یادداشت های کودکی من

مقدمات نزدیک شدن به روز بزرگ

از تیتر مطلب هم میشه فهمید این پست کمی با بقیه پستهام فرق داره .    روز بزرگ؛   کدوم روز؟ همون روزی که مامان چند ماه منتظر رسیدنش بود(بی تعارف) از بعد عید بهش فکر میکرد یعنی حدودا 6 ماه . و این زمان زیادیه . پس لابد موضوع براش خیلی مهمه که اینهمه مدت بهش فکر میکرده. البته نه مداوم اما پایه ریزی فکریش مدت زیادی طول کشید.    به اصل انجام یا عدم انجامش؛ به اینکه کدوم شهر برگزار بشه؟ به اینکه چه کسانی رو دعوت کنه ؟ به نحوه برگزاریش، به جزییات فراوونش .....   شایدکم کم متوجه شده باشین دارم از چی حرف میزنم . بله درسته مامان به فکر گرفتن جشن تولد سه سالگی من بود . عزیزدل مامان ؛ دردونه ...
7 آبان 1394

من و عزاداری محرم

ایام عزاداری اباعبدلله الحسین (ع) رو به همه شیعیان و دوستدارانشون بخصوص نینی وبلاگی های عزیز تسلیت میگم.   امروز تاسوعاس و مادر و دایی مهدی اومدن پیشمون تا این یکی دوروز تعطیلی رو با هم باشیم .    و اما از خودم بگم و از روز اول محرم تا حالا که حرفها و کارهام تعجب برانگیزه و همه رو به تحسین وامیداره.    شب اول محرم وقتی رفتیم بیرون و داربستهای هیات و علم و پرچمهارو دیدم فورا در اومدم و به مامان و بابا گفتم :بریم کربلا. اونام گفتن چی؟ کربلا ؟ چرا ؟ گفتم بریم اونجا اول نماز بخونیم بعدم سینه بزنیم ! و اونها باز بیشتر تعجب کردن.  حالا دیگه نمیدونن از کجا ربط این شمایل رو با کربلا فهمیدم ...
1 آبان 1394

عطرین یا .....

تا به حال به خودم میگفتم عطـــــین . یعنی حرف "ر" رو تلفظ نمیکردم و "ط" رو کشیده میگفتم میشد عطرین . تازگی فهمیدم یک حرف"ر" هم داره اما هنوز نفهمیدم دقیقا جایگاهش کجاس. میپرسن اسمت چیه و من میگم عرطین. و کلی باعث خنده این نامردا شدم . هی میپرسن اسمت چیه و هی میخندن. ...
30 مهر 1394

حرفهای خوشمزه

از وقتی زبونم باز شد همه کلمات و درست ادا کردم . کلمات خیلی کمی رو اشتباه تلفظ کردم ،از همون اشتباهات شیرینی که بچه ها تو حرف زدنشون دارن . اما تازگی دو سه تا کلمه رو اشتباه گفتم و مامانم خیلی ذوق کرده مثلا  به نسکافه گفتم نسواکه با فرچه رژگونه زدم به صورت مامان و گفتم بیا آرامشت ( آرایشت ) کنم اولین بار که مامان گفت داریم میریم پیک نیک اشتباهی گفتم پیک فیک مامان بدجنسم هم عمدا این کلمه رو تند میگه من یاد نگیرم .هی میپرسه کجا رفتیم منم هر دفعه یک جور میگم پیک میک  ،  پیک پیک   چند وقت پیش فیلم سینمایی آتش بس 2 رو دیدیم . {خانمه ، مهندسه تو فیلم} بعد از مدتی عکس بابا مسعود و تو گوشیش ...
10 شهريور 1394

روز دختر

                          تقریبا همه عکسها رو با ثمین انداختیم دو تایی،  بنابراین از قسمت بریدن و کیک و باقی ماجرا نمیتونم تو وبم عکس بذارم. کادوی من دمپایی بود چون تازگی خیلی بهش علاقمند شدم .( اینجا گفتم دلیلشو) و کادوی ثمین دو جفت گوشواره چون تازگیا گوششو سوراخ دوم زده . ...
25 مرداد 1394

باغ ابریشم

دانشگاه هنر سپهر ، که پدر عضو هیات موسس و نایب رئیسش هستن ، برنامه ای برای هیات مدیره و پرسنل و کارمندانش ترتیب داده بود که یک روز تعطیل رو به همراه خانواده هاشون در یک محیط باز و آرام ،در کنار هم به تفریح بپردازن . پدر که فهمیدن ما داریم میریم اصفهان ، مارو هم در لیست مهمونا در نظر گرفته بودن .    صبح جمعه به همراه دایی محمد اینا رفتیم باغ ابریشم. کمپ وسیع و سرسبزی که متعلق به اموزش پرورشه و از همه جای کشور برای اردو به اینجا میان. پدر یادشون می اومد که 40 سال قبل از طرف مدرسه آورده بودنشون اینجا و البته اون زمان زمینهاش خاکی بوده و بچه ها چادر میزدن و البته بیشترین تفریح اون زمان زدن و رقصیدن دخترها و پسرها دورهم بوده . ...
16 مرداد 1394

اولین مسافرت بااتوبوس

بار اول بود برای من . ولی هیجان مامانم بیشتر بود . فکر میکرد : اگه نشینه و بخاد همش راه بره  اگه دستشویش بگیره اگه حالش بد بشه  باباشم که همراهمون نیس... از دو روز قبل هم فرهنگ سازی میکرد راجع به اتوبوس و قوانینش برای من آخرش هم برای صبح زود بلیط گرفت که اگه مشکلی پیش اومد لااقل روز باشه شب قبل هم زادیتن داد بخورم  و ساعت حرکت 6 صبح  . . .  همه اینا جواب داد  خوابیدم تا وقتی که فیلم گذاشتن و با صداش بیدار شدم  صبحانه از قبل ،تدارک دیده شده رو خوردم و  کم کم هوشیار شدم و  اومدم پایین و کنار ثمین و  با دخ...
14 مرداد 1394