یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

مبارک مبارک........

  11 بهمن تولد خواهر عزیزم ثمین جون هستش. خواهرم هم مثل خودم رکورددار تاریخ تولده . اون هم ساعت 11 صبح روز 11 بهمن ماه یازدهمین ماه سال با شماره پرونده 11 و شماره تخت 11 به دنیا اومده. روز تولدش بابا براش کیک خرید و اورد تا یک جشن خودمونی بگیریم. اخه هرچی مامانم اصرار کرد بهش قبول نکرد جشن مفصل بگیره و دوستاشو دعوت کنه . اما تولدش خیلی هم خوش گذشت 4 نفری اهنگ گذاشتیم و زدیم و رقصیدیم . بعدش هم بابا مسعود با یک پیشنهاد سورپرایزش کرد و گفت میخواد برای شام همه را ببره پدیده شاندیز مثل همون شب تولد مامان که 5 روز بعدش هم من به دنیا اومدم.اما ثمین باز هم قبول نکرد و گفت میخواد یک وقتی بره که دایی مهدی هم باشه    ...
15 بهمن 1391

خداحافظ یاران همراه

در واپسین ساعات اخرین روز از ماه سوم زندگیم ،در حالی که به دکتر ممیشی مراجعه کرده بودیم تا قد و وزنم را بررسی کند و اثرات الرژی ام را تخفیف دهد دکتر دستورات مسرت بخش زیر را هم صادر کرد :   1-کولیک ایز ممنوع مامان : چشم 2-کلاه ممنوع مامان : چشم 3-جوراب ممنوع مامان (با اعتراض): اگه هوا خوب باشه دکتر (با دعوا):مگه خودتون شبا با جوراب میخوابید؟ 4-دستکش ممنوع مامان (تو دلش):فکر کردی اینو دیگه کوتاه نمیام 5-رانیتیدین اری   وبه این ترتیب من وارد مرحله نوینی از زندگی شدم . یک زندگی رویایی بدون کلاه و جوراب و دستکش در اینجای قصه مامان که بشدت احساساتی شده در حالی که داره با دستمال اشک چشمش...
7 بهمن 1391

یک حس عجیب!

این روزا یک حسی دارم . یک حس عجیب !احساس میکنم باید از جام بلند شم باید بشینم باید همه جارو خوب وارسی کنم . یک حس دیگه هم دارم انگار روز بروز این کریرم داره کوچیک تر میشه انگار اب میره .هرچند نظر بقیه بر خلافه اینه . اونا فکر میکنن من دارم بزرگ میشم. خلاصه همه این حسای عجیب دست به دست هم دادن که من دیگه نخوام تو کریر بخوابم ، گاهی وقتا حتی رو زمین صاف هم . اما یک چیزی هم هست که منو اروم و حس کنجکاویمو ارضا میکنه . تا میگذارنم تو کریر فوری سرمو بلند میکنم .به گردنم فشار وارد میکنم و به سختی برای چند لحظه سرمو نگه میدارم .خیلی جالبه خودم به تنهایی اینکارو میکنم ولی به خودم وهمه نشون میدم که دیگه دارم بزرگ میشم و این یکی،حس خیلی عجیب و خیل...
2 بهمن 1391

ملاقاتی دوباره

بعد از بیشتر از یک ماه مادر وپدر از اصفهان اومدن ومن اونهارو دوباره دیدم .یک عاشق دل خسته هم پیدا کردم و .......حدس بزنین .....................................................................بله کسی نبود جز پدر. پدر که هنوز تو تصورشون منو یک نی نی پف الود دون دون میدونستن ، با دیدن من حسابی جا خوردن و اول از همه عاشق خنده هام شدن . نگفته عطرین می خندیدم براشون . بعد هم تعریف از خود نباشه عاشق خوشگلی ، سفیدی ، خوش تیپی و زبلی ام شدن . اما مادر ،مثل همه مادرها بچه هارو فقط دوست دارن همین بی هیچ قید و شرطی . از وقتی که رسیدن تا یکی دو ساعت بعد اصلا مامانمو ندیدن .فقط من بودم و ثمین . خوب که ماهارو بوسیدن و منو بالا پائین انداختن و" فو...
30 دی 1391

خبر مهم

               ادامه برنامه تا لحظاتی دیگر       باعرض پوزش از خوانندگان ارجمند،به خاطر قطع پستهای های عادی وبلاگ،توجه شمارا به خبر مهمی که هم اکنون به دست ما رسیده است جلب مینمایم:     مشروح خبر:طبق گزارش واصله ،دیشب (91/10/27) در ساعت دو نیمه شب کودک دو ماه و نوزده روزه ای که به علت دل درد شدید ساعاتی از شب را بیدار بود در یک حرکت غیر منتظره وعجیب،به تقلید از مادرش کتاب کودکانه خود را خوانده است .وی که عطرین نام دارد در حالی که در اغوش مادرش نشسته بوده و مادرش برای او کتاب مورد علاقه اش(بابا تو بهترینی ) را میخوانده است با اواهای کودکانه ...
27 دی 1391

ماه سوم و حرکتهای نو3

به سلامتی من ،این چراغ اتاق خواب مامان از وقتی به دنیا اومدم دیگه شبا خاموش نشده.هم میخواد در طول شب اگه احیانا خدای نکرده من گذاشتم خوابش ببره ،خوابش خیلی عمیق نشه وحواسش بیشتر جمع باشه هم میخواد یوقت من نترسم .اما طفلی خودشم عادت نداره تو محیط روشن بخوابه ها ولی میسازه دیگه.حالا قسمت جالبش اینجاست که منم خوشم نمیاد نور صاف تو چشمم باشه و بخوابم ولی چطوری حالیشون کنم ،موندم. اخرش دیشب دیدم اینطوری نمیشه،منم قشنگ دستامو با دستکش گذاشتم روی چشمام وخوابیدم .یک شیر سیر هم خوردم و از 1 تا 6 خوابیدم . مامان حساب کیفور شد اما چه فایده !بازم شبا چراغو روشن میگذاره. ماهم دیگه عادت کردیم شبای دیگه هم دستمونو میگذاریم رو چشممون تا خوابمون ببره. ...
15 مهر 1392

ماه سوم وحرکتهای نو2

حدود ده روز پیش منو بردن شهر کتاب و برام دوتا کتاب مقوایی خریدن .سروده های ناصر کشاورز به اسم بابا تو بهترینی و مامان تو بهترینی که رنگا و عکسای قشنگی دارن.تو این چند روزهم مامان چند بار برام اونا رو خونده.وحالا من عاشقشون شدم وهربار کتابارو میبینم ذوق از خودم در وکنم.                          ...
15 مهر 1392

ماه سوم و حرکتهای نو1

گفته بودم که چقدر خوش رو وخوش خنده ام ،جدیدا وسعت خنده هاوخوش خلقیم بیشتر شده و غیر از جانداران (منظورم ادمهاس) به اشیا هم تسری پیدا کرده ! مثل چی ؟ اهان ،مثلا یکی ازین اویزای ورودی داریم ازین فانتزیها زنگوله داره وگوی و ازین جینگول پینگول ها، عاقا من صبحا تا بیدار میشم چشمم که بیفته یک خنده ای میکنم از ته دل به روی این زنگوله ارجمند که مامان همچنان تو کف مونده،جالبه وقتایی که خوابم بیاد یا بی حوصله باشم جناب زنگوله خان را اصلا تحویل نمی گیرم اصلا انگار نمی بینمش و مامان همچنان در گیر ودار حل این معمای پیچیده اس                                  ...
15 مهر 1392

شکوائیه

ریاست محترم دادگاه اطفال شاکی:عطرین اختریان به ادرس تهران ،شهرک غرب، اپارتمان مسکونی مشتکی عنه:مامان،بابا ؛خواهر همگی به ادرس فوق الذکر موضوع شکایت :تهدید شرح ماوقع: احتراما به استحضار میرساند اینحانب که نوزادی بیش نبوده مراتب شکایت خود را از مشتکی عنهم بدین شرح اعلام می نمایم.مشتکی عنه ردیف اول ،مامان، مرتبامرا تهدید به کشتن و خوردن مینماید مشارالیها روزانه در چند نوبت متوالی دلش برای من غش رفته سپس مرا در اغوش گرفته سرش را نزدیک گوشم اورده و در حالیکه صورتش را در گردنم فرو میکند ،مکررا وموزوناً میگوید می خورم ترا می کشم ترا،همچنین خواهرم وبابا هم به عنوان متهمین ردیف دوم وسوم گاهابا واژه های میخورمتا یا بخورمت یا کلمات وجم...
15 دی 1391
1