یادداشت های کودکی من

اینم از 4 ماهگیم

  دارم میرم عروسی     من و بابام     ا ولین باری که در وبلاگم کشف حجاب کردم     در ادامه اش     هاپوجون بیا بخورمت     عطرین عطرین.................بله بله       خواب 4 ماهگیم       پاهای کوشولوم         معروف شدم هورا ...
15 اسفند 1391

اسامی و القاب

دایی مهدی که اصفهان بود ،قبل از رفتن به مشهد یک شب اومد خونمون ،خیلی هم تعجب کرد که من اینقدر بزرگ شدم ! من مامانمو پیش داییم رو سفید کردم اخه پیش بینی میکرد غریبی کنم اما نکردم .دائیم که دیگه خودمونیه چرا غریبی کنم؟دائیم هرچی عکس داشتم ریخت رو لپ تابش .در طول روز من طبق معمول داشتم برای خودم اواز میخوندم و اغون واغون وسر وصدا میکردم دائیم سرسام گرفت و گفت وای چقدر حرف میزنه !فکر کنم بزرگ بشه ازین خانمای پرحرف بشه !   دائی وقتی از من حرف میزنه بهم میگه طوطو یا میپرسه طوطو چطوره ؟البته این تنها اسم مستعارم نیست ثمین یک لیست ازین اسمارو جمع اوری کرده  شناسنامه ام میگه:عطرین خاله میگه :نقلی(به محمد صادق میگه فندقی)...
27 بهمن 1391

باز هم من و اسباب بازی

در راستای علاقه وافر من به اسباب بازی ،یک شب من وثمین مثل دوتا دختر خوب موندیم خونه تا مامان و بابام برن و برام اسباب بازی بخرن.مامان جونم دم رفتن داشت یواشکی به باباجونم میگفت:تازه یکی دوسال بود از خیابون بهار رفتن راحت شده بودیما دوباره شروع شد     اونها که رفتن من وثمین یک کمی با هم بازی کردیم بعد من خسته شدم و خوابیدم .وقتی بیدار شدم گشنه ام شده بود شیری هم که مامان تو شیشه دوشیده بود دوست نداشتم بخورم.ثمین جون هم خلاقانه و با اعتماد به نفس بالا ،فورا دست به کار شد و اب قندو درست کرد و بست به نافم .خواهر جون خودمه دیگه      به عنوان جایزه که دختر خوبی بودم و خواهرمو اذیت نکردم ،بابا برام ...
12 ارديبهشت 1393

از فنچ بودن تا قناری شدن

یادش به خیر ان روزها ،روزهای نخستین ،روزهایی که تازه امده بودم ،انسانی کامل بودم اما در ابعاد مینیاتوری وهرروز نشانه ای تازه داشتم از بالیدن ،یادش به خیر 5 اذر اولین لبخندم را و فرخنده ماهروز 8 اذر اولین خندیدنم را .بسان فنچ سفید کوچکی که اواز کوتاهش فقط یک سیلاب دارد بی صدا فقط خندیدم .و چه خوبست این روزها ، 26 بهمن ،که اولین قهقهه شاد زندگیم را سر دادم از شادی پدر و از بازی عجیبش که برایم نااشنا و تازه بود و چیزی در دلم فرو می ریخت که نمیدانستم چیست اما وادارم کرد بخندم از عمق جان وصدایم را رها کنم و با صدای بلند قهقهه بزنم همجون قناری که چهچهه میزند ،که چهچهه قناری دلها را شاد میکند اما قهقهه من دلها را اب میکند .و هر کدام عالمی دارد ف...
26 بهمن 1391

چه خبر از چهار ماهگی 3

روزا که مامانم منو میذاره تو کریر و میره دنبال کاراش من حوصلم خیلی سر میره قبلا هم یک حرکتایی نشون دادم بلکه منو اصلا زمین نذاره و همش بغلش باشم (رجوع کنید دوتا پست قبل) اما خیلی فایده نداشته هر جا از دستش بر بیاد کوتاهی نمیکنه منو گذاشته و دویده طرف اشپزخونه منم دیدم هر چی خانمی میکنم وصدام در نمیاد بدتره انگار . یک روز که همینطور واسه خودش رفته بود و خیلی طولش داد و نیومد دیگه دست از دلم برداشتم و صداش کردم .اولش نفهمید با اون دارم حرف میزنم فکر کرد همین اغون واغون همیشگیمه. اومد پیشم و یک سر زد و رفت تا رفت دوباره شروع کردم اومد یک نگا کرد بهم زودی ساکت شدم .باز رفت باز من صداش کردم.اومد ساکت شدم .اونجا بود که فهمید بله من دارم صداش ...
23 بهمن 1391

چه خبر از چهار ماهگی 2

                                                 قصه نی نی و اسباب بازی یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود . یک مامانی بود که یک نی نی داشت به اسم عطرین، یک روز از روزای خدا (که اتفاقا ایام الله هم بود) مامان قصه ما که رفته بود برای عطرین  تی تیش بیاره ، چشمش به اسباب بازی موزیکال افتاد . مامانش تصمیم گرفت که اونو برای دخترش بیاره ببینه چیکار میکنه . نی نی کوچولوی قصه ما که تا اون روز چینن چیزی ندیده بود اولش فقط تعجب کر...
22 بهمن 1391

چه خبر از چهار ماهگی 1

من همچنان با کریر درگیرم . یک روز صبح مامانمو با یک صحنه جالب بشدت غافلگیر کردم . انقدر وول خوردم تا کم کم از کریر اومدم بیرون و فقط گردنم روی لبه پائینی کریر باقی مونده بود بقیه تنم افتاده بود پائین .فکر میکنین عکس العمل مامانم چی بود ؟ تشویقم کرد که خودم تنهایی اینهمه کار کردم؟نه اشتباهه . عکس العملش یک چیزایی بود تو مایه غش و ضعف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                  خوب از برنامه صبحم که اجرا کردم که خوششون نیومد . شب جور دیگه ای غافلگیرشون کردم . بابا همینطور...
17 بهمن 1391

استعدادهام شکوفا میشه

اخرین هفته ماه چهارمه و من روز به روز که بزرگتر میشم خلاق تر هم میشم . خیلی هم تنوع طلب تشریف دارم و از اونجایی که این یک درد مشترک بین من و مامانمه منو خیلی خوب درک میکنه .   ماجرا ازین قراره که اولش چند روزی با عروسک موزیکاله بازی کردم . مامان شست و من خوردمش ،هی خوردمش .مامان روشنش کرد و من پاشو گرفتم تا تو دستم ویبره بره ،هی ویبره بره . دست تو چشمش کردم ،شاخکشو خوردم .فشارش دادم رو زمین تا درجا نرمش کنه و.....    .اما بعد از همه این کارها خسته شدم و یک مدل جدید اختراع کردم . وقتی تو بغل مامان نشسته بودم و عروسکه داشت جلوم رژه میرفت پامو گذاشتم روش و محکم نگهش داشتم .خیلی باحال بود.همش میخواست راه بره اما نمی...
1 بهمن 1391
1