلاح نسق رو گرفت.   اون زمان امتحانات پایانی امتحان ثلث نام داشت که 3 نوبت درسال برگزار میشد امتحانات ثلث اول بود. ما 4 تا کلاس چهارم ادبیات بودیم که بخاطر تعداد زیاد دانش آموزان امتحان عربیمون تو...
5 اسفند 1394

تلخ اما واقعی قسمت دوم

فرداش یعنی دوشنبه همش فکر میکردم ماجرای دیشب خواب بوده در حالیکه نبود.تبت دیگه پائین نمی اومد هردو ساعت یکبار استامینوفن میدادم و ایبو پروفن و شیاف و بازهم از شدت تب میسوختی و بیحال بودی و غذا خوردنت هم کلا تعطیل شده بود .   چهارشنبه باز رفتیم آتیه و برات آزمایش خون نوشتن . جوابشو که گرفتیم یکی از فاکتورها مشکل داشت . عفونت در بدنت بود اما نه گوش و نه گلوت هیچکدوم عفونت نداشت . گفتن باید بستری بشی برای آزمایشهای پیشرفته و آنتی بیوتیک تزریقی .وای دیگه تحمل این یکی رو اصلا نداشتم  که بیفتی زیر دست دکترها و پرستارها و هی سوراخ سوراخت کنن .   از طرفی هم خودم سرما خوردگی شدید داشتم و گلو درد اما حتی نمیتونستم استرا...
25 بهمن 1394

تلخ اما واقعی قسمت اول

ای ن قصه روزهایی پراز درده . روزهایی پر از غصه . اندوهی که بنظر میرسید تمام ناشدنی باشه. بیشتر وقتها دلم نمیاد خاطر عزیزت رو با نوشتن این حرفها مکدر کنم . اما گاهی چاره ای نیست . باید بنویسم تا بعدها خودم وقتی خوندم یادم بیاد چه نعمتهایی خدا به ما داده و یادم نره باید لحظه به لحظه شکر گذار باشم و تو هم باید بخونی تا بدونی که چه زحمتهایی پات کشیده شده و اطرافیانت چقدر دوستت دارن .    ماجرا از همون مریضی سرما خوردگیت شروع شد . سرما خوردی و دارو هم نمیخوردی اما وضعیتت نگران کننده نبود . تا اون عصر پنجشنبه که بابا اومد و گفت یکی از اقوام دعوت کرده بریم دماوند باغشون . به بابا گفتم که تو مریضی و اونجا هم نمیدونیم از لحاظ وسایل گ...
18 دی 1394