یادداشت های کودکی من

مینیون

مامان داشت از بابا در مورد تم تولدم مشورت و نظر خواهی میکرد منم طبق معمول شروع کردم به نظر دادن گفتم من این تمها رو نمیخام من تم مینیون میخام مامان گفت نه عزیزم نمیشه که مینیون یک تم پسرونه اس که من رگباری شروع کردم به جواب دادن کی گفته پسرونه اس من خودم نقاب مینیون و ساعت مینیون و دمپایی مینیون دارم پس کیکم هم باید مینیون باشه تا لحظاتی تو ماشین سکوت مطلق برقرار بود بلکه مامان هضم کنه و افکارشو جمع کنه 🤔که استدلال منو خنثی کنه آخرم فقط گفت نمیشه مینیون پسرونه اس                       ...
1 آبان 1395

توصیف عجیب

چون دلم درد میکرد و حالم خوش نبود ماستی که خریده بودن پروبیوتیک بود و "سون " همیشگی نبود . به محض اینکه یک قاشق خوردم گفتم : دوست ندارم ، ماستش کسل  کننده اس     ...
29 مهر 1395

در خیابان

دیشب رفته بودیم خرید . یک پسر 12 ساله روی یکی ازین واکرها از روبروی ما رد شد . یک دختر 8 ساله به مامانش گفته بود برا منم ازینا بخر . ما صدای دختره رو نشنیدیم اما صدای مامانش اومد که گفت نه دخترم اینا برا تو مناسب نیس کج میشی ،میفتی. من رو کردم به مامان و گفتم :" مامان اینا برا من مناسبه ها من اصلا کج نمیشم از روش بیفتم." در همون حال خانمه در حالی که از کنار ما رد میشد صدای منو شنید و با تعجب زاید الوصفی به من پشت سرش نگا کرد . مامانمو دید که یک لبخند پهنی به صورت داشت . و نمیدونست چی بگه . خانمه گفت همتون مثل همید . دخترش پرسید چی؟ جواب داد هیچی این فسقلی وقتی من داشتم به تو میگفتم ....... و دیگه صداشونو نشنیدیم چون دور شدن ازمون ...
25 مهر 1395

بنازم حافظه

دوست مامان ، فاطمه جون ، که باهاشون رفتیم خالد آباد ؛ زنگ زد خونمون و من گوشی رو برداشتم . گفتم : "شمارو میشناسم که با هم رفته بودیم . "وقتی مامانم گوشی رو گرفت فاطمه پرسید این عطرین بود ؟ مامانم فکر کرد دوستش شوخی میکنه گفت بله پس کی بود ؟ دوست مامان گفت ماشالله به جونش باورم نشد منو شناخت . مامانم که بسی تعجب کرده بود گفت وا اینکه چیزی نیس . چند روز پیش با هم بودیم میخواهی نشناسه . پس صبر کن تا یک جریانی رو برات تعریف کنم :  ماه رمضون یکی از اقوام دور { زری خانم } زنگ زدن خونمون و عطرین تلفن رو جواب داد . ازش پرسیده بودن منو میشناسی ؟ گفته بود بله شما تو عروسی سپیده بودین . حالا سپیده کیه ؟ دختر عمه اش . عروسی سپیده کی...
24 مهر 1395

من هم مهد کودکی شدم

ماجرای مهد کودکی شدن من در نوع خودش جالبه . پارسال زمستون و امسال اوال تابستون مامان و بابا کلی دنبال مهد گشتن و اینور اونور و دیدن و آخرشم به نتیجه نرسیدن . از شهریه های گرون ماهی یک میلیون به بالا که بگذریم{ که معلوم نیس چرا اینقدر گرونه و هزینه مهد از هزینه دانشگاه آزاد بیشتر در میاد } شرایطشون هم خوب نبود . ناهار اجباری ، خوب شاید یکی مثل مامان من دلش نخواد بچش غذای نامعلوم بخوره . مامان که خودش گوشت گوسفند پاک میکنه و میشوره و چرخ میکنه . و بعدم موقع پخت بهداشت و بشدت رعایت میکنه و موقع خوردن قاشق قاشق دهن من میذاره خوب معلومه نمیتونه اعتماد کنه ر.ک پی نوشت 1   نیمه وقت ندارن . یعنی اجبارا باید هزینه یک صبح تا عصر...
4 مهر 1395