یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

عکسهای 7 ماهگیم

      من و پدر               مد تابستونی امسال برای کودکان     سوار بر روروک در تراس     نکته این عکس اون قطره ای که از چونه ام اویزونه   صندوق محتوی اسباب بازیهام در ورژن کاملا جدیدمتناسب با دکوراسیون خانه ...
9 خرداد 1392

عطرین

 وقتی بیرون میریم مثلا پارک یا خرید خیلی غریبه هایی هستن که میان طرفم و ابراز علاقه میکنن . خب البته اینو میدونم که نینیها جالب و بامزه اند و مردم دوستشون دارن . اما نکته ای که هست اینه که از 100 درصد افرادی که میان جلو و میخوان با من بازی یا حال و احوال کنن و اسممو میپرسن 98درصدشون با شنیدن اسمم گل از گلشون میشکفه و با تعجب امیخته با شادی میگن عطرین؟؟؟!!!!!!!! وای چه اسم قشنگی . خیلی هم تکه یا میگن ما تا حالا نشنیده بودیم  واقعا خیلی قشنگه . این اتفاق بارها و بارها تکرار شده و اگه کسی بعد شنیدن اسمم این اظهار نظرو نکنه یک کم عجبیه. یک روز بابا از مامان پرسید به نظرت چرا مردم اینقدر از اسم عطرین خوششون میاد ؟ مامانم مکثی ...
7 خرداد 1392

راهنمای عملی برای نینی ها

اموزش عملی و گام به گام دست زدن به وسایل و لوازم خانه:   _ابتدا باید وسایلی که نی نی نباید دست بزند توسط والدین بر روی میز پذیرایی گذاشته شود.   _سپس شما در حالی که با روروک به همه جای خانه سرک میکشید انها را دیده و بعد بخواهید بردارید     _مدتی با همه قوا تلاش کنید که البته دستتان بهشان نمیرسد.   _اخر الامر یک روز به جای خسته کردن خودتان و دراز کردن دستتان  از همه زوایای ممکن به سمت اشیا ، خیلی راحت رومیزی را به سمت خودتان بکشید.   _وسایل مورد نظر ،در دسترس شماست بفرمایید نوش جان   امیدوارم تجربه امروز من برای شما نی نی های محترم قابل استفاده...
3 خرداد 1392

روزمره گی

برنامه این روزهام اینطوره :صبحها حدود ساعت 8 از خواب بیدار میشم  چون الرژی دارم و لبنیات و بادوم نمیخورم صبحانه ام بیشتر چای با نان خشکه است یا با  نان سنگک بعضی وقتا عدسی خونگی و بیسکوییت مادر با شیر مادر یا اب جوشیده.   قبل ازظهرها مامان سعی میکنه بهم میوه یا اب میوه بده که بیشتر سیب یا اب سیبه . سیب را با قاشق چایخوری یا چاقو میتراشه میذاره جلوی دهنم منم کم کم میخورم اب سیب و قاشق قاشق بهم میده . سر ظهر که میشه منتظریم تا خواهر جون بیاد و بریم دم در به استقبالش . اول از توی مانیتور ایفون باهام حرف میزنه بعد تو بغل مامان می ایستیم جلوی در واحد تا بیاد بالا و این لحظات انتظار دیدنش برای من خیلی طولانی میشه . ا...
31 ارديبهشت 1392

زمانی برای اواز

به نظر شما خواننده گرامی ایا کسی که بتونه با دهن بسته بخصوص موقعی که داره غذا میخوره ،اواز هم بخونه شاهکار محسوب میشه ؟  درسته من هم با نظر شما موافقم . واقعا جالبه هم زمان غذا خوردن و اواز خوندن و حالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این  شاهکار و به شما معرفی میکنم که کسی نیست جز خودم که  مدتیست هر غذایی را که دوست دارم با خوردن اولین قاشق شروع میکنم به اواز خوندن اونم تو دستگاه سه گاه  در امد اول: اوم اواوم .......اوم اواوم .......اوم بعد هم کم کم میشه گوشه زابل و مویه و مخالف و....خلاصه تو گوشه مویه شکسته فرود میام و اینجاس که دیگه غذا هم به پایان رسیده . ناگفته نماند فقط وقتایی که غذایی را ...
5 آذر 1392

اخ جون مهمون

دیشب و امروز مهمونهای عزیزی داشتیم . مادر ، پدر و خاله اومدن پیش ما . با اینکه مامان بهشون سفارش کرده بود به محض رسیدن خیلی منو تحویل نگیرن بلکه غریبی نکنم اما خاله و مادر گوششون بدهکار نبود و برای بغل کردن و بوسیدنم ، همیدگه را هل میدادن . فقط پدر ، مثل یک پسر حرف گوش کن جلو نیومدن تا من کم کم بهشون عادت کنم . ولی کار بر عکس شد .همون نیم ساعت اول با خاله جور شدم البته به ضرب و زور پفک و شکلات که زرق و برق بسته بندیشون منو گرفت . با مادر کمی بیشتر طول کشید چون هنوز جذب خاله بودم اما دیگه تا شب  باهاشون دوست شدم و اما پدر ، تا فردا عصرش هم جور نشدم. مثلا اینکه رفته بودیم بیرون با اینکه پدر صندلی جلوی ماشین بودن و من نمی دیدمشون ام...
27 ارديبهشت 1392

راه و رسم عاشقی

توی ماه هفتم از زندگیم عاشق شدم اونم نه یکی که سه تا . مثلث عشقی من ایناس: ماشین لباسشویی لب تاپ تلفن     ماشین لباسشویی که عشق اولمه . روزها میرم روبروش می ایستم و بهش خیره میشم بعد لبخند میزنمو لمسش میکنم وقتی میچرخه که دیگه از خود بیخود میشم .     http://www.bunte-gifs.de/gifs/liebe/love364.gif عشق لب تاپ از یک جنس دیگه اس .هم دوستش دارم هم ازش متنفرم .چون مامان و بابا و خواهرم را ازم جدا میکنه .امامن بازم دوستش دارم . وقتایی که فرصت با هم بودنمون پیش بیاد اول با عشق میرم سمتش اما بعد تلافی همه چیزرو سرش در میارم سیمشو میکشم ، مودمشو در میارم ، میکوبم رو صفحه کلیدش ...ب...
20 ارديبهشت 1392

شیرین کاریهای ماه هفتم

گاهی وقتا من و مامان ،گاهی وقتا من و بابا میریم تو تراس. مامان میگه این درخته ،اینجا حیاطمونه ،این حیاط همسایمونه ،اونو میشنوی صدای موتوره ،اون ماشینها را نگاه کن ..... بابا هم بیشتر منو میبره افتاب بگیرم استین هامو میزنه بالا افتاب بخورم . همه اینا باعث شده من تراسمون و خیلی دوست داشته باشم . طوری که هروقت روی تخت نشستم خم بشم و سعی کنم تراسو نگاه کنم . مامانم اسم اینکارم و که سرم و خم میکنم تا تراس و بقیه چیزهایی و که دوست دارم ببینم ،گذاشته شیرین کاری     دیگه انقدر تو رانندگی حرفه ای شدم که وقتی بخوام چیزی را که پشت سرمه ببینم یک دستمو میذارم رو پشتی صندلی روروک و میزنم دنده عقب و همون طوری عقب عقب میام...
12 ارديبهشت 1392

یک روز سخت

اگه گفتین امروز چه روزیه؟ 12 اردیبهشت، روز معلم درسته اما چه ربطی به من داره؟هیچی بگین امروز برای من چه روزیه؟ اهان بله امروز رفتم و واکسن 6 ماهگیمو زدم  اخ اخ چه روز سختی بود اولش که خب اونجا شلوغ بود و نینی زیاد بود و...اما بعد که اون سوزن لاکردار رفت تو پام هرچی خوشی بود پرید و من شروع کردم به گریه حالا مگه گریه ام بند می اومد. نینیهای 6 ماهه باید یک ربع صبر میکردن بعد میرفتن ، دیگه بعد از اینکه از اتاق می اومدن بیرون ساکت میشدن اما من چی ؟هی یادم می افتاد و میزدم زیر گریه. کار به جایی رسید که مامانهای دیگه بهم دلداری میدادن . یک خانمی هم بود خوشگل و خوش تیپ و با کلاس نینیش دو ماهش بود و خواب بود تا منو بغل...
12 ارديبهشت 1392
1