یادداشت های کودکی من

5 ما هگیهای من

          پارچه و پستونک معروف           من و ثمین و شاینا     اولین هفت سین من       اسباب بازیهایی که همیشه دم دستن :پاهام           من و محمد صادق       دوتایی داریم عیدیهامونو میخوریم       ...
8 فروردين 1392

یک قرار ملاقات

از همون وقتی که ما هنوز قدم به این دنیا نگذاشته بودیم تا همین روزها همه در مورد این دیدار و ملاقات حرف میزدن . پیش بینی اینکه چطور ملاقاتی باشه و طرفین چه عکس العملی در مقابل هم نشون بدن . بالاخره انتظارها به پایان رسید و دیدار ما صورت گرفت . بله من و محمد صادق ،پسر دائیم ،همدیگه رو خونه مادر ملاقات کردیم .همون طور که قبلا هم گفتم محمد صادق دو ماه و نیم از من بزرگتره و اولین بار وقتی من شش روزه بودم دیدمش که خیلی هم به من پز داد چون که خیلی تپل تر و با مزه تر از یک نی نی پنج روزه به نظر میرسید . هرچند منم بدی نبودم اما اون زمان اون خیلی از من جلوتر زده بود. ولی همون روز یواشکی در گوشش گفتم باشه حالا نوبت توئه اما به زودی میبینمت *  ...
5 فروردين 1392

خواستگار!

اقا این عید عجب چیز خوبیه . چقدر دوست دارم عید را .اصلا میخوام به مامان بگم همش عید باشه ازین به بعد. هفت سین ، تیتیش های نو ،هرروز ددر،کلی عیدی واز همه مهمتر یک خواستگار ،درسته یک خواستگار که تو اولین مهمونی عید برام پیدا شد     جالب شد نه ؟پس ادامه مطلب را بخون تا جریان خواستگارم را برات تعریف کنم اولین مهمونی ناهار خونه اقاجون بودیم . عصر هم فامیل دور و نزدیک اومدن عید دیدنی بخصوص که امسال اولین عیدی بود که خانم جون نبودن . منم مثل یک خانم تو بغل مامان نشستم و غریبی هم نکردم .اقا منصور یکی از فامیلها که خود مامانم هم چند سالی بود ندیده بودشون داشتن میگفتن که خیلی وقته برای پسرشون دارن میرن خواستگاری . اخه عروس میخواس...
2 فروردين 1392

سالی که نکوست ....

شب چهارشنبه سوری تو جاده اصفهان تهران بودیم .به من که خیلی خوش گذشت چون چسبیده بودم تو بغل مامان . به مامان و دایی و ثمین هم همینطور چون از قسمت اول سریال پایتخت را دیدن تا اخرو اینطوری شلوغی جاده را نفهمیدن اما طفلی بابا مسعود که فقط باید رانندگی میکرد بخصوص به مامان قول داه بود حتی زیر چشمی هم به مانیتور نگاه نکته.   امسال برای اولین بار قرار بود تعطیلات را منزل مامان بزرگ و بابا بزرگ بمانیم .مامان هم که هرسال خودش هفت سین درست میکنه مقداری از وسایلشو با خودش اورده بود تا از این عمل خدا پسندانه عقب نمونه. اما ساعات قبل از سال تحویل اتفاقات بدی افتاد صبح خبر بیماری مادر و امدن اورژانس را به مامانم دادن که خ...
1 فروردين 1392

اغاز سال یک هزار و سیصد و نود و دو هجری شمسی

بهار امد بهار امد بهار مشکبار امد نگار امد نگار امد....   خوش نقش ترین نگار هستی,پیچیده ترین راز افرینش, نور امیدم ,رخشان و خرامان و لطیف سر انگشتش را در توده سفید سالهای اتی عمرش لغزاند و اولین بهار عمرش را رقم زد. عطر شیرین عطرینم نرم  نرمک درگوشه گوشه زمان و مکانم رخنه میکند و مرا سرمست تر از همیشه در رویای داشتنش غرق میکند .اما نغمه کودکانه اش را که میشنوم در می یابم که رویایم به حقیقت پیوسته و من فرشته بلورین بهشتی را در اغوش گرفته ام . گرمی و سبزی بهار در سلولهایم جریان یافته و من شور اغازم را با مکیدن قطره ای از شهد معطر وجودش دو چندان میکنم و همچنان که در اغوش میفشارمش , دلم با ...
13 مهر 1392

اخرین روزهای سال

تعطیلات دانش اموزها و دانشجوها شروع شده .دایی مهدی هم از مشهد اومده تهران تا با هم بریم اصفهان. بعد از سالهای متمادی امسال اولین سالیه که خانواده ام به مسافرت نمیرن(اصفهان قبول نیست سفر محسوب نمیشه) مامانم خودش برام تعربف کرد که اونها تصمیم گرفتن اول همه جای وطنشون رااز نزدیک ببینن برای همین همه جای ایران را گشتن و بعضی جاها را دو سه بار رفتن بعد که دیگه ایران جای جدیدی برای سفر نداشت شروع کردن به سفرهای خارج از ایران . ولی هنوز چند تا کشور بیشتر نرفته بودن که من اومدم . مامان هم میگه هر چند نینی بیش نیستم اما مایه سخت شدن مسافرت هستم و مجبورن صبر کنن تا من یک کم بزرگتر بشم و اون وقت ادامه بدن   و اما روایط من با داییم: با ...
26 اسفند 1391

تازه های ماه پنجم 3

بعد از شناخت پاها و اینکه در گرفتنش حرفه ای شدم حالا نوبت انگشتای دستمه که مدام جلوی چشمم باز و بسته میکنم و مامان به نظرش میاد دارم میرقصم البته به نظرش میاد   قبلا گفتم چقدر اسباب بازی دوست دارم . به همون اندازه از رقص و موسیقی هم خوشم میاد اما راجع بهش بعدا توضیح میدم . توی بازی هم باید حرکاتشون ملایم باشه وگرنه هیچ خوشم نمیاد . کلا از حرکات تند و خشن بدم میاد و زود هم واکنش نشون میدم .یک چیزی هم به بزرگترها بگم لطفا حواستون جمع باشه اروم عطسه و سرفه کنین اخه من از صدای عطسه و سرفه بلند میترسم . ...
26 اسفند 1391

الفبای من

روزها بعد از اینکه از خوردن شیر صبحانه و تعویض فراغتی حاصل میشه ،اول با خودم و بعد بلند بلند شروع میکنم به حرف زدن که: من این یکی اسباب بازیمو خیلی دوست دارم اما امروز میخوام با این یکی بازی کنم از این اسباب بازی اصلا خوشم نمیاد نگاش هم نمیکنم چقدر هم زشته اصلا ترسناکه وای چقدر لوسترامون خوشگلن چه باحال میشه وقتی چراغاش روشن میشه دلم برای ثمین تنگ شده یعنی از صبح کجاست که من نمیبینمش مامان دیگه حوصلم سر رفت بیا بغلم کن من گشنمه شیر میخوام و................... حتما باورتون نمیشه که یک نوزاد 5 ماهه بتونه حرف بزنه اونم این هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اما من واقعا همه اینه...
23 اسفند 1391

خواب،مدل 1391

مامانم میگه :با این ارثی که عمه مهدیه بهتون داده میپرسیم :چه ارثی؟ میگه :این مدل خوابیدن میپرسیم :مگه چیه ؟ میگه :عمه نی نی که بوده یک پارچه تور داشته و یک پستونک بهش میگفته (مه تور) تورشو باید میمالیده به صورتش تا خوابش ببره ثمین شیشه شیرشو میخورده و پتوش را میکشیده به صورتش اسمش هم بوده (ایش بتو)حالام نوبت عطرینه یک شب که نمیخوابید پستونکش را گذاشتم و یک پارچه نرم هم کشیدم رو صورتش و زود خوابش بردهرچی هم اومد بیدار بشه پارچه را کشیدم رو صورتش دوباره خوابید حالا علامت اختصاری این یکی چی باشه خدا میدونه اما یک چیزی هم هست که مامان خبر نداره .هروقت بابا منو بغل میگیره که بخوابونه، من به صورت و ریش بابا دست میکشم تا بخوا...
22 اسفند 1391

تازه های ماه پنجم 2

این تله ویون هست؟ نه تله .. تله .. اهان تلوزیون ،همین که بزرگترا می نشینن و برنامه هاشو می بینن،بعضی وقتا هم برای من روشنش می کنن و منو می گذارن جلوش تا ببینم (واقعا که ؛خوبه این همه هم دکترا سفارش میکنن نباید بچه ها تلوزیون ببینن).خوب ،منم که  تحویل نمیگیرم .نگاه میکنم ها اما حرکتی ،واکنشی ،چیزی نشون نمیدم .حتی اون وقتایی هم که توجهم خیلی جلب میشه مثل کارتون سوفی که شبکه پویا نشون میده بازهم همون طوریم .اخه اگه ذوق هم بکنم که دیگه خیلی خوش به حال مامان میشه میخواد دائم منو بذاره پای تلوزیون و بره به کاراش برسه. اما یک جا دیگه کار از دستم در رفت اونم وقتی که تو دل خواهرم نشسته بودم روبروی تلوزیون که ناگهان برای اولین بار کلاه قرمزی...
17 اسفند 1391