یادداشت های کودکی من

خاطرات عطرین عسلین

من و عزاداری محرم

1394/8/1 17:56
نویسنده :
469 بازدید
اشتراک گذاری

ایام عزاداری اباعبدلله الحسین (ع) رو به همه شیعیان و دوستدارانشون بخصوص نینی وبلاگی های عزیز تسلیت میگم.

 

امروز تاسوعاس و مادر و دایی مهدی اومدن پیشمون تا این یکی دوروز تعطیلی رو با هم باشیم . 

 

و اما از خودم بگم و از روز اول محرم تا حالا که حرفها و کارهام تعجب برانگیزه و همه رو به تحسین وامیداره. 

 

شب اول محرم وقتی رفتیم بیرون و داربستهای هیات و علم و پرچمهارو دیدم فورا در اومدم و به مامان و بابا گفتم :بریم کربلا. اونام گفتن چی؟ کربلا ؟ چرا ؟ گفتم بریم اونجا اول نماز بخونیم بعدم سینه بزنیم ! و اونها باز بیشتر تعجب کردن. 

حالا دیگه نمیدونن از کجا ربط این شمایل رو با کربلا فهمیدم . مثلا چرا نگفتم مشهد؟؟؟ 

 

کلا هم خیلی به مراسم مذهبی علاقه دارم . به بابا گفتم بیا بریم روضه . رفتیم روضه آقایون و عزاداری کردیم. 

 

صدای دسته ها هم که میاد میگم صدای امام حسینه . 

 

شب دوم محرم رفتیم دانشگاه امام صادق. امسال کار جالبی کرد بودن و یک خیمه اختصاص داده بودن به بچه های کوچولو به اسم یاران کوچک اباعبدالله . بچه ها رو تحویل میگرفتن مثل مهد کودک و مادرها میرفتن . اما من از مامان جدا نشدم و مامانم هم با من اومد . برنامه هاشون نقاشی بود و کاردستی و نمایش با موضوع امام حسین و سینه زنی با مداحی یکی از بچه ها و بازی عمو زنجیر باف که من تقریبا تو هیچکدوم شرکت نکردم و فقط نظاره گر بودم . اما خوشم اومده بود . 

 

یک شب هم رفتیم هیات عربلو،یا بهتر بگم هیات ثمین و دوستاش.(بچه های پارک دلاوران) . اونجا هم کمی زنجیر زدم ولی بمحضی که مامان میخواست ازم عکس یا فیلم بگیره نمیزدم . میدونید که کلا با عکس و فیلم از اول هم خصومت داشتم در جریانید دیگه ....

 

مادر هم برام یک طبل کوچیک و یک بلوز مشکی دخترونه سوغاتی آوردن . طبلو میندازم گردنم اما نه خودم میزنم نه میذارم کسی بزنه . کلا به صدای بلند حساسم . دایی هم که میخواست بزنه گفتم نزن .فردا باید بزنیم برای امام حسین (هرچند حرف جالبی بود اما هدفم دست به سر کردن دایی بود)

 

فردا هم روز عاشوراس . انشالله عزاداری همه قبول درگاه حق باشه . 

پسندها (3)
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مهدیه مامان تبسم
4 آبان 94 20:41
عزیزم خیلی متن فشنگی بود

پاسخ
نظر لطفتونه گلم
1