یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

آغاز سال یک هزارو سیصد و نود وشش هجری شمسی

هفت سین را می گسترم به نام هزارو سیصد و نود و ششمین بهار معظم و به کام عشق دلبرک چهار ساله شیرین معطر   ماهی نمیگذارم چون ماهی دارم درخشان در پهنه سیاه جاری شبهایم    سبزه به چه کار می اید در برابر سبزی روزگارانم   سیب چه جلوه ای دارد با وجود سرخی گونه هایش   و سمنو که سبد سبد شیرینی و برکت با حضورش مهیاست   سکه میخواهم چکار که سیم و زر و دارائیم اوست   سنجد هرگز؛چراکه سرخوشی و سعادت را درکف اقبال دارم   سیر نمی اورم که سلامت روح و روانم اینجاست   و سرکه را دور می ریزم که سبوی آب حیات در بغل...
1 فروردين 1396

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری شمسی

طلیعه بهار خودنمایی کنان و با هزار عشوه و ناز جانها را نوازش کنان آمد خرامان خرامان و به جمال خویش منور نمود دیدگان همگان . قدم مبارکش بر زمین گذاشته و نگذاشته از شاخه ها غنچه ها بیرون زدند دوان دوان. گلها به تکریمش شکوفان ، بلبلان در وصف آمدن تغزل گویان و آدمیان مشتاق از وصال باکرهء بهار خوشحال و خروشان .  ستارگان سرمه کشان و ماه در برکه لغزان و خورشید در آسمان درخشان و جملگی جهان در آمدنش شادباش گویان .....   و در سرای ما می طراود مثال کوچکی ازبهاران . کودکی از تبار فرشتگان . روز به روز در گرداب زلف مواجش مستان و لطافت رویش همچون گلبرگهای غلتان . سخن دل انگیزش همچون نغمه هَزاران و عطر نجیبش طعنه زننده به باغ و ...
1 فروردين 1395

از کدامین؟

 ـــــــ عطرین ، عطرین، تو از کدامین محله بهشت آمده ای؟ چقدر عطرت آشناست . چقدر مهرت جان افزاست .  معصومیتت مرا شرمنده میکند دخترک نجیبم ،و شکیبائیت درعین گوارایی ذوبم میکند .  وقتی میبینم با این دل بستگی عجیبت به محبوبترین نوشیدنی زندگیت ، باز هم اینچنین صبورانه غم هجرانش را تحمل میکنی جایی در کنج دلم شروع میکند به سوختن و قطرات دل آب شده ام، از چشمهایم بیرون میزند .     ــــــــ عطرین تو در کدامین محله بهشت خانه داشتی که اهالیش اینقدر مهربان و لطیفند ؟ وقتی نگاه پرسشگرت میرود در نگاهم و زمزمه میکنی "شیر بَد شده " که هم سوال دارد و هم خبر ، روی سینه ام درست همان جا که قبلا...
28 مرداد 1393

اغاز سال یک هزار و سیصد و نود سه هجری شمسی

شکوفه کوچک چشمانش را گشود . نگاهی به اطراف کرد . همه در خواب بودند . درختان ، گلها ، دیگر شکوفه ها . سفرشان طولانی بود اما رسیده بودند و حالا وقت شکفتن بود . باید کاری میکرد . باید کسی را خبر میکرد .ولی چه کسی را ؟   افتاب؟ اب؟ نسیم؟   شکوفه فکری کرد . او را یافت . کسی را که هم روشنایی و گرمی افتاب بود و هم مایه حیات مثل اب و هم نرم و لطیف چون نسیم  هم سبز و خرم مانند بهار . اصلا او خودش بهار بود با همه فروزانی افتاب و گوارایی اب و دل انگیزی نسیم .   خبر به او رسید که شکوفه منتظر است . که شکوفه ها منتظرند . که باید بیاید تا بهار شود . و او امد .   ناگهان عطر جان بخشی روزگار را فرا گرفت .&nbs...
29 اسفند 1392

اغاز سال یک هزار و سیصد و نود و دو هجری شمسی

بهار امد بهار امد بهار مشکبار امد نگار امد نگار امد....   خوش نقش ترین نگار هستی,پیچیده ترین راز افرینش, نور امیدم ,رخشان و خرامان و لطیف سر انگشتش را در توده سفید سالهای اتی عمرش لغزاند و اولین بهار عمرش را رقم زد. عطر شیرین عطرینم نرم  نرمک درگوشه گوشه زمان و مکانم رخنه میکند و مرا سرمست تر از همیشه در رویای داشتنش غرق میکند .اما نغمه کودکانه اش را که میشنوم در می یابم که رویایم به حقیقت پیوسته و من فرشته بلورین بهشتی را در اغوش گرفته ام . گرمی و سبزی بهار در سلولهایم جریان یافته و من شور اغازم را با مکیدن قطره ای از شهد معطر وجودش دو چندان میکنم و همچنان که در اغوش میفشارمش , دلم با ...
13 مهر 1392
1