یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

landing

اقا ما امشب یک لندینگ داشتیم اساسی ،جای همتون خالی .جونم براتون بگه که ما یک نئنی**نیمه اماده داریم برای مواقع ضروری .مختصاتش اینجوریه: یک ملافه تا شده است با دوسر طناب که یک سرش به لولای در کمده یک سرش به لولای در حمام . محل قرار گیریش هم وسط تخته . فقط یک طرفش ثابته و طرف دیگه متحرکه.سر اضافه طناب هم دست خودشونه برای تاب دادن بنده . خیلی که ما نااروم باشیم و نخواهیم بخوابیم مامان نئنی نیمه اماده را میبنده .اخه از یک دکتر طب سنتی شنیده نئنی خیلی به ارامش نوزاد کمک میکنه . خلاصه مارو میخوابونه توش و وایمیسته کنار تخت و شروع میکنه هل میده .بعضی وقتا هم بابا و یک وقتایی هم ثمین از این روش استفاده میکنن اخه زود جواب میده و مامان پشیمونه چرا زو...
6 ارديبهشت 1392

گزارش

این یک گزارش از مراحل روروک سواری منه مرحله اول :نشستن در روروک برای اولین بار در ایام عید مرحله دوم :عقب عقب رفتن با روروک در تاریخ 25 فروردین مرحله سوم :راه رفتن به سمت جلو از روی سرامیکها در تاریخ 2 اردیبهشت مرحله اخر:جلو و عقب رفتن با روروک به طور کامل از روی فرش و سرامیک و ...در تاریخ 4 اردیبهشت   خدا به داد مامانم برسه
4 ارديبهشت 1392

من باهوشم

امروز بیمارستان بهمن بودیم نه نترسید برای چکاب رفته بودم پیش دکتر ممیشی . مامان میخواست مطمئن بشه سرما خوردگی عیدم کاملا خوب شده یا نه . قبل از ویزیت شدن توی سالن  انتظار مامانم منو برد جلوی اکواریوم ، ماهی ها را ببینم .من هم باهووووووووووش ، نه تنها ماهی ها را که ریز بودن و در حرکت ،دیدم و تشخیص دادم بلکه میخواستم از پشت شیشه بگیرمشون. مامانم هم که از اون طرف کلی به من افتخار کرد و غرور برش داشت و با سر و گردن افراشته راه رفت تا نوبتمون بشه ازین افه های مادرانه دیگه   بعد هم رفتیم شهر کتاب تا برای من کتاب بخرن . در حال خرید مامانم یک خانمی را دید و به بابا گفت اگه گفتی این خانمه کیه؟تا بابا اومد من من کنه مامان گفت نا...
28 فروردين 1392

اولین ها در شش ماهگی 3

خب، به فضل و لطف الهی امروز تونستم با روروک یک تکونی به خودم بدم . تا قبل از این همش مینشستم توش و هرچی مامان یا ثمین بهم اصرار میکردن ،جلوی روم ورجه وورجه میکردن ،شکلک در می اوردن ،از جام جُم نمیخوردم . بربر نگاشون میکردم انگار که نه انگار . اما امروز دیگه تصمیم گرفتم دل این بنده های خدا را شاد کنم و خیالشون را راحت . بنابراین با سلام و صلوات یک مسیری را دنده عقب گرفتم و رفتم و چه بسیار مورد تشویق و تمجید اهالی خونه قرار گرفتم .  
25 فروردين 1392

زنگ انشا

موضوع انشا:درباره یکی از اعضای خانواده خود یک انشا بنویسید                                                       به نام خدا   موضوع انشای من درباره خواهرم است. اسم خواهرم ثمین است .من خواهرم را خیلی دوست دارم . ثمین هم مرا به شدت دوست دارد. از وقتی که ثمین پیش دبستانی بود تا وقتی که به کلاس پنجم رفت دلش یک خواهر یا برادر میخواسته است.من هم وقتی که از بهشت توی دل ...
25 فروردين 1392

دَدَ مثل چهچه

امروز مثل یک بلبل از صبح چهچه میزدم  دَدَدَدَدَ دَدَدَدَدَ این محتوای همه حرفایی بوده که از صبح علی الطلوع تا اخر شب زدم .از صبح تو خونه یکسره گفتم دَدَ تا ظهر شد همین طور گفتم دَدَ تا عصر شد انقدر گفتم دَدَ تا شب شد بعد رفتیم منزل همسایه مون عید دیدنی اونجا هم ادامه دادم و گفتم دَدَ که خانم همسایه مون حسابی تعجب کرد و پرسید میگه دَدَ ؟ خب البته من منظوری از اینهمه دَدَ گفتن ندارم فقط میخوام زبونم راه بیفته (الان زبونم داره چهار دست و پا میره )     پی نوشت:تازه تو مهمونی هم کلی خندیدم ،هم کلی برای گلهاشون که قرمز بود از خودم ذوق در وَکردم کلا خانواده ام را رو سفید کردم با اینهمه هنری که از خودم بروز...
16 مهر 1392

اولین ها در شش ماهگی 2

این اولین در زندگی من خیلی اولین هست . خیلی خیلی اولین هست .خیلی اولین خوبی هست . خیلی خیلی اولین خیلی خوبی هست . (خ و ل تون قاطی پاتی شد اعصابتون به هم ریخت ؟ ) بگذارید جور دیگه بگم این مرحله توی زندگی هر بنی بشری پیشرفت مهم و قابل توجهی محسوب میشه و جای بسی افتخار کردن و بالیدن به خود را داره . بازم نفهمیدید چی را میگم ؟ کاری که من امروز کزدم یکی از حساس ترین و اساسی ترین مراحل رشد یک کودکه که باید اتفاق بیفته بله درسته دست بزنین هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من امروز برای اولین باردر سن پنج ماه و نیمگی نشستم ...
22 فروردين 1392

اعتراض

خاله جونی یک حرف قشنگی میزنه . میگه عطرین درسته که حرف نمیزنه اما با زبان بدن و زبان اشاره و لحنش همه چی میگه و حالی میکنه چی میخواد ،چی نمیخواد ،خوشش اومده ،نیومده.حتی اعتراض هم که میکنه ادم میفهمه . یک نمونه اش این : مامان یک پلاستیک و پارچه گذاشته که بعد از شستشو منو رو پلاستیکه میخوابونه و خشکم میکنه . امروز که داشت خشکم میکرد منم مثل همیشه شروع کردم به کشیدن پلاستیک و صداشو در اوردن و بعد هم به فکرم رسید مزه اش کنم .که این مامان بی رحم از دستم کشید و نگذاشت . منم قبل از اینکه توضیح بده که عزیزم این تمیزه پاکه اما پلاستیکه شیمیاییه ،بلافاصله در جا اعتراض کردم اونم چه اعتراضی بی کلام اما با نفوذ.... ...
20 فروردين 1392

اولین ها در شش ماهگی 1

18 فروردین برای من در عرصه خورد و خوراک روز مهمی محسوب میشه چون در این روز بود که مامان اولین فرنی منو رسما درست کرد و به خوردم داد. منم دستشو کوتاه نکردم و خوردم اما این شروع خوب ادامه اش چندان دل انگیز نبود .نمیشد هرروز من تو رودر بایستی مامان بمونم و فرنی بخورم که ،برای همین دقیقا از 6 روز بعدش مخالفتم رو با غذا خوردن علنی کردم و فرنی را نخوردم . از طرفی از اون اب خورشتهایی که با انگشت مامان میچشم هم نمیشه گذشت ولی اونم همش یک ذره اس و غذا حساب نمیشه . دلم برای مامان میسوزه طفلکی !همه چی را که نمیتونه به من بده مثل شیر و بادوم و ...چون حساسیت دارم. همین فرنی سر و ساده را هم که من پس میزنم .اونم ازین ارزومنداس که نینی بشینه و تند تند ...
18 فروردين 1392