یادداشت های کودکی من

این روزهاچه خبر

بازی این روزهای من اینه : صبح اولین کاری که میکنم کوله ام رو میندازم پشتم بعد " نی نیَمو " بر میدارم و میذارمش تو کالسکه اش و بعد روزم شروع میشه . این کوله تا شب به پشتمه تو مهمونی همراهمه مهمون میاد اول میرم اونو میندازم . پارک میرم با اون خلاصه طفلی شونه های من . تازه هرچی تو خونه نباشه به تازگی باید سراغشو از کیف من بگیرن اعم از گوشی موبایل تا بقیه چیزها    تبلت و گوشی تو خونه ما معضلی شده واسه خودش. همه رو مال خودم میدونم . اینجوری: گوشیَمو میخوام (منظور گوشی باباس) تبلتمو بده (منظور تبلت مامانه) . به محض اینکه کسی دست به هرکدوم ازین اقلام بزنه خودمو میرسونم و ازش میگیرم . خوب بعضی وقتا کار واجبه نمیدن...
5 ارديبهشت 1394

بی هیچ مناسبتی

میخوام یک رازی رو بهتون بگم . گوشتون رو بیارین جلو      مامان من یک پَریه . یک پریه واقعی.    چون وقتی بچه بودم ،خودم دیدم یکبار که داشت از خیابون رد میشد ماشینه زد بهش اما ازش رد شد و اون هیچیش نشد و من اونوقت بود که تازه فهمیدم مامان من یک پریه .   مامان من یک پریه چون یک جور جادویی شاد و ارومه . غمهای خیلی بزرگی تو زندگیش هست اما هروقت اونو میبینی داره میخنده و انرزی مثبت میده .   مامان من یک پریه چون وقتی از زندگیت یا از دست خودت یا اطرافیانت ناراحت و عصبانی باشی و بهش زنگ بزنی ، یک ورد جادویی میخونه و نیم ساعت بعد که تلفنو قطع کردی دیگه اصلا ناراحت که نیستی هیچ ، خوش...
30 فروردين 1394

ترم دوم کلاس خلاقیت

ترم دوم این کلاسم هم  به پایان رسید . از لحاظ محتوایی ترم دوم هم روندش مثل ترم قبل بود . ولی فعالیتهاش متفاوت بود . کارهایی که در این ترم انجام دادیم اینها بود :   "جلسه اول: ساختن ابزار موسیقی با بشقاب یکبار مصرف و لوبیا " من به محض رسیدن به خونه قصد کردم سازمو از هم بپاشونم تا به لوبیاها دست پیدا کنم که مامان با سرعت عمل و خلاقیتی باور نکردنی چند تا لوبیا ریخت تو ظرفهای در دار و داد دستم که هروقت میخوام تکونش بدم هر وقت میخوام بازش کنم لوبیاهارو در بیارم و در عوض کاری به کار اون ساز نداشته باشم      "جلسه دوم :کاردستی با بافتهای مختلف" چند نوع پارچه با ضخامت...
27 فروردين 1394

اولین مشهد من

واما الوعده وفا   اینک این شما و این هم گذری بر نوروز   در پست قبل گفتم که تحویل امسال متفاوت از هرسال بود . برخلاف همیشه که تحویل سال خونه و در کنار هفت سین بودیم ، تحویل سال در خیابان بودیم و کنار حرم مطهر و با صفای امام هشتم .   امسال تصمیم گرفتیم قبل از سال تحویل به سفر برویم تا بتوانیم چند روزی  رو هم در اصفهان سپری کنیم . برای همین روز پنجشنبه 28 به طرف مشهد به راه افتادیم .   ناهار را در شهمیرزاد نزدیکی سمنان صرف کردیم و شام را هم به صرف الویه در ماشین ، تا زودتر به مقصد برسیم . ساعت 1 بامداد رسیدیم و به منزلِ دوست قدیم بابا ، به عنوان میزبان وارد شدیم . دوست نامبرده و خانم و پ...
22 فروردين 1394

اولین پست سال یک هزاروسیصدونودوچهارهجری شمسی

سلام و صد سلام  به همه دوستان عزیزم و ارزوی سالی خوش و پرخیر و برکت و سلامتی    سنت هرساله ما دراین وبلاگ این بود که یک پست بهارانه داشته باشیم برای عطرین جان و بعد هم یادداشتی راجع به هفت سین و تحویل سال و اخرش هم گزارش چگونه گذراندن تعطیلات . البته باید بگم این سنت از زمان ثمین جان پایه گذاری شده و نه در وبلاگش در دفتر خاطراتش . اما امسال هنوز هیچکدومو نداشتیم چون برنامه امسالمون با تمام سالهای زندگی مشترک متفاوت بود و ما امسال قبل از سال نو به سفر رفتیم . بنابراین به نت دسترسی نداشتیم و مشغله هم داشتیم . بعد هم کیبوردمون رو جا گذاشتیم و الان با یک کیبورد نو در خدمتتون هستیم و سعی داریم جبران مافات کنیم .  ...
15 فروردين 1394

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خانه تکانیمان تمام شده است خداراشکر    حالا نوبت تکاندن چیزهای دیگر است   یکی از ان مهم هایش    خانه تکانی دلهاست    اما جای دیگری هم هست که باید رفت و روب شود    اول باید سر و سامانش داد    مرتبش کرد ، اضافه ها را دور ریخت ، تمیزش کرد   و بعد صفایش داد قشنگش کرد تزیینش کرد    و ان خانه مجازی مان است    وبلاگمان و در کنارش حافظه لب تاب و فایل عکسها و ......   ما هم خانه تکانی کردیم    عکسهایی که با گوشی گرفته بودیم و هنوز نرفته بودند داخل پوشه های مربوطه ، فرست...
26 اسفند 1393

لباس عید

قصه لباس پوشیدن ما که یادتون هست . به سختی و گریه و ناراحتی . هم پوشیدن و هم در آوردن . حالا فکر کنین شب عیده و موقع خرید لباس و بازار پرو کردن هم داغ . اونوقت با وجود چنین اخلاقی در وجود ما چطوری این معادله حل میشه؟   اصلا حل نمیشه . چون مامان از یکی دو هفته قبل سعی کرد با گفتن قصه مورچه که با مامانش و باباش میره خرید ، روی من کار فرهنگی انجام بده و منو آماده کنه . اما در طی چند باری که منو بردن خرید موفق نشدن . یکبار هم چند تا شلوار و بلوز و دامن و سویی شرت ، بدون پرو و به شرط پس دادن خریدن که تو خونه به هزار مکافات و زحمت تنم کردن و بازم نشد یعنی یکیش بزرگ بود و یکیش کوچیک . فقط دوتا شلوارها اندازم بود و بقیه رو پس دادن. باب...
24 اسفند 1393

!!!!!!!!!!!!!!

آخر شب بود . موقع خواب. رفته بودم  توی تخت اما هنوز بازی میکردم . هاپو بزرگه رو بغل کرده بودم و باهاش بازی میکردم . بابا گفت بده به من و بخواب دبگه . و من در جواب گفتم :نمیشه به شما اعتماد کنیم.   و شاخهای بابا جان بود که به نزدیکیهای اسمان هفتم رسید ........... ...
9 اسفند 1393